سامی‌دخت

تلویزیون آدم را لال می‌کند. منظورم دیدن تلویزیون نیست منظورم کار کردن توی تلویزیون است. آدم وقتی به آنتن تولید تلویزیون نزدیک می‌شود و دست می‌برد به برنامه‌سازی، دیگر برای هر سوژه و مطلبی که به ذهنش می‌رسد دنبال مابه‌ازای تصویری می‌گردد. دیگر تمام نوشته‌هایش جوری تنظیم می‌شود که مابه‌ازای تصویری داشته باشد. پس دیگر به درد رسانه مکتوبی مثل وبلاگ نمی‌خورد. اینکه دقیقا چندماه است بجای وبلاگ‌نویسی پلاتوی تلویزیونی می‌نویسم، یادم نیست. لابد یک مدتی بعد از وقتی که اینجا را ننوشته‌ام. شک ندارم وبلاگنویسی به نویسندگی برای تلویزیون و نوشتن پلاتوهای برنامه‌هایم کمک زیادی کرده است. پس حق دارم که هنوز اینجا را دوست داشته باشم و هر از گاهی هوای نوشتن وبلاگ به سرم بزند.

***

نشسته‌ام توی اتاق تصویربردارها. وقتی می‌آمدم دقت کردم دیدم روی درش نوشته واحد نور و تصویر. منتظر هستیم بقیه اعضای تیم بیایند و جلسه را شروع کنیم. هنوز اما بچه‌ها نیامده‌اند. داریم حرفهای کاری می‌زنیم. از استدیو و برنامه و عوامل و ... . از پشت میزش بلند می‌شود می‌آید می‌نشیند کنارم. بعد هم دستم را می‌گیرد و می‌پرسد تو به قسمت اعتقاد داری؟ جواب نمی‌دهم. شاید برای اینکه هنوز نمی‌دانم اعتقاد دارم یا نه؟ خودش به خودش جواب می‌دهد که خب بالاخره تو هم مثل من به یک چیزهایی اعتقاد داری. من هنوز سکوتم و راحت‌ترم برای خودش ببرد و بدوزد. می‌گوید به نظرم قسمت این آدم این بوده توی این مقطع از زندگیش برسد به تو و تو دستش را بگیری و راهبری کنی هرچند این راهبری تا حدی هم غلط و غیرتخصصی باشد. بعد هم تاکید می‌کند که بهتر است دست از اینهمه تلاش برداری. تو باشی یا نباشی این مسیر طی می‌شود . تو فقط داری راه رفتن توی این مسیر را سخت‌تر می‌کنی.  بهم بر می‌خورد. به روی خودم نمی‌آورم.
بعدتر یادش می‌آید که جمله تکراریش را بگوید: "البته تو تخصصی داری که هیچ کدام از ما نداریم. اصلا برای همین خواستیم تو بیایی توی تیم ما و  لیدر باشی. ما هرچند هم به لحاظ فنی، متخصص‌تر از تو باشیم اما این خاصیت تو را نداریم. تو آدمها را خوب بلدی. صبوری می‌کنی توی ارتباط گرفتن با آدمها. بلدی رامشان کنی. اهلی‌شان کنی و بعد تاثیر بگذاری. " یاد شازده کوچولو می‌افتم که دخترک دارد آن را از بر می‌خواند و یاد تو...
همیشه اینجور وقتها می‌گویی: از اون حرفهای آدم‌خرکن بودا! لبخند می‌دود توی چهره‌‍‌ام و دخترک فکر می‌کند از حرفهای او بوده. لابد فکر می‌کند چه ذوق‌مرگ شدم که گفته آدمها را بلدم. من اما هنوز دارم به آن بخش حرفش فکر می‌کنم که گفته قسمت تو بوده که اینجای زندگیت به من برسی. پس لابد قسمت من هم بوده که دقیقا همین‌ جای زندگیم، همین جایی که برای فراموشی یک تلخی بزرگ نیاز به درگیر شدن با یک کار بزرگ داشتم به اینجا برسم. دارم فکر می‌کنم دقیقا چه شد که این قسمتِ سخت برای من اتفاق افتاد. ذهنم دارد درگیر می‌شود و حالا دخترک دارد مقابلم لب می‌زند دقیقا؛ چیز زیادی از حرفهایش را متوجه نمی‌شوم.

گوشیم این وسط زنگ می‌خورد. از دفتر گروه خبر می‌دهند که کار مهمی پیش آمده و باید برگردم. نفس راحتی می‌کشم. انگار خبر رهایی از بند،  داده باشند. باید بلند شوم بروم به ذهنم سر و سامان بدهم. آدمهای اینجا عادت دارند توی مسیری که داری می‌روی، مدام سنگ بیاندازند و ذهنت را درگیر کنند. بلند می‌شوم و چادرم را از روی دسته مبل برمی‌دارم. عذرخواهی می‌کنم که نمی‌توانم برای جلسه بمانم. برمی‌گردم. از ساختمان که می‌زنم بیرون، هُرم گرمای روزهای آخر تیر ماه تهران پوستم را می‌سوزاند. هنوز دارم فکر می‌کنم این قسمت سخت از کجا پیدایش شد و من تا کجا می‌توانم این امانت سرسخت را با خودم و با اهدافی که برایش دارم همراه کنم.
چقدر کار دارم.چقدر برنامه دارم. چقدر حرف دارم...

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393ساعت 23:51 توسط سامی‌دخت| |

آدمهای این روزهای زندگیم را دوست دارم. آدمهایی که خیلی‌هایشان برایم معلمند؛ آدمهایی که خیلی‌هایشان دوست هستند. دوستان خیلی خوبی که دلم به بودن‌هایشان خوش است. چقدر خوب است که آدم توی زندگیش یک عالمه آدم خوب، یک عالمه دوست و همراه خوب داشته باشد. این روزها علی‌رغم همه شلوغیهایش، علی‌رغم همه مشغله ها و سختی‌هایش جزو بهترین روزهای زندگی من است. روزهایی که دلم به بودن آدمهایی از جنس خودم و دغدغه‌های خودم خوش است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:23 توسط سامی‌دخت| |


تصویر چمران را سید مرتضای آوینی با "روایت فتح" توی ذهن من ساخت؛
حبیبه جعفریان با "کتاب چمران" به این تصویر بال و پر داد؛
و ابراهیم حاتمی‌کیا با فیلم "چ" تکمیلش کرد...


نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 22:22 توسط سامی‌دخت| |

بهش گفتم تو آدم سختی هستی توی ارتباطاتت و هنوز نمی دانستم منظورم از سخت چیست. همینجوری گفتم. یک جوری که فکر کردم نمی‌توانم این سخت بودن را توضیح دهم. یک جوری که دلم نمی‌خواست بعدش بپرسد سخت یعنی چی؟ 
نشسته بود سر سجاده. برگشت و زل زد بهم و طبیعتا پرسید سخت یعنی چی؟ یعنی چجوری هستم؟ گفتم حالا نمازت را بخوان توضیح می دهم. قامت که بست دستم را فرو کردم توی سینک ظرفشویی و شروع کردن به شستن ظرفها. توی ذهنم داشتم جواب آماده می‌کردم برای توضیح دادن یک آدم سخت در حوزه ارتباطی.
 یک مرضی هم دارم آن هم اینکه وقتی موقع ظرف شستن می‌خواهم فکر کنم باید حتما دستکش‌ها را دربیاورم تا دستم آب و سردی و گرمیش را حس کند. این آرامم می‌کند و باعث می‌شود بهتر فکر کنم. کلا ظرف شستن آرامم می‌کند. مطمئنم هیچ وقت ماشین ظرفشویی نمی‌خرم. یکی از عشقهای زندگیم ظرف شستن آن هم بعد از مهمانیهای بزرگ است. لابد برای همین هم هست که بعضی وقتها پوست اطراف ناخنهایم خشک می‌شود و از جایش کنده می‌شود. این مال روزهایی است که خیلی فکری شده باشم. بعد یک روزی هم مثلا خانم همکار فضول، توی سرویس اداره زل می‌زند به دستم که آخی! بدون دستکش کار می‌کنی توی خانه؟! من هم با بیخیالی می‌گویم: بعضی وقتها و حوصله ندارم فلسفه ظرف شستن بدون دستکش را برایش توضیح بدهم.  از فردا هم یک تیوپ از این کرم های مرطوب کننده می‌گذارم گوشه کیفم که سر صبح دور ناخن‌ها را کرم بزنم که خانم همکار فضول دلش به حالم نسوزد.
داشتم درباره سخت بودن‌ش فکر می‌کردم. یک جوری فکر می‌کردم که بعد بشود توضیحش داد. بعضی فکرها را نمی‌شود توضیح داد خب. نمازش که تمام شد بهش گفتم آدم سختی هستی! چون وقتی با یکی حرف می‌زنی توقع داری زل بزند توی صورتت و شش دنگ حواسش را بدهد به حرف زدن تو. اگر این کار را نکند بعدش حتما بهت برمی‌خورد. این ارتباط را سخت می‌کند. این می‌شود که طرف مقابلت خیلی وقتها ترجیح می‌دهد حرفش را بخورد یا در مقابل حرف زدنت فقط وانمود کند که شش دنگ حواسش به توست در حالیکه نیست. خیلی وقتها آدمها نمی‌توانند توی حرف زدن شش دنگ حواسشان را بدهند به تو و هی تایید یا تکذیب کنند. خیلی وقتها دلشان می‌خواهد همینجوری که دارند ظرف می‌شویند، موسیقی گوش می‌کنند، فیلم می‌بینند یا حتی وقتی که دارند کتاب می‌خوانند به حرفت گوش کنند. نباید منتظر تایید و تکذیبشان باشی.  گاهی وقتها باید به آدمها اجازه بدهی فقط به حرفهایت گوش کنند بدون هیچ واکنشی. مثبت یا منفی. این به منزله بی‌اهمیت بودن حرف تو یا بی‌توجهی به تو نیست. گاهی معنیش این است که آدمها وسط همه دغدغه‌ها و فکرها و دردهایشان هنوز محتاج همین آهنگ صدای تو هستند که باشد وسط همه روزمرگیهای تکراریشان. حتی اگر نتوانند درست و درمان به حرفهایت واکنش نشان دهند!  
خواست استدلال کند. اما بعد انگار که پشیمان شده باشد، گفت درسته! حق با توه. من آدم سختی هستم. درستش می‌کنم.

...من اما می‌دانستم که خیلی هم حق با من نیست. از آن طرف که نگاه می‌کردم، آدم سخت داستان خودم بودم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:6 توسط سامی‌دخت| |

این مطلب به بهانه روز جهانی تلویزیون در سایت مهرخانه منتشر شده است.

+

خوشحال می‌شوم بخوانیدش.

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392ساعت 14:1 توسط سامی‌دخت| |


بالاخره خانه خریدیم. نه به این راحتی که من دارم اینجا می‌نویسم. طبیعتا با کلی قرض و قوله و سختی و صد البته کمک مالی عظیم پدر و مادرهایمان. چرا این کار را کردیم؟! هنوز هم دقیقا نمی‌دانم. لابد برای اینکه بعد از چندین سال که دارد از زندگی مشترکمان می‌گذرد به فک و فامیل و در و همسایه بگوییم خب خیالتان راحت باشد یکی از دغدغه‌هایتان به لطف خدا برطرف شد و ما هم خانه‌دار شدیم از بس که علاقمندند از مقوله‌هایی مثل خانه خریدن، ماشین داشتن، بچه‌دار شدن و... هزار و یک موضوع خصوصی زندگی آدمها سر در بیاورند. خودم شخصا آدم سختی‌های این مدلی نیستم. قائل نیستم به اینکه خودمان را به آب و آتش بزنیم و از صد و ده جای زندگی بزنیم و وام بگیریم و قرض کنیم و از همه مهم‌تر امنیت روانی خودمان را به خطر بیندازیم که مثلا می‌خواهیم خانه بخریم. مگر قرار است چندبار با هم زندگی کنیم که یک بخش زیادیش به خاطر  مسائل مالی اینچنینی به سختی و مشغله ذهنی و دور شدن از هم بگذرد. فکر می‌کنم همین که غروبها زودتر برسیم خانه و مجبور نباشیم زیاد از حد کار کنیم و بتوانیم بیشتر با هم حرف بزنیم و کنار هم باشیم به دنیا می‌ارزد. لابد برای همین هم هست که تا الان که نزدیک به یک دهه از زندگی مشترکمان می‌گذرد خیلی زیر بار این مقوله‌ها نرفته بودیم. با همین شرایطی که داشتیم شاد بودیم و به آن به شدت عادت کرده بودیم.

خب البته اینها برای نسل قبل از ما و پدر و مادرهای همیشه نگران‌مان شعارهای قشنگی‌ست. برای نسلی که فکر می‌کند تا جوان هستید باید کار کنید و از خیر این مدل زندگی کردن بگذرید تا برای آینده و پیری و ... دوران راحتی را سپری کنید. نسلی که معتقد است اصلا بدون وام و قسط نمی‌شود خانه‌دار شد و همه دارند همین شکلی زندگی می‌کنند پس شما هم باید مثل همه باشید. و البته هیچ‌کس نمی‌گوید تکلیف این روزهای با هم بودن جوانی که بخاطر این مقوله‌ها به دوری از هم و فشار و دغدغه می‌گذرد چه می‌شود؟ تکلیف خانواده‌ای که فرصتهای گفتگویش را بخاطر مسائل اقتصادی از دست می‌دهد چیست؟ البته اصلا منکر وعده‌های الهی و کمک خداوند در تامین معاش نیستم. بقول دوستی پول خانه و ازدواج را خدا می‌رساند و این را واقعا باور دارم اما نمی‌شود از فرصتهایی که خانواده ایرانی بخاطر مشکلات اقتصادی از دست می‌دهد غافل شد. پدری که مجبور است چند شیفت کار کند از کارکرد پدربودنش تنها مقوله تامین هزینه‌های اقتصادی می‌ماند و بس.


بهرحال به نظرم ما الان یک نمونه قابل بررسی هستیم برای این دستگاههای حامی جوانان و ازدواج آسان و ال و بل. اینکه زوجی که اتفاقا خیلی هم ازدواج آسانی داشته‌اند و قرار هم نبوده خیلی توی زندگی به خودشان سخت بگیرند و از یک زندگی کاملا معمولی برخوردارند به طور کاملا طبیعی بالاخره توانسته‌اند بعد از ده سال صاحب یک مسکن معمولی در همان محله‎‌ای شوند که خانه پدریشان بوده است. تازه آن هم با کمک خانواده‌ها که اگر آن نبود قطعا تا بیست سال دیگر هم شاید خانه‌دار نمی‌شدند.

منظورم از این نوشته، فقط مقوله اقتصاد خانواده و تامین هزینه‌هایی نظیر هزینه مسکن نیست. بیشتر از آن توجه به امنیت روانی خانواده‌هاست که سر این مسائل مالی و بالاخص تهیه مسکن از بین می‌رود. خانواده‌ها و زوج‌هایی که با هم بودن‌هایشان بخاطر تامین هزینه‌های اینچنینی کمرنگ می‌شود. توی زندگی خیلی از دوستانم دیده‌ام که پدرها بخاطر تامین قسط فلان وام سنگین مجبور به کار کردن‌های مداوم و دور شدن از همسر و فرزندانشان هستند. حتی خیلی وقت‌ها به یاد یکی از همکارانم می‌افتم که همسرش بخاطر تامین قسط خانه پنجاه متری‌شان تا مدتها افسردگی شدید داشت و زندگی‌شان به هم ریخته بود.
خیلی بد است که از خانواده توقع داریم کارکردهایش را حفظ کند در حالیکه خیلی وقت‌ها به معضلات اینچنینی که خودبخود کارکردهای خانواده ایرانی را کمرنگ می‌کند بی توجه هستیم!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 21:4 توسط سامی‌دخت| |

ممنون‌م

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 11:28 توسط سامی‌دخت| |

یکم: بعد از روزهای زیادی که اینجا ننوشتم و کار و سرشلوغی و هزار و یک دلیل دیگر را بهانه کردم، امروز که مانده‌ام خانه، تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. البته در تمام این روزها هم فرصتهایی برای نوشتن داشتم و هم کلمات مدام توی سرم رژه می‌رفتند. گاهی حتی فکر می‌کردم کاش یک چیزی هم کشف شود که وصل شود به ذهن آدم و بدون تایپ، خودش کلماتی را که توی ذهن آدم راه می‌روند پیاده کند روی کاغذ یا همین صفحه تایپ. البته این بعضی وقتها می‌تواند چیز خطرناکی باشد. چون تمام ذهن آدم را خالی می‌کند روی صفحه کاغذ و  به خودی خود کلی ترسناک به نظر می‌رسد. روزهای زیادی پر از کلمه بودم و ننوشتم. چرا؟! راستش آدم وقتی مدتی نمی‌نویسد بعدش از نوشتن می‌ترسد. مخصوصا از اینکه خودش زیادی وسط نوشته‌هایش پرسه بزند بیشتر ترسش می‌گیرد. مدتهای زیادی‌ست سر این مساله با خودم کلنجار می‌روم. سر اینکه چقدر از من باید توی نوشته باشد و اصلا نوشته باید چه مشخصه‌ای داشته باشد که مخاطب فکر نکند کل نوشته مال خود تو یا درباره توست تا با قضاوتهای نادرستش هم خودش و هم تو را آزار دهد. همه این فکرها بود تا وقتی نوشته اخیر حبیبه جعفریان را در همشهری داستان تیرماه خواندم و کمی خیالم از بابت این سبک نوشتن راحت شد. اینکه تا حدی لازم است آدم خودش را قاتی نوشته‌اش بکند. آنقدر که به خودشیفتگی و خودخواهی و البته خودافشاگری بیش از حد نرسد اما خون متن را تامین کند و از آفریننده‌ی متن آنقدری در متن بماند که مخاطب احساس کند مورد اعتماد قرار گرفته و امری با ارزش با او به اشتراک گذاشته شده است. بهرحال نوشتن برای اهلش همیشه یک مسکّن و یک حریم امن است. پس باید نگران این حریم بود و از هرچیزی که ناامنش می‌کند پرهیز کرد.

دوم: مدتهاست خواندنم بیشتر از نوشتنم شده و قطعا دلم می‌خواهد نتیجه این خواندنها را جایی به اشتراک بگذارم. سعی می‌کنم از این به بعد درباره کتابها و متونی که می‌خوانم حتی اگر شده چند خطی بنویسم. اگرچه روزهای زیادی‌ست که فقط به جلال‌خوانی افتاده‌ام و نمی‌دانم این خوب است یا بد...


آخر: «آن کس که خانه ندارد، نوشتن برایش به خانه‌ای بدل می‌شود. آدورنو»
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 11:22 توسط سامی‌دخت| |

... وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:24 توسط سامی‌دخت| |

یک آدمهایی هم هستند که اهل غر زدن نیستند. ناله نمی‌کنند.
حوادث و غم‌های زندگی‌شان را نمی‌گیرند سر دست و سر هر گذری فریادش نمی‌زنند.
آدمهای لبخندهای همیشگی‌اند این آدمها.
تکیه‌گاهند و کسی معمولا شکستن‌شان را نمی‌بیند.
همین آدمها اما گاهی پشت لبخندهای همیشگی‌شان، پشت ظاهر آرام و صبورشان غم‌های بزرگی دارند.
خواستم بگویم حواستان به این آدمها باشد.
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 22:53 توسط سامی‌دخت| |

Design By : nightSelect.com