تبليغاتX
سامی دخت

لا اله الا انت، سبحانک انی کنت من الظالمین

راست می گفت.
آدم برای اینکه رها شود باید وصل شود به یک جای محکم تر.
به یک پناهگاه امن تر.
اصلا باید طناب محکم تری باشد که آدم جرات کند این طناب پوسیده توی دستش را رها کند
و طناب محکم تر را بگیرد...

***
یک روز بعد از نماز صبح -بین الطلوعین- درست همان وقتی که مرغکِ هزاردستان توی نخل حیاط همسایه شروع به خواندن کرد، طناب محکم تر را پیدا کرد و رها شد.

نوشته شده توسط سامی دخت | 18:6 | یکشنبه بیست و پنجم دی 1390

منِ او

خب آدم وقتی نوشتنش نمی آید، باید زورکی هم که شده یک چیزکی بنویسد که لااقل نوشتن یادش نرود. پس توقع نداشته باشید از آخر این نوشته چیز خاصی در بیاید. این پست صرفا تمرین نوشتن است و ارزش دیگری ندارد.
بالاخره طلسم را شکستم. چند روزی است "من او"ی امیرخانی را گرفتم دستم دارم می خوانم. الان صفحه 194 هستم و وسطش هم هزار و پانصدبار کتاب را کنار گذاشتم، رفتم به کارهایم رسیدم و بعد برگشتم و خواندمش. بله. خودم می دانم که خیلی بد است که آدم ادعا کند یکی از نویسندگان محبوبش فلانی‌ست و بعد معروفترین رمانش را وقتی به چاپ سی و سوم رسیده بخواند و تازه هی هم وسط خواندنش برود پی کارهای ریز و درشتش و برگردد و باز دوباره بخواند. چندسال پیش ترها همان وقتهایی که رمان تازه چاپ شده بود و تب "من او" ملت را گرفته بود، یک صبح پاییزی یا شاید هم زمستانی، رییس مثل خیلی وقتهای دیگر، همین که از در اتاق آمد تو، مستقیم رفت سمت کتابخانه  و از توی کیفش کتابی را گذاشت توی قفسه رمانها. بعد هم از آن طرف دیوار گفت: "من او " را محمد برایم گرفته بود. بهت گفته بودم. نه؟ خواندمش. گذاشتم توی کتابخانه. خواستی ببر بخوان. بعد هم همین طور که می رفت سر میزش غر زد که: "اگر عاقل باشند بر می دارند، بجای این خزعبلاتی که به خورد مردم می دهند یک فیلم نامه درست و درمان ازش در می آورند." بعدتر هم من رفتم توی اتاقش و لابد طبق معمول  هر روز صبح درباره کتابی که خوانده بود و  خوانده بودم و خبرهای روز و برنامه کاری حرف زده بودیم. چون این کار را تقریبا هر روز انجام می دهیم طبیعتا نباید یادم باشد درباره "من او" چه گفته. فقط می دانم از آن روز به بعد هر وقت رفتم سر وقت قفسه کتابها که کتاب خوانده شده ام را بگذارم یا کتابی بردارم هی چشمم رفت سمتش و پشیمان شدم. تا همین اواخر که رفته بودم کتابخانه را مرتب کنم فهمیدم کتاب نیست. از رییس پرسیدم، گفت: لابد نجما برده یا الی... هیچکدامشان نبرده بودند. بعد فهمیدم بله لابد یکی که آمده بوده برای جلسه یا کار دیگری، کتاب را زده زیر بغلش برده و بعد هم حاجی حاجی مکه...
بالاخره چندوقت پیش ترها که به مناسبتی یک عالمه بن کتاب از یک جایی به دستم رسید رفتم شهر کتاب و یک بغل کتاب خریدم. دست آخر جرات کردم یک "من او" هم بگذارم کنار بقیه کتابها و بیایم بیرون. تقریبا همه کتابها را خواندم و هی صبح به صبح گذاشتم توی قفسه کتاب مشترک با رییس و یواش گفتم فلان کتاب را خواندم. شما هم خواستید بخوانید. بعد هم لابد نظرم را راجع به کتاب خوانده شده گفتم. همه را خواندم جز "من او". چرایش را نمی فهمم. یعنی نمی خواهم بفهمم.  جمله هایی از کتاب را این طرف و آن طرف توی همین ریدر و وبلاگها زیاد دیده بودم. تا می آمدم کتاب را بردارم و بخوانم یک ترسی می ریخت ته دلم که نه. تو آن وقتی که باید می خواندی نخواندی. حالا الکی الکی حال خوش خودت را خراب نکن. خواندن "من او" از تو یکی لااقل گذشته. چند شب پیش بالاخره جرات کردم کتاب را بگیرم توی دستم و بخوانم . الان صفحه 194 هستم و وسطش هم هزار و پانصدبار کتاب را گذاشتم، رفتم به کارهایم رسیدم و بعد برگشتم و خواندمش. یک جوری خودم را زده ام به کوچه علی چپ و دارم می خوانم و به روی خودم هم نمی آورم که خیلی جاها نفسم می گیرد یا اصلا دلیل اینکه هزارو پانصد بار کتاب را رها کرده ام و رفته ام چیست؟ مطمئنم تا آخر، کتاب را همین جور کج و دار و مریز می خوانم و به روی خودم و دلم هم نمی آورم که چرا دارم چاپ سی و سوم را می خوانم . یحتمل از فردا صبح  که رییس می پرسد کتاب تازه نخوانده ای بحث را یکجوری عوض می کنم تا او از کتاب تازه ای که دارد می خواند بگوید. دست آخر هم برمی گردد و می گوید:" کتاب تازه ات که تمام شد بیار بگذار توی قفسه. میدانی که من و تو توی این سالها اگر یک کار مفید کرده باشیم همین کتابخوانی های مشترک و همین کتابخانه مشترک است."
راست می گوید...


پ.ن:
چند وقت پیش که داشتم لیست رمانهایی را که قرار است سیما فیلم به فیلم نامه تبدیل کند نگاه می کردم "من او "هم بود. گوش شیطان کر انگار قرار است ازش فیلم نامه در بیاید. هرچند شاید در صد سال آینده...

نوشته شده توسط سامی دخت | 16:11 | شنبه بیست و چهارم دی 1390

رهایی

همه چیز عالی‌ست...
مدتها از آخرین باری که این جمله را به خودم گفتم می گذرد. حسابش قطعا از روز و ماه گذشته شاید حتی به سال برسد. دیگر نه شوق از راه رسیدن کسی هست نه دلشوره‌ی رفتنش. نه از تنهایی می ترسم، نه از تاریکی نه از این جاده بی انتها...
خودم هستم؛
با همین دستهای خالی

و نگاهی که به افق های تازه دوخته شده است.

نوشته شده توسط سامی دخت | 19:25 | دوشنبه نوزدهم دی 1390

.

وقتی داری برمی گردی، هر دستی را که به سمتت دراز می شود نگیر. حتی اگر در مسیر اینهمه خاطره، پای دلت به جایی گیر کرد و زمین خوردی و  زخمی شدی باز هم دست کسی را نگیر. این روزها دستها بی اعتبار شده اند همانقدر که دلها... بلند شو. دستت را بگیر به همان زانوی زخمی و خودت راه بیفت.
راست می گفت: سخت است مسیری را که تنها نرفته ای، تنها برگردی...

نوشته شده توسط سامی دخت | 16:59 | دوشنبه بیست و یکم آذر 1390


«یَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
«یاد كن روزی را كه هر گروهی را با پیشوایان فرا می‎خوانیم.»

(اسراء/71)


ما را به نام تو بخوانند؛
می شود یعنی؟!

نوشته شده توسط سامی دخت | 20:20 | شنبه دوازدهم آذر 1390

خانه‌ی بدون تو


من هیچ وقت به خانه‌ی بدون تو فکر نکرده بودم. به خانه‌ی بدون تو، به اتاقهای بدون تو، به میز شام بدون تو، حتی به همین آشپزخانه نقلی که به زور دوتایی مان تویش جا می شویم، من به هیچکدام اینها فکر نکرده بودم. اصلا نمی دانستم خانه‌ی بدون تو چه شکلی می شود. حتی تصورش را هم نکرده بودم. همیشه این من بودم که می رفتم و این تو بودی که می ماندی. از خانه پدری گرفته که هزار و چند کیلومتر از اینجا دورتر است تا ماموریت های ریز و درشت کاری. حالا چند وقت است که هی خانه مدتی بدون تو می شود. هی من مجبورم چمدانت را جمع کنم و هی تو مجبوری بروی آن سر دنیا و تنها راه ارتباطمان هم بشود این خطوط سیم پیام و آن پنجره لعنتیِ چَت. از تمام ارتباطهایی که به این دو کانال ختم می شوند بیزارم.

نوشته شده توسط سامی دخت | 22:20 | چهارشنبه نهم آذر 1390

من اين عفونتِ رنگين را به آب همهمه خواهم شست

يك روزي دستت را مي گيرم و  تو را مي كشم به ساحت عمومي همين واژه ها و ميان همين آدمها و آدمكها و نوشته هات و نوشته هاشان، محاكمه ات مي كنم.
نوشته شده توسط سامی دخت | 7:45 | چهارشنبه نهم آذر 1390

سختیها

آدم نباید بعد از  یکی دوسال، یکی از بهترین دوستانش را توی بدترین اتفاق زندگیش ببیند. بعد هم مجبور شود برود بغلش کند سرش را در آغوش بگیرد و بگوید: تسلیت میگویم. سخت است آدم، دوست و همراه و همپای ِخاطرات شیرینش را بعد از مدتها میان غمگین ترین غم زندگیش ببیند.

نوشته شده توسط سامی دخت | 20:28 | دوشنبه هفتم آذر 1390

من، خانه، نبودن ها

عصری سر راه رفتم پرده فروشی؛ پرده های جدید را انتخاب کردم و براساس اندازه ها، سفارش دادم. فروشنده گفت: آخر هفته می رسد از آن رنگی که می خواهید. فعلا نداریم. بیعانه گذاشتم آمدم بیرون. غروب فرشها را از قالیشویی آوردند، پهن کردیم. کت وشلوارها و پیراهن ها و لباسهای زمستانه را دیروز دادم خشک شویی. قرار شد تا چهارشنبه آماده باشد. قاب عکسهای جدید را دیشب زینب از آتلیه گرفته. سر راه زنگ زدم که اگر خانه است بروم بگیرم گفت: هم سنگینه هم بزرگ. خودم می آورم. غروب وسط رفت و آمد کارگرهای قالیشویی، قاب عکس به بغل از راه رسید و عکسها را داد و رفت. گفتم: وایستا! چایی. گفت: نه، هادی می رسد، کلید ندارد، می ماند پشت در. بعد دم در دوباره برگشت و گفت: خوبی؟ خوب نیستی ها؟ گفتم شاید. چشمهام بغض داشت لابد...
قابها را همین الان عوض کردیم. قاب عکسهای قدیمی را از دیوار اتاق پایین آوردیم و این جدیدها را زدیم. چندبار رفتم عقب و آمدم جلو و هی خودمان را برانداز کردم و دست آخر گفتم : پیر شدیم، نه؟ سرت توی کتاب بود. با بدجنسی و شیطنت گفتی: تو شاید، من هرگز...خندیدم. یواشکی...چشمهام هنوز بغض داشت.
دو سه مدل خورشت درست کردم ریختم توی این ظرفهایی فریزری و گذاشتم توی فریزر. می ترسم مثل دفعه پیش تنبلی کنی و شبها بی شام بمانی.
همه چیز تمیز و نو نوار شده. خانه بیش از حد آرام و باشکوه به نظر می رسد. نمی دانم چرا فکر می کنم وقتی قرار است مدتی نباشم خانه باید خیلی تمیز و مرتب باشد. همه چیز برای یک نبودن طولانی، برای یک کوچ فصلی اجباری آماده است.

نوشته شده توسط سامی دخت | 23:32 | یکشنبه ششم آذر 1390

بهار نارنج


عطر "بهار نارنج" مریم روستا

دوباره پیچیده است میان کوچه های این حوالی؛
 این کلمات را
از دست ندهید!

نوشته شده توسط سامی دخت | 23:0 | یکشنبه ششم آذر 1390

RSS