سامیدخت
سرم را که از روی کاغذها برمیدارم، ساعت
شش بعد از ظهر است. از ظهر که این سند راهبردی فلان را فرستادهاند برای
نظر دادن، سرم میان کاغذها و نوشتههاست. هنگ کردهام. حس میکنم فضای اتاق
دارد خفهام میکند. معمولا تا این ساعت نمیمانم. خیر سرم عمریست دارم
شعار میدهم که کار بیرون و فعالیت اجتماعی نباید مانع خانهداری و
همسرداری باشد. کاغذها را جمع میکنم و میریزم توی فولدر که ادامه کار را
توی خانه انجام دهم. کتاب و یادداشتها و کاغذهایم را جمع میکنم. سند راهبری فلان را میبندم. روی جلدش مینویسم: و خداوند سرچ را آفرید... 1-
از صبح هر چه فکر میکنم بهترین اتفاق
چه بوده یادم نمیآید. لابد چون اتفاق خوب زیاد بوده است. اما قطعا یکی از
بهترین اتفاقها پیام رهبر بود برای کنگره شهدای زن که به بهانهاش خیلی
حرف ها زده شد و خیلی پیامها رسانده شد و تکلیف خیلی چیزها روشن شد و مثل
همیشه امیدبخش بود و چراغ راه... 2-
سیده فاطمه مطهری یادش به نوستالژیهای وبلاگستان افتاده و دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی.
اینکه کتاب معرفی کنیم بعنوان عیدانه وبلاگی. تصمیم گرفتم فقط یک کتاب
معرفی کنم بعنوان عیدانه. بهترین کتابی که در سال 91 خواندم. «شطرنج با
ماشین قیامت» نوشته «حبیب احمدزاده». قصه جوانکی دیدهبان در روزگار جنگ
که در واقع حکایت ایستادگی جوانهای این سرزمین بود با دستانی پر از هیچ در
مقابل همهچیز. در مقابل دنیا. جملهام خیلی شعاری شد. نه؟! میدانم. من
هم تا قبل از خواندن این کتاب این جمله کلیشهای را خیلی شنیده بودم و
برایم تکرار یک شعار دهنپرکن قشنگ بود فقط. حبیب احمدزاده در شطرنج با
ماشین قیامت نشانم داد که ما واقعا با هیچ در مقابل دنیا جنگیدیم. جنگ ما
تمام معادلات علمی و غیر علمی دنیا را به هم زد. حتما بخوانید و اگر دستتان
رسید و پیدایش کردید مستند «بهترین مجسمه دنیا» ساخته همین نویسنده را هم
ببینید. 3- دست آخر دلم نیامد روزهای
آخر سال از آدمهایی که معمولا دیده نمیشوند ننویسم. آدمهایی که همه را
نشان میدهند اما خودشان هیچ وقت دیده نمیشوند و اگر دیده شوند بعضا باید
بار سیاستهای گاهی غلط مسئولینشان را هم به دوش بکشند و پاسخگو باشند. از
همکاران خوب و صبور و پرتلاشم در رسانه ملی که این روزهای آخر سال آنتن
رسانه را با دست خالی و همت بلندشان پر کردند. از آدمهایی که از گرانی و بی
برنامهگی مسئولین و به سختی افتادن مردم و سایر نهادها و دستگاهها گفتند و
برنامه ساختند اما هیچ وقت نگفتند که خودشان چند ماه حقوق نگرفتند و با
دست خالی کار کردند. توی این روزهای کمبود بودجه، پر کردن آنتن رادیو و
تلویزیون با آن همه هزینههای سرسامآور برنامهسازی کار آسانی نبود و
نیست. برخلاف سایر دستگاهها که روزهای پایانی سال معمولا از تکاپو و تب و
تاب میافتند رسانه این روزها شلوغترین و پر دغدغهترین روزهایش را سپری
میکند. دلم خواست از همین تریبون ناچیز تشکر کنم از آدمهایی که نان شبشان
را وسط سفره مردم ایران گذاشتند. با کمبود بودجه برنامهسازی و بیحقوقی
ماههای آخر سال ساختند تا سربلند باشند در میان ملت. به همه بچههای خوب و
صبور تولید و پخش و تامین برنامهی داخلی و خارجی و دوبلاژ و رپورتاژ و
نودال و ... خسته نباشید میگویم. 4. حرفی نیست؛ و همین...
یادم
هست بعد از خواندن کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» پیرزاد هم همین
اتفاق افتاد و یک شب تا صبح من با سه تا بچهی نداشتهام توی محله بوارده
آبادان زندگی کردم . توی همان خانههایی که دیوارهایش از شمشاد بود و شبها
پر بود از حشراتی که دور تیرهای چراغ برق میچرخیدند. توی آشپزخانهاش آشپزی کردم و برای بچههایم که از مدرسه برمیگشتند ساندویچ پنیر و کره
درست کردم و با لیوان شیر گذاشتم سر میز به عنوان عصرانه و... بعدترها
چندین بار این اتفاق سر خواندن قصه و داستانهای مختلف افتاد. آخرین بار هم
همین دیشب بود. سر خواندن اولین داستان از کتاب ناصر ارمنی جناب امیرخانی.
صبح قبل از رفتن به خرید داستان را نصفه نیمه خواندم و کتاب را از آخرین
صفحهای که خواندن بودم برگرداندم روی مبل که وقتی از خرید برگشتیم ادامه
دهم. طبق معمول تا شب هزار و یک جور کار ریخت روی سرم و قبل از خواب رسیدم به
خواندن کتاب و ادامه قصه. دیشب خواب سهراب
را دیدم. توی دشتی مثل دشتهای جنوب- یک جایی مثل طلائیه وقتی بیآب
میشود- راه میرفت. توی دستش 5 تا سکه طلا بود. دستش را باز کرد، سکهها
را نشانم داد و گفت ببین پنجمی را هم پیدا کردم. پ.ن:
اَللّهُمَّ
بِحَقِ هذَا الْقُرْآنِ، واقعا کشف حجاب بعنوان یکی از مهم ترین اتفاقات تاریخی در ایران که با حمایت استعمار و دستور رضا خان انجام شد و مقاومت گسترده مردم را به همراه داشت همواره مورد توجه عام و خاص بوده است. در عرصه هنرهای نمایشی نیز این واقعه مورد توجه قرار گرفته است. بانگاهی به تولیدات نمایشی در سالهای پس از انقلاب اعم از فیلم و سریال میتوان دریافت كه اگرچه این واقعه مهم تاریخی در بسیاری از آثار و تولیدات بصورت جسته و گریخته و در حاشیه موضوع اصلی فیلم ها و سریالهای ساخته شده مورد توجه و بررسی قرار گرفته است و به آن اشاره محدودی شده است اما هرگز بصورت یک موضوع مجزا و یک واقعه تاریخی تاثیرگذار محور فیلم یا سریالی نبوده است. سریال کلاه پهلوی داستان نفوذ استعمار در کشور به بهانه تجدد و اروپایی کردن ایران است. یکی از بارزترین مظاهر تجدد نیز کشف حجاب است. سریال اتفاقات ايران را در مقطع تاريخي سالهاي 1309 تا 1320 روايت ميكند. اين سريال كه تحقيق، پژوهش و نگارش و ساخت و تدوين آن قريب به يازده سال به طول انجاميده است يكي از بهترين و با اهميتترين سريالهايي است كه در زمينه تاريخ پهلوي ساخته شده است. بنا به گفته مشاور تاريخي سريال درونمايه سياسي سريال كلاه پهلوي، تبيين نقش کانونهاي پنهان است در دستکاري جامعه ايران که در دوران تحکيم ديکتاتوري رضا شاه و اختناق سياه ناشي از آن با نام "تجدّد" انجام گرفت. تغيير اجباري لباس بومي ايرانيان، مرد و زن، و "کشف حجاب" بانوان، با کارگرداني علياصغر حکمت، نقش ماسونهاي بلندپايه بويژه محمدعلي فروغي و پسرش، محسن، و شرکاي آمريکايي- يهودي آنان، آرتور پوپ و زنش فيليس آکرمن، در قاچاق مقادير عظيمي از آثار باستاني ايران، از جمله نفيس ترين نقوش سنگي تخت جمشيد، به ايالات متحده آمريکا و فروش آن به موزه دانشگاه شيکاگو، که چندي پيش، و البته مدتها پس از شروع کار سريال، به جنجالي ترين موضوع روز بدل شد، ترسيم اقتدار و تبهکاري پليس سياسي حکومت رضا شاه، به رياست جوانشير، از مسائلي است که در سريال به تصوير کشيده ميشود. ******** فرخ که سریال با داستان زندگی او آغاز میشود جوان فقيري است كه با هدف تحصيل چند سالي در فرانسه زندگي كرده است. عقايد چپ و كمونيستي دارد و از منتقدان حكومت پهلوي است. او در سالهای تحصیل در فرانسه به دليل هوش و ذكاوتش مورد توجه تقي زاده و خانم سیمپسون( یکی از عناصر سیاسی- فرهنگی انگلیس) قرار گرفته و بعنوان يك مهره در جهت تحقق مقاصد استعمار انتخاب ميشود. فرخ پس از كسب حمايتهاي مادي آنان تمام مواضع فكري و عقايد کمونیستی خود را به یکباره رها كرده و به يكي از عناصر حكومت پهلوي بدل ميشود. او در واقع نماد جوانكهاي منورالفكري است كه به شدت خودباخته و تحت تاثير غرب بوده و با كمترين حمايت استعمار و حكومت پهلوي به مهره اي براي اجراي مقاصد شوم آنها در داخل كشور بدل ميشوند. فرخ با يك ازدواج كاملا مصلحتي با برادرزاده يكي از شخصيتهاي سياسي و فرهنگي فرانسه عازم ايران شده و با سفارش تقيزاده و حمایت حكمت، فرماندار يك شهر كوچك كويري به نام سامان ميشود. بلانش همسر فرانسوي فرخ نيز از سوي دولت فرانسه مامور ترويج فرهنگ غربي در بين زنان ايراني ميشود و با اين هدف فرخ را در سامان همراهي ميكند. قسمتهای اول سریال که در فرانسه میگذرد اگرچه قدری خسته کننده و غیرجذاب به نظر میرسد و آن هم دلیلی جز سانسورهای زیاد و حذف برخی بخشهای ضبط شده در فرانسه از سوی مسئولین رسانه ملی به بهانه برخی اعتراضات نابجای موجود در جامعه ندارد، اما به خوبی توانسته است جریان پشت صحنه برای نفوذ فرهنگ تجدد و بی حجابی از سوی استعمار به داخل کشور را نشان دهد. داستان اصلی سريال در یک شهر خیالی در مرکز ایران به نام سامان رخ میدهد. سامان نمادی کوچکی از ایران بزرگ و تمام شهرهای آن است که نحوه ورود استعمار و پدیده کشف حجاب در آن نشان داده میشود. شهر کوچکی در دل کویر که مردم آن اعم از روحانی، بازاری و معلم و قاضی و ... تا قبل از ورود فرماندار متجدد و اروپا دیده اش زندگی عادی خود را داشته اند. با ورود فرماندار تجدد خواه و همسر اروپاییش وضعیت شهر شروع به تغییر میکند. بخش اصلی سریال روایت واقعه کشف حجاب است که داستان آن در مواجهه زن ایرانی با زن غربی شکل میگیرد. در اين سريال مواجهه زن ايراني با زن غربي و فرهنگ وي در قسمتهاي مختلف به تصوير كشيده شده است. در نمايش تصوير زن ايراني آن دوران، چهار تصوير ارائه ميشود: 1- مادر حاج رضا كه نماد آن دسته از زنان ايراني است كه با هرگونه فعاليت و حضور اجتماعي زنان مخالفند و جمع زنانه را فتنه ميدانند و غرب و تمام مظاهرش را ضد دين و اخلاق معرفي ميكنند. 2- مه لقا همسر صمصام كه نماد آن دسته از زنان ايراني است كه همواره مورد ظلم و ستم مردان بوده و مظلوم واقع شدهاند. مه لقا جزو آن دسته از زناني است كه با ديدن مظاهر غربي به سرعت خود را باخته و سعي در شبيه شدن به زن غربي دارند. 3- خانم مستشارنيا و دخترش شادي که نماد زنان ايراني فرنگ رفته آن زمان هستند . آنان تربيت شده فرهنگ غرب بوده و با همكاري استعمار سعي در انتقال فرهنگ زن غربي به داخل كشور دارند. تشكيل كانونهاي فعاليت بانوان و محفلهاي سياسي زنانه نوعي حركت فمينيستي برای احقاق حقوق زنان داخل کشور از سوي آنان محسوب میشود. 4- فروغالزمان همسر حاج رضا که نماد يك زن اصيل ايراني، فرهنگي و مذهبي است. زني كه به ديدگاههاي اسلام در مورد زن به خوبي اشراف دارد و با آگاهي و افتخار آن را پذيرفته است. موقعيت زن غربي را ميشناسد و به هر بها و بهانهاي تن به غربي شدن نميدهد. واكنش هر كدام از اين چهار دسته با زن غربي(بلانش) در سريال به خوبي و با ظرافت نمايش داده ميشود. مادر حاج رضا كه زني سنتی و متعصب است خواستار برخورد تند و منزوي كردن بلانش بعنوان زن غربي ميشود. مهلقا هرروز بيشتر از ديروز شيفته بلانش ميشود و سعي در شبيه كردن خود به او دارد. او بلانش را يك عقل كل ميداند كه به دليل دنيا ديدگي و غربي بودن همه چيز را بهتر از زن ايراني ميداند.خانم مستشارنيا و شادي نيزبعنوان زنان ايراني تربیت شده در غرب به دنبال آزاد کردن زنان ایرانی از بند ظلم و ورود نهضتهای فمینیستی به داخل کشور هستند. در این میان تنها فروغ الزمان است که بعنوان نماد یک زن مسلمان اصیل ایرانی در ابتدا از در تعامل و گفتگو با بلانش وارد شده و تا آنجا که وی خطوط قرمز شرعی و دینی و عرفی آن روز جامعه ایرانی را رد نکرده با او برخوردی نمیکند. اما همین که بلانش خط قرمزها را مغرضانه رد میکند و حجاب زن ایرانی را محدودیت و مانع پیشرفت او میداند با او وارد مناظره میشود و در یک بحث منطقی او را شکست میدهد. مناظره فروغ و بلانش اگرچه قدری شعارگونه و غیرواقعی به نظر میرسد اما صلابت زن ایرانی را در دفاع از ارزشها و مقابله با فرهنگ غلط وارداتی نشان میدهد. در این سریال غربی شدن ظاهری زن ایرانی در دوران رضا خان مورد انتقاد قرار میگیرد اما این هرگز به منزله تایید وضع زن ایرانی در آن دوره نیست. اگرچه غربی شدن ظاهری زن ایرانی خلاف عرف و اعتقادات ایرانی ها محسوب میشود اما وضع زن آن دوره نیز چندان اسلامی نبوده است. بیسوادی زنان در قاجار و اوایل پهلوی، ظلم مردان به زنان و تعدد زوجات که فقط به قصد هوسرانی بوده و هیچ ظاهر شرعی نداشته است، ظلم و جهل و خرافات که مثل پیلهای زندگی زن ایرانی را گرفته بود همه یک واقعیت بود و به هیچوجه زن ایرانی با این وضعیت، آن زنی نبود که اسلام میخواست. در واقع تنها شخصیت فروغ در این سریال نماد زن مورد نظر در اسلام است و به همین دلیل درخشان تر و پررنگ تر از بقیه به آن پرداخته شده است. در روایت واقعه کشف حجاب آنچه مدنظر نویسنده و کارگردان بوده است نشان دادن بی عفتی ناشی از کشف حجاب در جامعه آن روز ایران است. در قسمتهای نمایش داده شده تا کنون، اشاراتی کوتاه به این دست بیعفتی ها شده است که در قسمتهای بعدی -اگر مثل قسمتهای قبل مورد اعتراض برخی گروهها واقع نشده و منجر به سانسورهای مصلحتی نگردد- این اشارات واضح تر و پررنگترمیشود. رابطه بلانش و کریم، رابطه بلانش و برادرخواندهاش و بوسیدن وی در انظار عمومی ، علاقه پنهانی فرخ و شادی که سرانجام باعث جدایی بلانش از فرخ میشود و ... نمونه های کوچکی از ترویج بی عفتی است. استفاده از هنرپیشه غیرمحبوبی چون شریفینیا در بین متدینین جامعه و محور قرار دادن وی در سریال، مسامحههای بعضا غیر منطقی شخصیت حاج رضا در برابر فرماندار جوان و دوستانش، قربان صدقه رفتنهای تکراری و تصنعی فروغ و حاج رضا، دیالوگهای شعاری، سانسورهای اجباری بیش از حد و زخمی کردن درام فیلمنامه هیچ کدام اشکال اصلی این سریال نیست. اشکال جای دیگری است. ای کاش طیف معترضین به آرایش و پوشش هنرپیشه هایی که قرار است نماد و سمبل بی حجابی باشند به جای این دست غر زدنها و نگاههای سطحی و غافل شدن از اصل داستان واقعه کشف حجاب، به دنبال راه حلهایی برای نمایش اینگونه صحنه ها از تلویزیون جمهوری اسلامی باشند. واقعا بیعفتی و بیحجابی ناشی از دوران کشف حجاب را چگونه باید نشان داد؟ همين مطلب با اندكي تغيير در مهرخانه ساعت هشت شب
داشتم از کلاس برمیگشتم. با کلی دلهره و احتیاط سوار یکي از
ماشینهایی شدم که قرار بود که مرا تا چهارراه بیاورد. خیابان اصلی را باید پياده میآمدم تا برسم به كوچه خودمان. یاد شبهایی افتادم که تو منتظرم بودی
دم کلاس و من هیچوقت طعم دلهره های اینچنینی را نچشیده بودم. بغض کردم و
بغضم شد اشکهای آرام آرام. توی دلم به تو فکر کردم که این روزها مهمان پیاده
حضرت اربابی. با خودم فكر كردم همه اینها فدای یکي از قدمهايي که برای رسیدن به
او برمیداری. توی
همین فکرها بودم که راننده نرسیده به چهارراه گفت:« خانوم من ميرم توی
خیابان بالایی. تا سر بصارتی هم ميرم.» گفتم: «ممنون پس منم همونجا پیاده
میشم.» اينطوري مسیر پیاده رویم توی تاریکی شب کمتر میشد. رسیدیم نزدیک
بصارتی پرسید:« شما بالاتر ميريد؟» گفتم:« بله. میرم سر بهار. اما همین
جا پیاده میشم.» گفت «نه! شبه و تاريك. میرسونمتون.» سر بهار ترمز زد.
اسکناس هزارتومانی را گرفت و پانصد تومان برگرداند. یعنی کرایهي تا چهارراه
را گرفته بود. تشکر کردم و پیاده شدم و بغضم دوباره اشک شد. یاد آخرین پیامکی افتادم که از مرز مهران برایم فرستادی:
« دعاي امام صادق(ع) براي زائرين قبر اباعبدالله (ع):
خدايا! اينها وقتي براي زيارت قبر حسين ميروند،
خلاصه
بعدازظهرها که از سرکار برمیگردم با همین پاهای دردناکم که این روزها به
شدت اذیتم میکند، ولو میشوم وسط وسایل خانه و با حوصله بستهبندیشان
میکنم. همین میشود که موقع جمع کردن هر بخش از اسباب اثاثیه خانه پرت
میشوم به یک جایی از خاطرات. یکی قبلترها گفته بود که من آدم خاطراتم
هستم. آدمی که با گذشتهاش زندگی میکند. وقایع گذشته خیلی خوب توی ذهنش
میماند و به کوچکترین بهانهای جلوی چشمش رژه میرود. خب راست گفته بود.
دیروز که داشتم وسایل تزئینی و عتيقهجات و صد البته ميراث خانوادگي را جمع
میکردم، هزار بار تا خیابان لطفعلیخان زند و آن کوچه بنبست قبل از
سینما قیام و خانه ته بنبست رفتم و میان پنجدری چرخیدم و برگشتم. «شوهرآهو خانم » را
سالهاي اول تهرانی شدن خريدم. همان وقت كه تازه دو تا شده بودیم و این کتاب
رنج غربت روزهاي نخست را كم كرده بود. كتابهاي
فريبا وفي و گلي ترقي را همين يكي دوسال اخير خواندم و خيلي هم ازش
خاطره خوبي ندارم. رمانهاي زويا پيرزاد به جز «چراغها را من خاموش ميكنم »
هنوز دست نخورده مانده است توي قفسه رمانها. «توپچنار» انسيه شاهحسيني
مرا برد به يك تابستان گرم. از سر کار یکراست رفتم منزل مادر همسر. لیوان
آب
هندوانه خنک را که داد دستم رفتم توی اتاق و سرک کشیدم به قفسه كتابخانه
مادر
همسر. مامان که از راه رسيد توپچنار را ديد توي دستم. گفت مال خودت باشد.
كتاب خوبي است و بعد توپچنار شد جزو بهترین رمانهایی که خواندم و ماند توی
کتابخانه من. «قلندر و قلعه» را از
نسرین هدیه گرفتم. همان سالهایی که همکار بودیم و دوست. هنوز دستخطش اول
کتاب هست که به شوخی نوشته تقدیم به دوست جبهه و پشت جبهه. «سمفونی
مردگان»، «روی ماه خداوند را ببوس»، «یکشنبه آخر»، «سفر به گرای 270 درجه»،
«راز»، «احمد شاه مسعود»، «سووشون»، «انگار گفته بودی لیلی»، «ناتور دشت»
و... امروز عصر هزاربار رفتم به گذشته
و برگشتم. بغض کردم و لبخند زدم و دست آخر یک عالمه خاطره ماند روی دستم
که باید امشب تمامش را بگذارم زیر بالشم و بخوابم.
از سازمان میزنم بیرون. حس ولیعصرگردیم گل
میکند. سرک میکشم توی یکی دو تا مغازه و الکی قیمت میپرسم. بعد فکر
میکنم چه کار ابلهانهای. راهم را میکشم و میآیم خانه. تا همسر برسد سر و
سامانی به خانه و زندگی میدهم. بعد هم که میآید اولین سوالم سر همین سند
فلان است که اصلا تدوین علمی یک سند راهبردی چه اصولی دارد و چه چیزهایی
باید رعایت شود و ال و بل.
از غروب بین آشپزخانه و میز ناهارخوری که
توی خانه جدید تغییر کاربری داده و به میز کار من تبدیل شده در ترددم.
یاداشتهای چند ماه پیش و یکی دو کتاب و محتویات فولدر مربوطه را ریخته ام
روی میز. یک دستم به کاغذ و نوشتن است و دست دیگرم به قابلمه برنج و آغشته
کردن تکههای مرغ به خمیر سوخاری. دست آشپزخانهایم که آزاد میشود باز
دوباره فرو میروم توی کاغذها. به نظرم سند فلان، کلی اشکالات عجیب غریب
دارد. اصلا شبیه سند راهبردیهایی که تا حالا دیدهام نیست. مینویسم این
سند علمی نیست. علمی تدوین نشده است. روششناسی تدوین سند مشخص نیست. هدف و
چشم انداز و ساختار مشخصی ندارد. اصلا چرا از سر تا پای سند استناد شده به
سخنان رهبری. انگار بیشتر میخواسته بگوید رهبر عجب انسان دانشمند و
کارشناس و همه چیزدانی است که درباره فلان موضوع حرف زده است . انگار
میخواسته در این زمینه از رهبر تجلیل کند تا اینکه منظورش نوشتن سند باشد.
همه اینها را مینویسم با کلی افاضات دیگر. باز به نظرم یک گیر اساسی دارد
که من پیدایش نمیکنم. بیخیالش میشوم و میروم توی گوگل پلاس. دارم به
کامنت نینا جواب میدهم که به سرم میزند سرچی هم توی گوگل بکنم شاید حرف
تازهای در این زمینه باشد. یکی دو مقاله اول چیزی خاصی ندارد. مقاله سوم
را که باز میکنم خشکم میزند. باورم نمیشود. سند راهبردیِ فلان، که از
ظهر دارم رویش کار میکنم، سندی که آنقدر مهم است که طبیعتا باید حاصل تلاش
یک تیم تخصصی باشد، صرفا یک مقاله از یک سایت نه چندان معتبر است که فقط
با ناشیگری بعضی بخشهایش حذف شده است و بعد از گذشتن از چندین کانال معتبر، برای ارائه نظر نهایی به مدیران بعضی بخشها ارائه شده است.
ماندهام چکار کنم. دود از کلهام بلند میشود. پیامک میزنم به رییس و در کمال بهت موضوع را میگویم. او هم مثل من هنگ میکند.
www.google.com

آدمی که یکی دو روز مانده به آخر سال میآید پست مینویسد لزوما
نباید حرف خاصی برای گفتن داشته باشد. وسط خستگیهای هر چند لذتبخش روزهای آخر
سال بغض داشته شاید. دلش گرفته بوده یا شاید هی فکرش رفته پی خوبها و
بدهای سالی که دارد عوض میشود. بهترین اتفاق، بدترین اتفاق، بهترین کار،
بدترین کار، بهترین کتاب، بدترین کتاب، بهترین دوست، بدترین ... نه بدترین
دوست به نظر من وجود ندارد. آدم بدها هیچوقت دوستی را نمیفهمند که
بخواهند دوست کسی باشند.
شاید هم یکی دوتا نکته مانده بود توی دلش و
صرفا دلش خواسته آنها را بنویسد. در هرحال این چندتا نکته آخرین پست وبلاگی من در سال 91 است
بدترین اتفاق هم رفتن آقای
معلم اخلاق تهران بود توی این بلبشوی بیاخلاقی مملکت. روز رفتن آقای مدرسه
نور تلخترین روز سال بود برای من. تلخ بود و تلخیش تا همیشه هست...
بهترین کار دل کندن از یکسری دوستیها و دوستداشتنیهای کاذب و کذایی بود.بدترین کار... یادم نمیآید.
تنها جان تو و
جان پرندگان پر بستهای که دیماه به ایوان خانه میآیند.
(طبیعتا این جمله از سید علی صالحیست)

داستان زمزم را خواندم. قصه سهراب که بین
تشتکهای نوشابه دنباله کلمات جمله «زمزم؛ ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی»
میگشت برای اینکه از کارخانه زمزم بابت پیدا کردن تمام کلمات این جمله سکه
طلا جایزه بگیرد. قصه سهراب که کلا از کاوش و جستجو خوشش میآمد. عشقش
گشتن بود. یک وقتی هم توی دوران سربازی با یک گروهان از سربازها رفته بودند
جنوب که 5 تا شهید پیدا کنند و پنجمیاش پیدا نشده بود. پنجمی فرماندهی
آن چهارتای دیگر بود. همو که نقشه فرار از دست بعثیها را کشیده بود. اما
درحین فرار همگی شهید شده بودند و جسدهایشان برنگشته بود و حالا سهرابنامی
بعد از چندین سال 4 تا از این جنازهها را در یک عملیات تجسس پیدا کرده
بود و پنجمی هنوز مفقود بود. درست مثل کلمه زمزم از جمله تبلیغاتی کارخانه
نوشابهسازی زمزم که هنوز پیدا نشده بود. دست آخر یک روز که سهراب بین
تشتکها دنبال کلمه زمزم میگشت فکری به سرش زد. برگشت جنوب و شهید پنجم را
هم پیدا کرد. شهید پنجم فرمانده بود. همو که نقشه فرار نیروهایش را کشیده
بود. فراریشان داده بود و خودش ایستاده بود. سهراب با خودش فکر کرد
فرمانده هیچوقت فرار نمیکند.
***
من نمیدانم
قصه سهراب واقعی بود یا خیالی. علیرغم سئوالاتی که در مورد بعضی از
شخصیتهای داستانی جناب امیرخانی دارم، دلم هم نمیخواهد هیچوقت از
ایشان بپرسم که سهراب قصه واقعی بوده یا خیالی. هرچه بود برای من واقعی بود
و واقعی شد. آنقدر واقعی که من سهراب قصه را با پنچ تا سکه طلایش توی خواب
دیدم و تمام امروز را بخاطرش پر از بغض بودم.
حالا فکر میکنم یکی از بهترین داستهای تفحص را خواندهام.
یکی از بهترین و واقعیترین داستانها...
در همین رابطه:
خاطره چیزی را میمیراند اما داستان زنده میکند/ سیطره خاطره بر داستان در حوزه انقلاب و دفاعمقدس، نگران کننده است +

نه اینکه این مدت ننوشته باشم. نه!
نوشتهام. اما وبلاگنویسی انگار یک مزه دیگری دارد. اینکه آدم مجبور نیست
خیلی اطو کشیده و رسمی اینجا حرفش را بزند نوشتن را راحتتر و
دوستداشتنیتر میکند. با این همه این روزها بیشتر محتاج خواندنم تا
نوشتن. اگرچه به برکت شغل مبارك، از صبح تا شب سرم میان
نوشتهجات است و مجبورم به خواندن اما دلم یک وقتِ آزادی میخواهد که مال
خودم باشد و بدون دغدغه فکری بنشینم گوشهای و پشت سرهم بخوانم. اما امان
از بی وقتی و سرشلوغی. آخرین کتابی که درست و درمان خواندمش و نصفه نیمه
رهایش نکردم «قدرت و دیگر هیچ» بود. نوشته یکی از بانوان تواب سازمان
مجاهدین خلق. توی مطب دکتر پوست خواندم. چون بدون وقت رفته بودم باید دو سه
ساعتی منتظر مینشستم که نوبت به من برسد. سرم را فرو کردم توی کتاب و
وقتی بلند کردم که خانم منشی داشت صدایم میکرد و من صفحه صد و پنجاه چند
بودم. گرچه وقتی داشتم هول هولکی با دکتر حرف میزدم هنوز گیج و منگ کتاب
خواندن بودم و ذهنم درگیر افکار و عقاید اعضای سازمان مجاهدین خلق بود اما
آن کتاب خواندن خیلی بهم چسبید. از مطب که بیرون آمدم فهمیدم بالاخره این
توانمندی را پیدا کردهام که در جاهای شلوغ و میان هزار تا درگیری ذهنی و
مشغله کاری با یک کتاب فرو بروم توی خلوت خودم و حس خوبی داشته باشم از
خواندن. این حس تازه و این قابليت جدید برایم خوشایند بود. تا قبل از این
كتاب خواندنهايم بيشتر مال وقتهاي عریض و طویلی بود كه به خودِ خودِ خودم
تعلق داشت و فارغ از كار خانه و كار بيرون كتاب ميخواندم. یک جوری که شش
دنگ حواسم فقط و فقط به کتاب بود. اگر یک کار انجام نشده کوچک هم داشتم
مدام وسط کتاب خواندن فکرم میرفت پی کار انجام نشده. از عصر روز چندم بهمن
ماه بالاخره این قابلیت را پیدا کردم که در شلوغی و وسط هزار تا کار انجام
شده و انجام نشده روزانه همه حواسم را بدهم به کتاب و مشغول خواندنش بشوم.
طبيعتا از اين بابت خيلي خوشحالم.
حالا اصلا چرا
این مطلب را نوشتم؟! نوشتم که بگویم از این که توانمندی تازه را پیدا
کردهام خوشحالم؟! طبیعتا نه! نه اینکه خوشحال نباشم اما این مطلب را بيشتر
برای این نوشتم که باب نوشتنم هم دوباره باز شود.
پ.ن: عنوان پست از اشعار حضرت حافظ است.


بله خب! همه این غمی که از روز رفتن این
پیرمرد نشسته بر دل من، همه این اشکها و حسرتهایی که با شنیدن اسمش و با
دیدن عکسش میدود توی چشمهای من، مال همان یک شب قدریست که توی این عمر
بیبرکتم رفتم مسجد جامع بازار و با صدای ملکوتی این مرد قرآن به سر گرفتم.
البته یکبار هم بعد از آن، چهارشنبه شبی رفتم مدرسه نور و نشستم پای منبر
بیست و چند دقیقهایشان. بله! من نه پا منبری سفت و محکم چهارشنبه شبهای
مدرسه نور بودهام نه از عشاقی که شبهای سال را میشمردهاند تا برسند به
شب قدر و بروند مسجد جامع بازار و با نوا و نفسهای پیرمرد قرآن به سر
بگیرند. من یک رهگذر ساده بودم که یحتمل یکی از شبهای قدر سال گذشته به
هوای تنوع در مجلس شبهای قدر به سرش زد و تصمیم گرفت ایندفعه کارنامه خالی
عملش را بردارد و به جای دانشگاه امام صادق(ع) برود مسجد بازار تهران شاید
هوای آنجا ملکوتیتر باشد و فرجی حاصل شود اندر احوالات این بنده هردمخیال و باری به هر جهت حضرت خالق.
اصلا چرا
دروغ؟! شاید یک بخشی از این ماجرا هم برمیگشته به اینکه شنیده بودم میثم
مطیعی جوشنکبیر مجلس آقامجتبی را میخواند و لابد توی دلم فکر کرده بودم
آن صدا ارجحیت دارد به صدای برخی مداحهای همینجورکی که جوشن را عین
سرمشقهای دوره ابتدایی تندتند میخوانند. حالا هرچه بوده من یک
شبی از سر اتفاق گذرم افتاد به مجلس این مرد و بعدش یادم هست به همه گفتم
که هیچ شب قدری برایم اینقدر برکت نداشته است. یک جور خوبی بود اصلا. یک
جوری که نمیشود گفت. انگار دعاهای من که نه دعای هر که آن شب آنجا بود روی
دستهای پیرمرد بالا میرفت.
وَبِحَقِّ مَنْ اَرْسَلْتَهُ بِهِ،
وَبِحَقِّ
کُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فیهِ، وَبِحَقِّکَ،
عَلَیْهِمْ فَلا اَحَدَ
اَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ...
من یک شبی بعد از
شنیدن کلام این مرد، بعد از منبرش، بعد از اینکه دعای به سر گرفتن قرآن را
با پیرمرد خواندم، بعد از شب قدری که بهترین شب قدر عمرم بود یک قرارهایی
با خودم گذاشتم که هنوز یادم هست...
آقای مدرسه نور!
آقای معلم اخلاق!
آنها که گفتند تهران بعد از رفتن شما یتیم شد، درست گفتند.
راست گفتند که
مدرسه نور تهران رفت.
اینها را من هم میگویم؛
من حسرتبهدلی که جز یکی دوبار
گذرم به منبر و مجلس و کلام شما نیفتاده بود.

تولید سریالهای فاخر که در اصطلاح و طبقه بندی برنامه سازی در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران از آن به «الف ویژه» یاد میشود در نظام تولید فیلم و سریال از مرتبه و جایگاه خاصی برخوردار است. اهمیت محتوایی و موضوعات مورد هدف در ساخت سریال بطور اخص با رویکرد دینی و ملی، برخوردار بودن از قابلیت پخش فراملی، اختصاص اعتبار بودجه و هزینه بالا، صرف زمان طولانی در فرآیند تولید از ارائه ایده، طرح، فیلمنامه، نگارش ساخت و پخش آن و حضور عناصر برجسته جامعه هنری اعم از کارگردان، تهیه کننده، نویسنده و بازیگران از خصوصیات این مجموعه های فاخر است.
از همین منظر واقعه تاریخی کشف حجاب به لحاظ اهمیت موضوع و محتوا در دسته تولید سریالهای الف ویژه قرار گرفت و پس از یازده سال تلاش سریال فاخر کلاه پهلوی ساخته شد.
اين سريال كه قرار بوده در دهه فجر سال 1387 و مصادف با سيامين سال پيروزي انقلاب اسلامي پخش شود اكنون با سه سال تاخير در شهريور 91 به روي آنتن رفته است. اگرچه با كارشكني ها و بي توجهی هاي برخي مسئولین اين سريال در موعد مقرر به روي آنتن نرفت و بايد زودتر از اينها شاهد ساخت و پخش چنين سريالهايي از رسانه ملي بودیم، اما اين روزها نيز تاثير خود را بر روي مخاطب گذاشته و به دلیل حساسيت و اهميت موضوع توجه عوام و خواص جامعه را به سوي خود جلب كرده است. اگرچه بخش زیادی از این توجه صرفا به شکل و شمایل شخصیتها و نوع پوشش و گریم هنرپیشه ها برمیگردد و متاسفانه کسی با محتوای و پیام اصلی داستان کاری ندارد اما همین هجوم و اعتراضات بجا و نابجا نیز نشانه توجه مخاطب به این سریال و حساسیت آن است.
فرماندار سامان به کمک دوستان فرنگیاش به بهانه آبادانی در پی ایجاد تغییر در فضای سنتی و عقايد و باورهاي مذهبی مردم است. او حتی قبل از آنکه به فکر تاسیس بیمارستان و کارخانه باشد بافت سنتی شهر و بازار آن را به هم میزند تا خیابان بسازد و بازاری اروپایی ایجاد کند. به همین بهانه در میدان اصلی شهر نماد ابلیسک که نمادی متعلق به فرماسونها و صهیونیستها میباشد نصب شده و مورد تمجید دوست انگلیسی خود خانم سیمپسون قرار میگیرد.( ابلیسک همان نمادی است که قبل از انقلاب در میدان ونک تهران نصب شده بود.) در داستان شهر سامان شاید ظاهرا به نظر میرسد که با معرفی پروژه های عمرانی و آبادانی شهرها، عملکرد حکومت پهلوی مورد تمجید قرار میگیرد. اما با کمی دقت می توان دریافت که اگرچه حکومت پهلوی و عوامل آن در بخشهايي از كشور به عمران و آباداني و تاسیس کارخانه و بیمارستان پرداخته اند اما ريشه هاي فرهنگي و باروهاي مردم نيز به شكل زيرپوستي و زيركانه اي مورد هجمه عظیم قرار گرفته است.
سریال کلاه پهلوی درباره بی حجابی ساخته شده است اما هیچ زنی در آن بی حجاب نیست. این سریال قرار است تفاوت دوران قبل و بعد از کشف حجاب و تفاوت میان زنان بیحجاب و باحجاب و بیعفتی و بیحجابی دوران کشف حجاب را نشان دهد. اما مخاطب هرگز تفاوت دوران قبل و بعد از کشف حجاب را در تصویر نمیبیند و درک نمیکند و این بزرگترین اشکال این سریال است که البته ربطی به نویسنده و کارگردان و سایر عوامل هم ندارد. اگرچه کارگردان راههایی مثل استفاده از کلاه گیس و یا استفاده از هنرپیشه خارجی را پیشنهاد داده و هریک به دلایلی رد شده است اما با این حال کوشیده است که در شرایط موجود با برخی رفتارهای جلف و سبکسرانه و نوع پوششها و آرایشها این تفاوت را ایجاد کند اما همین امر باعث طیف وسیعی از حساسیتها و انتقاداتی شده که تا کنون به این سریال وارد شده است . در صحنه ای از سریال، متدینین شهر با دیدن بلانش در بالکن فرمانداری چشمهای خود را به زیر افکنده و استغفار میکنند و در تصویر زنی دیده میشود که با حجاب کامل در بالکن فرمانداری ایستاده است و این مخاطب را دچار سردرگمی میکند.
آیا با گذشت سی و چند سال از پیروزی انقلاب اسلامی نباید یک شورای فقهی منسجم و قوی در رسانه وجود داشته باشد که این مشکلات تصویری را برای هنرمندان دغدغه مند رسانه ملی حل کنند و در مقابل جنجالهای دروغینی که اغلب نه با هدف دینداری که کورکورانه و با اهدافی خاص مطرح میشوند پاسخی قطعی داشته باشد.
شاید وقت آن رسیده باشد که مسئولین رسانه ملی نیز اگر به درستی کار خود اعتقاد دارند و مشکل غیرشرعی و غیر عرفی در نمایش برخی تصاویر نمیبینند بر موضع به حق و درست خود پافشاری کرده و با این طیف فشارها به سرعت عقب نشینی نکنند و آثار فاخری را که حاصل سرمایه مادی و توان فکری هنرمندان دلسوز و متعهدی چون ضیاءالدین دری بوده را با سانسورها و حذف های نابجا و تحمیل دیالوگهای شعاری، زخمی نکرده و پیام اصلی داستان را تحت الشعاع قرار ندهند.
خودت جانشين آنها در خانواده هايشان باش و برايشان جبران كن!






بعضی آدمها هم هستند که آرام جانند.
از این دست آدمهایی که از بس بودهاند،
از بس بودنشان رنگ عادت گرفته، هیچوقت نفهمیدهای چقدر عزیزند. حتما باید
یک مدتی نباشند، اصلا رهایت کنند بروند آن سر دنیا تا بفهمی چقدر نیستند و
چقدر بودنشان خوب است.
بعضی آدمها هم هستند که آرام جانند.
حاضری صبح به صبح منتظرشان بایستی لب پنجره زندگی و برایشان دست تکان بدهی و به بودنشان سلام کنی...
هربار
دور از چشم خانوم جان در اتاق مهمانخانه را باز کردم و یواشکی رفتم تو و
سرک کشیدم به ظرف و ظروف و عتیقهجات آبا و اجدادی مادربزرگ که کلی برایش
عزیز بود و حالا هر تكهاش با كلي سلام و صلوات از خانه يكي از نوهها
سردرآورده و بخشي هم نصيب من شده بود. آن وسط مسطها هم یکی دوبار خاتون،
فهمیده بود من میروم توی مهمانخانه. از آشپزخانه با صداي بلند صدایم کرده
بود که «گُمپ گُلُم! قشنگُم! عزیز دلُم! بیُِ یِیْچی بِگَمت؟!» و من هر بار
خودم را به نشنیدن میزدم و یواش از کنار آشپزخانه میگذشتم و میرفتم توی
حیاط و مینشستم لب برکه آبی که از وسط حیاط تمام خانههای آن محله
میگذشت. هفتهای یکی دوبار عزت جارزن میآمد توی کوچه و داد میزد که تا
ساعت فلان آب را باز کردهاند و ندا میداد که همسایهها جلو آب را باز
کنند تا آب عبور کند و صد البته امان از آن وقتی که لشکر نوهها توی آن
ساعت خانه پدربزرگشان بودند... بگذریم. یک وقتی بايد مفصل از خانه آقابزرگ
و برکه آب و بهارخواب و پنج دری و درختهای بهار نارنج و سروناز و آن گل
رازقی گوشه حیاط بنویسم.
از اين آدمها نيستم كه تاريخ خواندن كتاب را پشتش بنويسم يا احيانا موقع
خواندنش چيزي توي حاشيهاش بنويسم. تاريخ خواندن كتاب ناخودآگاه با اتفاق و
حادثهاي كه توي زندگيم بوده پيوند ميخورد و اينطوري توي ذهنم ميماند.
خيلي وقتها با اينكه مدتها از خواندن كتابي گذشته است اما خوب ميدانم كه
چه موقع آن را خواندهام و نقطه عطف كتاب و حتي جمله طلايياش كجا و چه
بوده است. اينطوري است كه با ديدن هر كتاب يك عالمه خاطره هجوم ميآورد به
مغزم و ممكن است گاهي وقتها ناكارم كند.
رديف
رمانها برايم از تمام رديفهاي كتابخانه دلچسبتر و پرخاطرهتر است. بعد
از ظهر با هر كتاب به جايي رفتم و برگشتم. « مردي در تبعيد ابدي» مرا برد
به يك صبح سرد زمستاني در سال 87. نرگس بود و طعم قهوه و يك عمارت قجري در
همين تهران. دربارهاش حرف زديم و دست آخر كتاب مال من شد با دستخطي كه
هنوز اول كتاب است. قول داده بودم به رسم معهودش كتاب بعد از من برسد به
نفر بعدي. بعد از آن چندين جلد از اين كتاب را با همان جملهی دستخط به
اين و آن هديه دادم و اين كتاب ماند توي كتابخانه.
رمانهاي
خالد حسيني را بهار 88 خواندم. روي تخت بيمارستان. «بادبادك باز و هزار
خورشيد درخشان». تلخي و رنج بيماري را برايم كم كرده بود. صدای مرضیه پیچید
توی گوشم. پرستار آيسييوي بيمارستان دناي شيراز كه بخشهایی از کتاب را
او برایم خواند. دست آخر هم پيشانيم را بوسيد و گفت كه هزار خورشيد
درخشان توي پيشاني توست و من بغض سنگینم را فرو خوردم.
«داستان
سيستان» جناب اميرخاني مرا برد به سالهاي خيلي دور. سالهاي سرزندگي. همان
روزهاي اول بعد از انتشار كتاب توي يك نشست انتخاباتي كه از سر تا تهش
خميازه كشيده بودم از جماعت جوگير حزباللهيِ آن زمان هديه گرفتم. همهی آن
سه ساعت الافي ميارزيد به گرفتن اين هديه خوب كه هشت بار خواندمش و هربار
انگار كه تازه بود. بر خلاف «بيوتن» كه با ذوق خریدمش و هيچ وقت نفهميدم
از صفحه هشتاد و چند به بعد چه اتفاقي براي ارمياي داستان افتاد. سه بار در
مقاطع زماني مختلف تا صفحه هشتاد و چند خواندم و كتاب را بستم و از
اميرخاني نااميد شدم. «نفحات» را هم دوست داشتم. «از به» را بعدتر خواندم.
دوبار پشت سر هم و لذت بخش بود. «جانستان كابلستان» اما دوباره اميدوارم
كرد به نويسنده محبوب و نوشتههايش. همين اواخر كه شيراز بودم دوباره
خواندمش با همان حس و حال و علاقه دفعه اول و شايد بيشتر. «من او» را
مدتها بعد از انتشار خواندم و هنوز هم از فکر دوباره خواندنش دلشوره
میگیرم. «قيدار» با دستخط جناب اميرخاني را، با همه تكراری بودنش دوست
داشتم و بعد از خواندن، كلي از خودگذشتگي كردم و يكي دوباري به همكارها
امانت دادم.
فردا
حتما روز بهتریست...
| Design By : nightSelect.com |


