مادری
هی با خودم فکر کردم حبیبه جعفریانِ عزیز "نامادری"1 و قصه آدمهایی که آن ور خط در مقابل مادر شدن ایستاده اند را آنقدر خوب نوشته که من خودم را هم بُکُشم با این چند سطر نوشته ناقص و ناتوانم نمی توانم مادریِ نکرده ام را اثبات کنم. بعدتر اما فکر کردم مادری اصلا نوشتنی نیست. اثبات کردنی هم نیست. مادر شدن و مادر بودن آنقدر قشنگ هست که خودش، خودش را اثبات کند و لازم نباشد من خودم را برای اثباتش به آب و آتش بزنم.
نامادری را که می خواندم هی ذهنم می رفت به صبح های زودی که می رسم سازمان، که هنوز ساعت کار شروع نشده و دم ورودی مهدکودک سازمان پر از مادرهایی است که بچه های معصوم شان را از رختخواب بیرون کشیده اند و دارند به زور به مهدکودک می سپارند. خیلی هایشان هنوز خوابند که مربی مهد از آغوش مادر جدایشان می کند. بعد از ظهرها اما سرویس اداره پر می شود از وروجک هایی که هر کدام شان به تنهایی یک بمب انرژی اند. همین که وارد سرویس می شوند شروع می کنند به حرف زدن. همه شان هم یک چیز را تعریف می کنند. اینکه امروز کِی از خواب بیدار شدند، صبحانه و ناهار چی خوردند، توی اتاق بازی با فلانی دعوایشان شده و زمین خورده اند، خاله فلانی بهشان چی گفته و ...
قصه مادرهای خسته لبخند به لب را بیشتر دوست دارم. شاید برای اینکه مادرترند. بیشتر از مادرهای دسته اول. اولی ها شاید جزو همان دسته ای هستند که حبیبه جعفریان قصه آنها را نوشته. البته آنهایی که نتوانسته اند در مقابل فشارهای اجتماعی و حرف و حدیثها مقاومت کنند و بالاخره مادر شده اند. منظورم مادرهای ناراضی است. اما باورم هم نمی شود که حتی همین مادرهایی که به جبر روزگار تن داده اند و بچه دار شده اند از مادریشان چندان ناراضی باشند.
****
مادری اتفاق قشنگ زن بودن است. شاید حتی از آن معجزاتی که هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه در جهان تکرار می شود و خیلی ها از کنارش بیخیال می گذرند. یک جایی خواندم که اصلا همه ما زنها را از اول مادر آفریده اند. راست گفته بود به نظرم. شاید هم به همین خاطر است که اغلبمان تا چشممان به بچه ای می افتد دلمان ضعف می رود و قربان صدقه اش می رویم.
یک وقتهایی فکر می کنم چقدر خوب است که از این چشمهایی که یک روز توی دانشگاه دلم را برد یک جفت دیگر هم داشته باشم. از همین چشمهایی که هر روز به عشق دوباره دیدنش از خواب بیدار می شوم. خیلی وقتها با آن یکی مریم درباره اش حرف می زنیم. درباره خودش، رنگ کپی شدهی چشمهایش، موهای فرفری مشکی اش، دامن کوتاه پیلیسه دارش، دویدن و زمین خوردنش و...
من هم مثل مریم روستای عزیز فکر میکنم بچه، یک آیه است و من خودخواهانه دلم میخواهد یکی از این آیهها به من وصل باشد. پارهی تنِ من، مالِ من باشد. که روزها و ماهها وقت داشته باشم چشمهاش را تماشا کنم و کسی چپچپ نگاهم نکند.
من با تمام مادری هایِ نکرده ام فکر می کنم با همه تغییراتی که در روزگار ما رخ داده است و با اینکه مادر شدن یا نشدن از دغدغه های واقعی خیلی از زنهاست اما تعداد زنهایی که به مادرشدن فکر می کنند هنوز هم بیشتر است.
پ.ن:
1.نامادری. حبیبه جعفریان. مجله همشهری داستان. اردیبشت ماه 1391
2. این مطلب در اجابت به دعوت مریم روستای عزیز نوشته شد.
فرصتی برای زن بودن
.
.
.
الان بعد از ظهر پنج شنبه است. کدبانویی که من باشم خانه اش تمیز شده. لیوان چای را با چیپسِ خرما گذاشته روی میز و دارد تایپ می کند. از تمام تعطیلی پنج شنبه ها معمولا همین چند دقیقه ای که برای نوشتن این پست یا خواندن چند صفحه کتاب صرف می کنم مال خودِ خودم است که طبعا از آن راضیم. بوی باقالی پخته و گلپر و آویشن همه خانه را برداشته. گاهی نیم نگاهی به هال و مبلمان و مرتبیِ خانه می کنم و به خودم افتخار می کنم. این طرف، جناب سالار عقیلی دارد توی گوشم می خواند:
"افتاده ام در دام تو با این دل خسته
چشمی که آهو می کُشد راه مرا بسته "
+
بغضم می گیرد. ولی با یک جرعه چای قورتش می دهم. سعی می کنم زیاد برایم مهم نباشد که جناب سالار عقیلی دارد چه می خواند و من بغضم را هی فرو می دهم. این روزها به قدر کفایت بهانه برای اشک ریختن و زار زدن دارم. فقط مانده این چهارتا کلمه هم بهانه شود. ولش کن!
چای دارد تمام می شود و این پست و عصر پنج شنبه هم. شاید حتی فرصتِ بانوی خانه بودن و کدبانوگری این هفتهی من. دلم از این هفته تا آن هفته برای همه اینها تنگ می شود...
هزار قناری خاموش در گلوی من
از بیست و شش سالگی به این طرف، هی تند و تند پیر شده بود. مدام از در و دیوار برایش رسیده بود. اصلا همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. از آن شبِ تاریکِ بارانی. از آن اتفاقِ تلخ. از آن غم ِفراموش نشدنی. راست گفته اند. مصیبتِ فرزند، کمر آدم را می شکند. آدم را پیر می کند. فرقی هم نمی کند که یک مادر بیست و شش ساله باشی یا یک مادر شصت ساله. مصیبتِ فرزند، کمرت را می شکند. زمین گیرت می کند.
سر شب بود كه آمد. بعد از مدتها مهمانم بود. از راه که رسید اول از همه نایلون داروهای تازه را از کیفش
درآورد و گذاشت روی پیشخوان آشپزخانه و لبخند زد. از آن لبخندهای تلخِ
ساکتی که توی این سالها یاد گرفته. کمی بعد ایستاده بود جلوی آینه. موهایش
را باز کرده بود و داشت شانه می کشید.
از بیست و شش سالگی به این طرف، چقدر پیر شده بود. خودش هم نفهمیده بود کی
موهایش سفید شده. زل زده بود به آینه. انگار داشت می
شمردشان. شاید به تعداد غم هایش مو سفید کرده بود.
مامان راست می گفت. سی سالگی سن کمی بود برای اینهمه پیر شدن. اما خواهی نخواهی پیر شده بود...
این دستهای بسته را برای کدام روزِ خسته آفریدهاند؟!
غصه تازه را گذاشته ام روبرويم دارم
نگاهش مي كنم. دلم مي خواهد زنگ بزنم يكي بيايد غصه تازه را بردارد با خودش
ببرد. مامان، مهدي، مريم، ايمان... اين آخري واقعا احمقانه بود. يكي نيست
بگويد پسرك چجوري بلند شود از آن سر دنيا بيايد غصه تو را بردارد و با خودش
ببرد. دلم مي خواهد بشوم مثل قديم ترها. قديم ترها غصه هايم فقط مال خودم
بود. به هيچكس نمي گفتم. مي ماند توي دلم. يا خودم براي خودم حلش مي كردم
يا زمان برايم حلش مي كرد. دلم بزرگ تر بود شايد يا تعداد غم ها زياد نشده بود. لب خندان و دستهاي گرم و نگاه آفتابي راز هيچ
غصه اي را برباد نمي داد.
از يك جايي به بعد نشد. نتوانستم. كم آوردم لابد يا غم ها بزرگ شدند. راز
غصه ها بر باد رفت. به خودم كه آمدم ديدم يكي دو نفر راز غصه ها را فهميده
اند.
فكر كه مي كنم مي بينم تقصير خودم بود. بعضي غصه ها نبايد زيادي توي دل آدم
بماند. اصلا وقتي زيادي بماند، بزرگ مي شود و بالاخره يك روزي كه نبايد توي
موقعيتي كه نشايد مي زند بيرون و ممكن است خيلي چيزها را نابود كند. از
غصه تازه مي ترسم. از اينكه بماند و بزرگ شود و ... كاش بماند و بزرگ نشود و
اصلا يك جوري براي خودش تمام شود.
پ.ن: عنوان پست، مال سيد علي صالحيست.
بعد از ظهرهای بهاری
با بعد از ظهرهای بهار و تابستان مشکل دارم. به نظرم روزها زیادی بلند می
شوند. آنقدر که وقتی می رسم خانه کلی وقت برای کارهای عقب مانده دارم. یک
جور دیگر هم می شود گفت. کلی وقت دارم که خیلی وقتها نمی دانم چکارش کنم.
عصری زنگ زدم به گلی. گفتم از هفته بعد دو روز در هفته می روم باشگاه. زد
زیر خنده. گفت ببینیم و تعریف کنیم. گفتم می بینی و تعریف می کنی. گفت آخه
قبل تر ها هم به هوای یسنا می آمدی. یسنا که نیامد باشگاه تو هم نیامدنی
شدی. راست می گفت. تنهایی باشگاه رفتن اصلا به آدم نمی چسبد. باید یکی باشد
که روی تردمیل با آدم حرف بزند و وسط کلاس بعدی به نابلدیش بخندد. این
دختره اِلی هزاربار گفته بیا باهم برویم باشگاه. طفلی خودش هم نمی داند
همینجوری روزی هشت ساعتی که سر کار هستیم زورکی تحملش می کنم. فقط مانده توی
باشگاه هم توی گوشم وز وز کند و مدام از فلان رستوران ایتالیایی و تولد
فلانی و عروسی بهمانی و مدل آخرین لباسی که خریده و مانتوی تُرک و کفش
پاشنه اِن سانتی و ... بگوید. فقط خدا می داند من چجوری یک وسال و نیم است
این موجود را با همین اراجیف تکراریش روزی هشت ساعت، تحمل کرده ام. بیخیال
اصلا اینها را برای چه مینویسم؟!
پارسال تمام بعد از ظهرهای
بهاریم با صدای چرخ خیاطی و میان جامه های سفید گذشت. چرخ را گذاشته بودم
وسط اتاق مطالعه، در بالکن را هم باز کرده بودم و گهگاهی که از دوخت و دوز
خسته می شدم سرک می کشیدم به حیاط همسایه و محو شکوفه های سیب می شدم و
یادم به بهار نارنج های خانه بی بی جانِ خودم می افتاد. بعد فکر می کردم چقد
بهارنارنج با شکوفه سیب فرق دارد. عطرش همیشه تا چند خانه آن طرف تر را
برمی دارد. بعدتر هم که برمی گشتم پشت چرخ خیاطی و دوباره می دوختم، هی پیش خودم فکر
می کردم آخرش چه می شود؟ وقتی می بینمت چه شکلی هستی؟ اصلا چه حسی دارم؟ چرا
دروغ. راستش یک ترسی ته دلم بود که نمی گذاشت زیاد به دیدارمان فکر کنم.
یادم هست ترسم را هزاربار به کوثر گفته بودم. هر هزار بار هم کوثر گفته بود که خیلی دربند قواعد نباش. فکر نکن
باید جور خاصی باشی و جور خاصی باشد و اتفاق خاصی بیفتد. خودش درست می
شود.
غروب وقتی از پشت چرخ خیاطی بلند می شدم و گردنم را این ور و
آن ور می کردم که خستگی اش برود تازه یادم می آمد چه خوب یک بعد از ظهر
بهاری دیگر هم میان صدای چرخ و فکر دیدار تو و جامه های سفید تمام شده. این
روزها چقدر دلم برای همان بعد از ظهرهای بهاری و فکر دیدار تو و جامه های سفید و حرفهای کوثر
تنگ است...
کدام آوینی؟

حالا بماند که توی این سالها با اسمت با کتابها و نوشته هایت، پُز روشنفکری داده اند و گاهی حتی جملات و کلمات و حرفهایت را چماق کرده اند تا به هر بهانه ای وسط دعواهای سیاسی و غیرسیاسی شان توی سر هم بکوبند. فقط مانده بود روز شهادتت هم میان روزهای تقویم گم شود تا خدای ناکرده تفکر و اندیشه ات که هیچ حتی یادت هم همان سالی یکبار توی دل بعضی ها زنده نشود. خب راست می گویند اصلا چه فرقی می کند که روز شهادتت یه روز این طرف تر باشد یا آن طرف تر وقتی خودت را میان تمام روزهایمان گم کرده ایم.
در همین رابطه: کدام آوینی؟+

یک وقتی به خودت می آیی می
بینی آنقدر به طرف مقابل فرصت پیشروی داده ای که
حالا نه راه پیش داری و نه راه پس. نه اینکه قاعده و قانون بازی را بلد
نباشی، نه؛ اما آنقدر طرفت عزیز بوده که اجازه دادی هر جور خواست بازی کند و
این تو بوده ای که خودت را با هر شرایطی که او بازی کرده وفق داده ای. می
خواهی برگردی عقب اما نمی شود. اگر جلوتر هم بروی حتما بازنده ای. فقط یک
راه می ماند. اینکه وسط بازی درست همان وقتی که او احساس قدرت و غالب بودن
می کند، بزنی زیر صفحه شطرنج رابطه و همه چیز را هوا کنی. آنوقت می توانی
دوبار از اول شروع کنی. مهره ها رو دوباره بچینی و بازی را از اول آغاز
کنی.
سخت است. بعضی وقتها ممکن است اصلا فرصت بازی دوباره پیدا نکنی یا طرفت
برای شروع مجدد همراهی نکند. اما گاهی به ریسک کردنش می ارزد...
و قلب ها جدی جدی می شکنند...
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند
و گنجشک ها جدی جدی می میرند
آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند
و قلب ها جدی جدی می شکنند...*
بغضی که از صبح توی گلوی آدم گیر کرده باشد، بالاخره بعد از هشت ساعت یک جایی می شکند. برایش هم فرقی نمی کند کجا باشد. توی سرویس اداره یا جلوی دکه روزنامه فروشی یا درست همان وقتی که داری از خط کشی خیابان عبور می کنی یا توی پیاده رو یا ...
کاش آدمها یاد می گرفتند که برای فرار از اشتباهات و اثبات خودشان از سلاح
توهین و تحقیر و حق به جانب بودن استفاده نکنند. کاش آدمها می فهمیدند دلی
که با توهین و تحقیر بشکند، دیگر به این زودیها دل نمی شود...
پ.ن:
* مال من نیست.
روي سخنم با خانمهاست
از یک جایی باید شروع کنیم. از یک جایی باید یاد بگیریم که قابلیتها و توانمندیهای همدیگر را بهتر ببینیم و برای دیده شدن همدیگر تلاش کنیم. اگر کسی از جمع مان حرف حقی مي زند کنارش بایستیم و کلام حقش را فریاد بزنیم. با اینکه باور دارم و به چشم خودم دیده ام که در خیلی از موارد، حاکم شدن فضا و ادبیات و نگاه مردانه باعث نادیده گرفته شدن قابليتهاي زنان شده است اما قصدم از نوشتن این مطلب اصلا جبهه گیری یا اعلام يك جنگ زنانه نیست. شاید شروع یک حرکت باشد برای ایستادن کنار يكديگر و بهتر دیده شدن. برای اینکه خودمان در جمع زنانه خودمان همدیگر را باور کنیم. شروعش می تواند یک بهانه ساده باشد. جاي دوري هم لازم نيست برويم. شروعش مي تواند همين جا باشد. توی همین فضاي وبلاگستان.
این روزها مرحله دوم انتخاب چهره وبلاگی سال 1390 برگزار می شود. الحمدلله هم در لیست کاندیداهایی که برای انتخاب چهره ملی به مرحله دوم رسيده اند و هم در لیست استانها و هم در موضوع بندی وبلاگها، خانمهایی مطرحی هستند که می شود کنارشان ایستاد و به چهره شدنشان کمک کرد. بماند اینکه سهم رای هایم را نصف به نصف به خانمها و آقايان اختصاص دادم، اما برایم مهم بود كه حتما به این سه وبلاگ رای بدهم:
کوثرانه: بخاطر احساس دغدغه اش، سابقه درخشان نوشته هایش، ادبیات خوب و روان وبلاگیش و تمام چیزهایی که از نه تنها من که خیلی از خانمهای وبلاگستان از نویسنده خوبش آموخته ایم.
حسینیه دل: بخاطر دغدغه ارزشمند نویسنده اش، سبک نو و تازه اش در ارائه مضامین بلند دینی و البته کوتاه نویسی و تاثیرگذاریش.
وادی: بخاطر دغدغه های فاطمه اش و مصادیق اخلاقی و ارزشمندی که در قالب روزمره نویسیهای فاطمه به خوبی به مفهوم می رسد.
خدا كند اين بهانه ساده، شروع تازه اي براي حركتها و هم افزاييهاي بعدي در فضاي وبلاگستان باشد.
عیدی
اوه!!! ولش کن اصلا. سفارش دادم که امسال برای من، سوهان عسلی و شیرینی نخودچی بپزد. سفارش بدهم یا ندهم فرقی ندارد. از همه شیرینی های خانگی که مامان می پزد ما سهم جداگانه داریم. اصولا هم به مهمانهای عیدمان خیلی خوش می گذرد. چون شیرینی خانگی شیرازی می خورند و ما می توانیم بابتش کلی به فک و فامیل محترم پز بدهیم.
لیوان چای را گذاشته ام بغل دستم و با هر جرعه مبارکش یک بامیه می خورم. به هیچی هم فکر نمی کنم. چراغ کنار جیمیل را بیزی کردم که یعنی خیلی کار دارم . کار خاصی هم ندارم . دارم چای می خورم و وبلاگ می خوانم . یادم آمد باید چندتا مطلب برای خانم دکتر جلالی می فرستادم. همین الان سند کردم. بعد رییس زنگ زد. یک کمی حرف زدیم . بیشتر غر بود. این روزها بیشتر غر می زنیم با هم. نزدیکتر شده ایم . طبیعیست که آدم توی سختیها به کسانی که دوستشان دارد نزدیکتر می شود. این روزها بیشتر دخترش هستم تا دوست و همکار و هرچی. خیلی به روی خودمان نمی آوریم که چرا بیشتر از قبل به هم نزدیک شده ایم. وسط حرف زدنها گاهی چرایش یادم می آید. بعد هی سرم را می اندازم پایین. انگار باید به نیابت از همه آدمهایی که باعث شدند این روزها مرد خانه اش بشکند خجالت بکشم. به نظرم خیلی درد دارد که مرد خانهی آدم بشکند.
.
.
.
دارم چرت و پرت می نویسم. خودم هم می دانم. دارم از یک چیزی فرار می کنم. اصلا آمده ام که آن یک چیز را چال کنم وسط این کلمات و بروم. که یادم برود امروز چقدر بغض کردم. چقدر هی دستم رفت سمت گوشی که زنگ بزنم و زنگ نزدم. دارم فرار می کنم. از یک خواب. خوابی که دیشب دیدم. هنوز آغوشم بوی پسرک را می دهد. هنوز در تب و تاب خریدن عیدی برای پسرک هستم. هر سال همین وقتها برایش عیدی می خریدم و می فرستادم. امسال اما...
چه اهمیتی دارد؟ پسرک هیچ وقت مرا ندیده. اصلا معلوم نیست اگر مرا ببیند، می فهمد که این سالها با چه ذوقی برایش عیدی خریده ام و فرستاده ام. خب معلوم است که نه. پسرک اصلا مرا ندیده و نمی شناسد. من بزرگ شدنش را، راه رفتن و قد کشیدنش را میان یک مشت عکس، میان یک مشت خاطره و حتی میان خواب و رویا دیده ام. توی خواب اما، مرا خوب می شناسد. دیشب آمد نشست توی بغلم، مرا بوسید و بعد هم گفت: عیدی من کو؟ تا صبح داشتم دنبال کیف پولم می گشتم که بهش عیدی بدهم. دست آخر هم از خواب پریدم و پسرک بی عیدی ماند. یک وقتهایی فکر می کنم شاید روزی که من و پسرک همدیگر را ببینیم، آنقدر بزرگ شده باشد که هرگز نشود در آغوشش بگیرم و ببوسمش.
اصلا چه فرقی می کند؟
همان بهتر که پسرک هیچ وقت خدا را مرا نبیند...



