X
تبلیغات
سامی‌دخت






















سامی‌دخت


تصویر چمران را سید مرتضای آوینی با "روایت فتح" توی ذهن من ساخت؛
حبیبه جعفریان با "کتاب چمران" به این تصویر بال و پر داد؛
و ابراهیم حاتمی‌کیا با فیلم "چ" تکمیلش کرد...


نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 22:22 توسط سامی‌دخت| |

بهش گفتم تو آدم سختی هستی توی ارتباطاتت و هنوز نمی دانستم منظورم از سخت چیست. همینجوری گفتم. یک جوری که فکر کردم نمی‌توانم این سخت بودن را توضیح دهم. یک جوری که دلم نمی‌خواست بعدش بپرسد سخت یعنی چی؟ 
نشسته بود سر سجاده. برگشت و زل زد بهم و طبیعتا پرسید سخت یعنی چی؟ یعنی چجوری هستم؟ گفتم حالا نمازت را بخوان توضیح می دهم. قامت که بست دستم را فرو کردم توی سینک ظرفشویی و شروع کردن به شستن ظرفها. توی ذهنم داشتم جواب آماده می‌کردم برای توضیح دادن یک آدم سخت در حوزه ارتباطی.
 یک مرضی هم دارم آن هم اینکه وقتی موقع ظرف شستن می‌خواهم فکر کنم باید حتما دستکش‌ها را دربیاورم تا دستم آب و سردی و گرمیش را حس کند. این آرامم می‌کند و باعث می‌شود بهتر فکر کنم. کلا ظرف شستن آرامم می‌کند. مطمئنم هیچ وقت ماشین ظرفشویی نمی‌خرم. یکی از عشقهای زندگیم ظرف شستن آن هم بعد از مهمانیهای بزرگ است. لابد برای همین هم هست که بعضی وقتها پوست اطراف ناخنهایم خشک می‌شود و از جایش کنده می‌شود. این مال روزهایی است که خیلی فکری شده باشم. بعد یک روزی هم مثلا خانم همکار فضول، توی سرویس اداره زل می‌زند به دستم که آخی! بدون دستکش کار می‌کنی توی خانه؟! من هم با بیخیالی می‌گویم: بعضی وقتها و حوصله ندارم فلسفه ظرف شستن بدون دستکش را برایش توضیح بدهم.  از فردا هم یک تیوپ از این کرم های مرطوب کننده می‌گذارم گوشه کیفم که سر صبح دور ناخن‌ها را کرم بزنم که خانم همکار فضول دلش به حالم نسوزد.
داشتم درباره سخت بودن‌ش فکر می‌کردم. یک جوری فکر می‌کردم که بعد بشود توضیحش داد. بعضی فکرها را نمی‌شود توضیح داد خب. نمازش که تمام شد بهش گفتم آدم سختی هستی! چون وقتی با یکی حرف می‌زنی توقع داری زل بزند توی صورتت و شش دنگ حواسش را بدهد به حرف زدن تو. اگر این کار را نکند بعدش حتما بهت برمی‌خورد. این ارتباط را سخت می‌کند. این می‌شود که طرف مقابلت خیلی وقتها ترجیح می‌دهد حرفش را بخورد یا در مقابل حرف زدنت فقط وانمود کند که شش دنگ حواسش به توست در حالیکه نیست. خیلی وقتها آدمها نمی‌توانند توی حرف زدن شش دنگ حواسشان را بدهند به تو و هی تایید یا تکذیب کنند. خیلی وقتها دلشان می‌خواهد همینجوری که دارند ظرف می‌شویند، موسیقی گوش می‌کنند، فیلم می‌بینند یا حتی وقتی که دارند کتاب می‌خوانند به حرفت گوش کنند. نباید منتظر تایید و تکذیبشان باشی.  گاهی وقتها باید به آدمها اجازه بدهی فقط به حرفهایت گوش کنند بدون هیچ واکنشی. مثبت یا منفی. این به منزله بی‌اهمیت بودن حرف تو یا بی‌توجهی به تو نیست. گاهی معنیش این است که آدمها وسط همه دغدغه‌ها و فکرها و دردهایشان هنوز محتاج همین آهنگ صدای تو هستند که باشد وسط همه روزمرگیهای تکراریشان. حتی اگر نتوانند درست و درمان به حرفهایت واکنش نشان دهند!  
خواست استدلال کند. اما بعد انگار که پشیمان شده باشد، گفت درسته! حق با توه. من آدم سختی هستم. درستش می‌کنم.

...من اما می‌دانستم که خیلی هم حق با من نیست. از آن طرف که نگاه می‌کردم، آدم سخت داستان خودم بودم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 10:6 توسط سامی‌دخت| |

این مطلب به بهانه روز جهانی تلویزیون در سایت مهرخانه منتشر شده است.

+

خوشحال می‌شوم بخوانیدش.

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392ساعت 14:1 توسط سامی‌دخت| |


بالاخره خانه خریدیم. نه به این راحتی که من دارم اینجا می‌نویسم. طبیعتا با کلی قرض و قوله و سختی و صد البته کمک مالی عظیم پدر و مادرهایمان. چرا این کار را کردیم؟! هنوز هم دقیقا نمی‌دانم. لابد برای اینکه بعد از چندین سال که دارد از زندگی مشترکمان می‌گذرد به فک و فامیل و در و همسایه بگوییم خب خیالتان راحت باشد یکی از دغدغه‌هایتان به لطف خدا برطرف شد و ما هم خانه‌دار شدیم از بس که علاقمندند از مقوله‌هایی مثل خانه خریدن، ماشین داشتن، بچه‌دار شدن و... هزار و یک موضوع خصوصی زندگی آدمها سر در بیاورند. خودم شخصا آدم سختی‌های این مدلی نیستم. قائل نیستم به اینکه خودمان را به آب و آتش بزنیم و از صد و ده جای زندگی بزنیم و وام بگیریم و قرض کنیم و از همه مهم‌تر امنیت روانی خودمان را به خطر بیندازیم که مثلا می‌خواهیم خانه بخریم. مگر قرار است چندبار با هم زندگی کنیم که یک بخش زیادیش به خاطر  مسائل مالی اینچنینی به سختی و مشغله ذهنی و دور شدن از هم بگذرد. فکر می‌کنم همین که غروبها زودتر برسیم خانه و مجبور نباشیم زیاد از حد کار کنیم و بتوانیم بیشتر با هم حرف بزنیم و کنار هم باشیم به دنیا می‌ارزد. لابد برای همین هم هست که تا الان که نزدیک به یک دهه از زندگی مشترکمان می‌گذرد خیلی زیر بار این مقوله‌ها نرفته بودیم. با همین شرایطی که داشتیم شاد بودیم و به آن به شدت عادت کرده بودیم.

خب البته اینها برای نسل قبل از ما و پدر و مادرهای همیشه نگران‌مان شعارهای قشنگی‌ست. برای نسلی که فکر می‌کند تا جوان هستید باید کار کنید و از خیر این مدل زندگی کردن بگذرید تا برای آینده و پیری و ... دوران راحتی را سپری کنید. نسلی که معتقد است اصلا بدون وام و قسط نمی‌شود خانه‌دار شد و همه دارند همین شکلی زندگی می‌کنند پس شما هم باید مثل همه باشید. و البته هیچ‌کس نمی‌گوید تکلیف این روزهای با هم بودن جوانی که بخاطر این مقوله‌ها به دوری از هم و فشار و دغدغه می‌گذرد چه می‌شود؟ تکلیف خانواده‌ای که فرصتهای گفتگویش را بخاطر مسائل اقتصادی از دست می‌دهد چیست؟ البته اصلا منکر وعده‌های الهی و کمک خداوند در تامین معاش نیستم. بقول دوستی پول خانه و ازدواج را خدا می‌رساند و این را واقعا باور دارم اما نمی‌شود از فرصتهایی که خانواده ایرانی بخاطر مشکلات اقتصادی از دست می‌دهد غافل شد. پدری که مجبور است چند شیفت کار کند از کارکرد پدربودنش تنها مقوله تامین هزینه‌های اقتصادی می‌ماند و بس.


بهرحال به نظرم ما الان یک نمونه قابل بررسی هستیم برای این دستگاههای حامی جوانان و ازدواج آسان و ال و بل. اینکه زوجی که اتفاقا خیلی هم ازدواج آسانی داشته‌اند و قرار هم نبوده خیلی توی زندگی به خودشان سخت بگیرند و از یک زندگی کاملا معمولی برخوردارند به طور کاملا طبیعی بالاخره توانسته‌اند بعد از ده سال صاحب یک مسکن معمولی در همان محله‎‌ای شوند که خانه پدریشان بوده است. تازه آن هم با کمک خانواده‌ها که اگر آن نبود قطعا تا بیست سال دیگر هم شاید خانه‌دار نمی‌شدند.

منظورم از این نوشته، فقط مقوله اقتصاد خانواده و تامین هزینه‌هایی نظیر هزینه مسکن نیست. بیشتر از آن توجه به امنیت روانی خانواده‌هاست که سر این مسائل مالی و بالاخص تهیه مسکن از بین می‌رود. خانواده‌ها و زوج‌هایی که با هم بودن‌هایشان بخاطر تامین هزینه‌های اینچنینی کمرنگ می‌شود. توی زندگی خیلی از دوستانم دیده‌ام که پدرها بخاطر تامین قسط فلان وام سنگین مجبور به کار کردن‌های مداوم و دور شدن از همسر و فرزندانشان هستند. حتی خیلی وقت‌ها به یاد یکی از همکارانم می‌افتم که همسرش بخاطر تامین قسط خانه پنجاه متری‌شان تا مدتها افسردگی شدید داشت و زندگی‌شان به هم ریخته بود.
خیلی بد است که از خانواده توقع داریم کارکردهایش را حفظ کند در حالیکه خیلی وقت‌ها به معضلات اینچنینی که خودبخود کارکردهای خانواده ایرانی را کمرنگ می‌کند بی توجه هستیم!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 21:4 توسط سامی‌دخت| |

ممنون‌م

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 11:28 توسط سامی‌دخت| |

یکم: بعد از روزهای زیادی که اینجا ننوشتم و کار و سرشلوغی و هزار و یک دلیل دیگر را بهانه کردم، امروز که مانده‌ام خانه، تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. البته در تمام این روزها هم فرصتهایی برای نوشتن داشتم و هم کلمات مدام توی سرم رژه می‌رفتند. گاهی حتی فکر می‌کردم کاش یک چیزی هم کشف شود که وصل شود به ذهن آدم و بدون تایپ، خودش کلماتی را که توی ذهن آدم راه می‌روند پیاده کند روی کاغذ یا همین صفحه تایپ. البته این بعضی وقتها می‌تواند چیز خطرناکی باشد. چون تمام ذهن آدم را خالی می‌کند روی صفحه کاغذ و  به خودی خود کلی ترسناک به نظر می‌رسد. روزهای زیادی پر از کلمه بودم و ننوشتم. چرا؟! راستش آدم وقتی مدتی نمی‌نویسد بعدش از نوشتن می‌ترسد. مخصوصا از اینکه خودش زیادی وسط نوشته‌هایش پرسه بزند بیشتر ترسش می‌گیرد. مدتهای زیادی‌ست سر این مساله با خودم کلنجار می‌روم. سر اینکه چقدر از من باید توی نوشته باشد و اصلا نوشته باید چه مشخصه‌ای داشته باشد که مخاطب فکر نکند کل نوشته مال خود تو یا درباره توست تا با قضاوتهای نادرستش هم خودش و هم تو را آزار دهد. همه این فکرها بود تا وقتی نوشته اخیر حبیبه جعفریان را در همشهری داستان تیرماه خواندم و کمی خیالم از بابت این سبک نوشتن راحت شد. اینکه تا حدی لازم است آدم خودش را قاتی نوشته‌اش بکند. آنقدر که به خودشیفتگی و خودخواهی و البته خودافشاگری بیش از حد نرسد اما خون متن را تامین کند و از آفریننده‌ی متن آنقدری در متن بماند که مخاطب احساس کند مورد اعتماد قرار گرفته و امری با ارزش با او به اشتراک گذاشته شده است. بهرحال نوشتن برای اهلش همیشه یک مسکّن و یک حریم امن است. پس باید نگران این حریم بود و از هرچیزی که ناامنش می‌کند پرهیز کرد.

دوم: مدتهاست خواندنم بیشتر از نوشتنم شده و قطعا دلم می‌خواهد نتیجه این خواندنها را جایی به اشتراک بگذارم. سعی می‌کنم از این به بعد درباره کتابها و متونی که می‌خوانم حتی اگر شده چند خطی بنویسم. اگرچه روزهای زیادی‌ست که فقط به جلال‌خوانی افتاده‌ام و نمی‌دانم این خوب است یا بد...


آخر: «آن کس که خانه ندارد، نوشتن برایش به خانه‌ای بدل می‌شود. آدورنو»
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 11:22 توسط سامی‌دخت| |

... وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 17:24 توسط سامی‌دخت| |

یک آدمهایی هم هستند که اهل غر زدن نیستند. ناله نمی‌کنند.
حوادث و غم‌های زندگی‌شان را نمی‌گیرند سر دست و سر هر گذری فریادش نمی‌زنند.
آدمهای لبخندهای همیشگی‌اند این آدمها.
تکیه‌گاهند و کسی معمولا شکستن‌شان را نمی‌بیند.
همین آدمها اما گاهی پشت لبخندهای همیشگی‌شان، پشت ظاهر آرام و صبورشان غم‌های بزرگی دارند.
خواستم بگویم حواستان به این آدمها باشد.
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 22:53 توسط سامی‌دخت| |

سرم را که از روی کاغذ‌ها برمی‌دارم، ساعت شش بعد از ظهر است. از ظهر که این سند راهبردی فلان را فرستاده‌اند برای نظر دادن، سرم میان کاغذها و نوشته‌هاست. هنگ کرده‌ام. حس می‌کنم فضای اتاق دارد خفه‌ام می‌کند. معمولا تا این ساعت نمی‌مانم. خیر سرم عمریست دارم شعار می‌دهم که کار بیرون و فعالیت اجتماعی نباید مانع خانه‌داری و همسرداری باشد. کاغذها را جمع می‌کنم و می‌ریزم توی فولدر که ادامه کار را توی خانه انجام دهم.

از سازمان می‌زنم بیرون. حس ولیعصرگردیم گل می‌کند. سرک می‌کشم توی یکی دو تا مغازه و الکی قیمت می‌پرسم. بعد فکر می‌کنم چه کار ابلهانه‌ای. راهم را می‌کشم و می‌آیم خانه. تا همسر برسد سر و سامانی به خانه و زندگی می‌دهم. بعد هم که می‌آید اولین سوالم سر همین سند فلان است که اصلا تدوین علمی یک سند راهبردی چه اصولی دارد و چه چیزهایی باید رعایت شود و ال و بل.

از غروب بین آشپزخانه و میز ناهارخوری که توی خانه جدید تغییر کاربری داده و به میز کار من تبدیل شده در ترددم. یاداشتهای چند ماه پیش و یکی دو کتاب و محتویات فولدر مربوطه را ریخته ام روی میز. یک دستم به کاغذ و نوشتن است و دست دیگرم به قابلمه برنج و آغشته کردن تکه‌های مرغ به خمیر سوخاری. دست آشپزخانه‌ایم که آزاد می‌شود باز دوباره فرو می‌روم توی کاغذها. به نظرم سند فلان، کلی اشکالات عجیب غریب دارد. اصلا شبیه سند راهبردیهایی که تا حالا دیده‌ام نیست. می‌نویسم این سند علمی نیست. علمی تدوین نشده است. روش‌شناسی تدوین سند مشخص نیست. هدف و چشم انداز و ساختار مشخصی ندارد. اصلا چرا از سر تا پای سند استناد شده به سخنان رهبری. انگار بیشتر می‌خواسته بگوید رهبر عجب انسان دانشمند و کارشناس و همه چیزدانی است که درباره فلان موضوع حرف زده است . انگار می‌خواسته در این زمینه از رهبر تجلیل کند تا اینکه منظورش نوشتن سند باشد. همه اینها را می‌نویسم با کلی افاضات دیگر. باز به نظرم یک گیر اساسی دارد که من پیدایش نمی‌کنم. بیخیالش می‌شوم و می‌روم توی گوگل پلاس. دارم به کامنت نینا جواب می‌دهم که  به سرم می‌زند سرچی هم توی گوگل بکنم شاید حرف تازه‌ای در این زمینه باشد. یکی دو مقاله اول چیزی خاصی ندارد. مقاله سوم را که باز می‌کنم خشکم می‌زند. باورم نمی‌شود. سند راهبردیِ فلان، که از ظهر دارم رویش کار می‌کنم، سندی که آنقدر مهم است که طبیعتا باید حاصل تلاش یک تیم تخصصی باشد، صرفا یک مقاله از یک سایت نه چندان معتبر است که فقط با ناشی‌گری بعضی بخشهایش حذف شده است و بعد از گذشتن از چندین کانال معتبر، برای ارائه نظر نهایی به مدیران بعضی بخشها ارائه شده است. مانده‌ام چکار کنم. دود از کله‌ام بلند می‌شود. پیامک می‌زنم به رییس و در کمال بهت موضوع را می‌گویم. او هم مثل من هنگ می‌کند.

کتاب و یادداشتها و کاغذهایم را جمع می‌کنم. سند راهبری فلان را می‌بندم. روی جلدش می‌نویسم:

و خداوند سرچ را آفرید...
www.google.com

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 23:0 توسط سامی‌دخت| |


آدمی که یکی دو روز  مانده به آخر سال می‌آید پست می‌نویسد لزوما نباید حرف خاصی برای گفتن داشته باشد. وسط خستگی‌های هر چند لذت‌بخش روزهای آخر سال بغض داشته شاید. دلش گرفته بوده یا شاید هی فکرش رفته پی خوبها و بدهای سالی که دارد عوض می‌شود. بهترین اتفاق، بدترین اتفاق، بهترین کار، بدترین کار، بهترین کتاب، بدترین کتاب، بهترین دوست، بدترین ... نه بدترین دوست به نظر من وجود ندارد. آدم بدها هیچ‌وقت دوستی را نمی‌فهمند که بخواهند دوست کسی باشند.
شاید هم یکی دوتا نکته مانده بود توی دلش و صرفا دلش خواسته آنها را بنویسد.  در هرحال این چندتا نکته  آخرین پست وبلاگی من در سال 91 است

1- از صبح هر چه فکر می‌کنم بهترین اتفاق چه بوده یادم نمی‌آید. لابد چون اتفاق خوب زیاد بوده است. اما قطعا یکی از بهترین اتفاقها پیام رهبر بود برای کنگره شهدای زن که به بهانه‌اش خیلی حرف ها زده شد و خیلی پیام‌ها رسانده شد و تکلیف خیلی چیزها روشن شد و  مثل همیشه امیدبخش بود و چراغ راه...
بدترین اتفاق هم رفتن آقای معلم اخلاق تهران بود توی این بلبشوی بی‌اخلاقی مملکت. روز رفتن آقای مدرسه نور تلخ‌ترین روز سال بود برای من. تلخ بود و تلخیش تا همیشه هست...
بهترین کار دل کندن از یکسری دوستی‌ها و دوست‌داشتنی‌های کاذب و کذایی بود.بدترین کار... یادم نمی‌آید.

2- سیده فاطمه مطهری یادش به نوستالژی‌های وبلاگستان افتاده و دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی. اینکه کتاب معرفی کنیم بعنوان عیدانه وبلاگی. تصمیم گرفتم فقط یک کتاب معرفی کنم بعنوان عیدانه. بهترین کتابی که در سال 91 خواندم. «شطرنج با ماشین قیامت» نوشته «حبیب احمد‌زاده». قصه جوانکی دیده‌بان در روزگار جنگ که در واقع حکایت ایستادگی جوان‌های این سرزمین بود با دستانی پر از هیچ در مقابل همه‌چیز. در مقابل دنیا. جمله‌ام خیلی شعاری شد. نه؟! می‌دانم. من هم تا قبل از خواندن این کتاب این جمله کلیشه‌ای را خیلی شنیده بودم و برایم تکرار یک شعار دهن‌پرکن قشنگ بود فقط. حبیب احمدزاده در شطرنج با ماشین قیامت نشانم داد که ما واقعا با هیچ در مقابل دنیا جنگیدیم. جنگ ما تمام معادلات علمی و غیر علمی دنیا را به هم زد. حتما بخوانید و اگر دستتان رسید و پیدایش کردید مستند «بهترین مجسمه دنیا» ساخته همین نویسنده را هم ببینید.

3- دست آخر دلم نیامد روزهای آخر سال از آدمهایی که معمولا دیده نمی‌شوند ننویسم. آدمهایی که همه را نشان می‌دهند اما خودشان هیچ وقت دیده نمی‌شوند و اگر دیده شوند بعضا باید بار سیاستهای گاهی غلط مسئولین‌شان را هم به دوش بکشند و پاسخگو باشند. از همکاران خوب و صبور و پرتلاشم در رسانه ملی که این روزهای آخر سال آنتن رسانه را با دست خالی و همت بلندشان پر کردند. از آدمهایی که از گرانی و بی برنامه‌گی مسئولین و به سختی افتادن مردم و سایر نهادها و دستگاهها گفتند و برنامه ساختند اما هیچ وقت نگفتند که خودشان چند ماه حقوق نگرفتند و با دست خالی کار کردند. توی این روزهای کمبود بودجه، پر کردن آنتن رادیو و تلویزیون با آن همه هزینه‌های سرسام‌آور برنامه‌سازی کار آسانی نبود و نیست. برخلاف سایر دستگاهها که روزهای پایانی سال معمولا از تکاپو و تب و تاب می‌افتند رسانه این روزها شلوغ‌ترین و پر دغدغه‌ترین روزهایش را سپری می‌کند. دلم خواست از همین تریبون ناچیز تشکر کنم از آدمهایی که نان شب‌شان را وسط سفره مردم ایران گذاشتند. با کمبود بودجه برنامه‌سازی و بی‌حقوقی ماههای آخر سال ساختند تا سربلند باشند در میان ملت. به همه بچه‌های خوب و صبور تولید و پخش و تامین برنامه‌ی داخلی و خارجی و دوبلاژ و رپورتاژ و  نودال و ... خسته نباشید می‌گویم. 

4. حرفی نیست؛
تنها جان تو و
جان پرندگان پر بسته‌ای که دی‌ماه به ایوان خانه می‌آیند.
(طبیعتا این جمله از سید علی صالحی‌ست)

و همین...


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 11:9 توسط سامی‌دخت| |

Design By : nightSelect.com