سامی‌دخت

 

روزهای اول انتشار کتاب بود که اسمش را از مدیرم شنیدم. همان روزهایی که تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب پرآوازه‌ترش کرده بود. با خودم فکر کردم خدا رحم کند. باز رهبری بر کتابی تقریظ نوشتند و این شد بهانه برای عده ای از مسئولین چاپلوس که  توی هر همایش و نشستی آن را هدیه بدهند و لوثش کنند فقط برای اینکه تقریظ رهبری دارد. دعا کردم اگر کتاب خوبی‌ست که مطمئن بودم به مثابه داستان جذابش و البته همان تقریظ رهبری  باید کتاب خوبی باشد به سرنوشت"دا" دچار نشود که یک مقطعی از بس توی هر همایش و نشستی "دا" هدیه می‌دادند هفت هشت جلد از آن فقط توی خانه ما موجود بود. همه را هم هدیه دادیم رفت و دست آخر اینقدر زدگی ایجاد کرد که من خودم نخواندمش. انگار یک جوری از چشمم افتاد و لابد برای اینکه خیلی توی دست و پا بود. مدام فکر می‌کردم یک نیرویی می‌خواهد زورکی کتاب را به خورد مخاطب بدهد و این حس بدی بود.
بهرحال اسم کتاب را اولین بار از رییس شندیم. معمولا تجربیات کتابخوانی‌مان را با هم به اشتراک می‌گذاریم و از آن استفاده می‌کنیم. قرار شد برایم کتاب را بیاورد. یک روز هم کتاب را آورده بود و قبل از اینکه به دست من برسد دوستی به دیدارش آمده بود و کتاب را گرفته بود. بهرحال کتاب قسمت من نشد و توی ذهنم بود که حتما بخرم و بخوانمش. تا روزی که دوباره یک نسخه از کتاب را روی میز رییس دیدم که به انضمام دی‌وی‌دی تیزر تبلیغ مسابقه کتابخوانی به گروه ما ارسال شده بود روزهای زیادی نگذشت. دی‌وی‌دی را که فرستادیم برای پخش ،کتاب هم برای امانت قسمت من شد. اما امان از بی وقتی و سرشلوغی. مدتی روی میز محل کار جا خوش کرد و بعد هم روی میز اتاق مطالعه‌م در خانه. تا این بهار و این روزها که بالاخره طلسم خواندنش شکست...
...............................



"من زنده‌ام "کتاب فوق العاده‌ایست. بیشتر از همه به خاطر اینکه حاصل یک اتفاق کم‌نظیر و فوق‌العاده است. اسارت چهار دختر جوان ایرانی در چنگال رژیم بعث در روزهای حماسه و دفاع به خودی خود  از  اتفاقات نادر جنگ است. اما آنچه این اتفاق را خاص‌تر می‌کند شرایط سخت اسارت و مقاومت این چهار شیرزن ایرانی در آن شرایط سخت و طاقت‌فرساست.

کتاب با داستان زندگی معصومه‌ی آباد و یک بیوگرافی از روزهای کودکی تا دوران مدرسه و نوجوانی و حضورش در روزهای انقلاب و جنگ شروع می‌شود. برای کتابی اینچنین که قرار است خاطراتی نادر از جنگ را روایت کند یک بیوگرافی 175 صفحه‌ای از قهرمان این خاطرات تا رسیدن به متن اصلی خسته‌کننده است. مخصوصا اینکه شبیه این بیوگرافی را در خیلی از کتابها و درباره بسیاری از شخصیت‌های انقلاب و جنگ خوانده و شنیده است. به جرات می‌توان گفت مقدمه طولانی برای معرفی شخصیت اصلی بیشتر یک کلیشه تکرارای و البته بسیار آرمانی و دست‌نیافتنی برای نسل امروز است. از آن کلیشه‌هایی که همه چیز در َآن خوب و گل و بلبل است و یک نسل خوب بدون اشتباهی آمده‌اند و رفته‌اند انقلاب کرده‌اند و بعدتر هم وارد عرصه جنگ شده‌اند و آنقدر خوب و درست بوده‌اند که این روزها مثل و مانندشان را فقط در آسمانها می‌توان یافت. تنها چیزی که توی این مقدمه طولانی آدم را به وجد می‌آورد داستان خانواده‌ای است که مثل یک نخ تسبیح به هم وصلند. پدر معصومه یک کارگر ساده با چند سر عائله، اما شریف است و شریف زندگی می‌کند و تک‌تک اعضای خانواده را با همین محبت و شرافت کنار هم نگه داشته است. این خانواده خیلی ایرانی و دوست‌داشتنی‌ست. در واقع این خانواده به شدت خوزستانی‌ست با همان صمیمیت و خونگرمی که در یک خانواده خوزستانی می‌شود دید. اما به شخصه فکر می‌کنم می‌شد روایت این خانواده و این همدلی و محبت و مهربانی و غیرت نسبت به هم را منسجم‌تر و تاثیرگذارتر نوشت تا مخاطب مجبور نباشد کلمات اضافه را کنار بزند و از دلش یک خانواده مهربان و دوست‌داشتنی خوزستانی بیرون بکشد. می‌شد روایت آباد از خانواده‌ای که اینهمه دوست‌داشتنی‌ست چیزی شبیه روایت پیرزاد باشد در کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" .روایتی از کوچه‌های آبادان و خانواده‌ای که خیلی خانواده است.

بگذریم... بعد از آن مقدمه طولانی، دقیقا از صفحه 175 به بعد است که قصه شکلی متفاوت و البته نفس‌گیر به خود می‌گیرد و تا آخر کتاب هم به همین شکل ادامه می‌یابد. اولین مساله‌ای که ذهن هر مخاطبی اعم از زن و مرد را در این خاطرات تلخ و سخت و طاقت‌فرسا درباره اسارت 4 دختر ایرانی به خود مشغول می‌کند مساله عفت و نجابت و شرافت این دختران صبور ایرانی اسیر در چنگال گرگ بعثی است. نوجوان بودم که خاطرات مبارزه و شکنجه‌های جمیله‌بوپاشا قهرمان زن مبارز مصری را خواندم. اینکه چطور در این شکنجه‌ها به این زن تجاوز شده بود همیشه قلبم را به درد می‌آورد. طبیعی بود که در خاطرات معصومه آباد هم مدام منتظر چنین فاجعه‌ای باشم و نباشم. منتظر چنین فاجعه ای بودم چون دشمنی که شناخته بودم آنقدر پست و کثیف بود که بعید بود از سر طعمه‌ش به این راحتی بگذرد و منتظر این فاجعه نبودم و خیالم راحت بود چون همیشه فکر می‎‌کردم نیرویی از آن بالا حواسش به عفت و پاکدامنی زنان مبارز سرزمین من بوده است.

معصومه آباد این تعلیق را خیلی خوب توی خاطراتش می‌آورد. همین‌که هم منتظری فاجعه رخ بدهد هم خیالت راحت است که کسی درباره این چهارشیر زن دستش به خطا نمی‌رود. آباد تلاش می‌کند که درحالیکه حیای قلمش را حفظ کند خیلی سربسته به لحظات سخت اینچنینی که مورد نگاه‌های هرزه و خطابهای کثیف افسران عراقی واقع شده‌اند را شرح دهد. و سرانجام در پاسخ به سوال سید اسرای ایرانی حاج آقای ابوترابی که از آنها درباره تعرض افسران عراقی به دخترها، می‌پرسد خیال مخاطب را راحت می‌کند که بارها این قصد وجود داشته اما دستی از بالا نگهبانشان بوده و حفظشان کرده است. 

روایت معصومه آباد از دوران اسارت در حالیکه یک روایت خاص و کاملا زنانه است، یک روایت بسیار متفاوت است از ایستادن بر سر آرمان و عقیده. دوری از شعارزدگی در این بخش از خاطرات ( چیزی که در 175 صفحه اول کتاب نمی‌بینیم)مهم‌ترین شاخصه خاطرات معصومه آباد است که خودش و همر اهانش را آدمهایی دست‌نیافتنی نشان نمی‌دهد. بارها در طول خواندن خاطرات نفست بند می‌آید، می‌ترسی، وحشت می‌کنی، به گریه می‌افتی اما هنوز استواری و به خودت بعنوان یک زن ایرانی می‌بالی.

شاخصه مهم دیگری که نویسنده خیلی خوب به آن توجه دارد به تصویر کشیدن انتظار خانواده و نگرانی آنها برای پیدا کردن گمشده‌شان است. در طول شنیدن خاطرات اسارت معصومه آباد مخاطب مدام سعی دارد بفهمد که آن طرف ماجرا یعنی در خانه نویسنده پس از گم شدن وی چه می‌گذرد.  در فصلی از کتاب به روی دیگر ماجرا که روایت تقلای خانواده برای پیدا کردن فرزندنشان و خبر گرفتن از وی و بی تابیهای اعضای خانواده است پرداخته شده و این نیز قابل توجه است.

نکته دیگری که این خاطرات را از بقیه خاطراتی که تاکنون در خصوص اسارت شنیده‌ایم متمایز می‌کند روایت آباد از هم از لحظه اسیر شدن و هم از لحظه‌ایست که خبر آزادی و بازگشت به ایران را به وی می‌دهند. برخلاف روایتهایی که تاکنون شنیده‌ایم این دو روایت خیلی ساده است. هیچ مقدمه و موخره ای ندارد. جوری که خواننده در وسط صفحه 175 از سادگی چگونگی اسیر شدن آباد و بهرامی به شدت غافلگیر می‌شود همانقدر که آزاد شدن آنها هم به شدت غافلگیرکننده است و آباد خیلی خوب این دو روایت و سادگی‌شان را به رشته تحریر درآورده است.

اما نکته قابل تامل آخر که در سرتاسر داستان با خواننده همراه است زاویه دید و نوع روایتگری نویسنده است. زاویه دید اول شخص یا من روای، نوع قلم نویسنده است. نویسنده با این نوع نگاه سعی می‌کند  با بهره‌گیری از عناصزی نظیر تعلیق، گره‌افکنی، کشمکش، بحران و گره‌گشایی مخاطب را در سراسر متن خود به همراه داشته باشد اما علی‌رغم این تلاش قلم و نوع روایتگری آنقدرها جذاب نیست که مخاطب را به دنبال خودش بکشد بلکه این خاص بودن و تازه بودن نوع خاطرات است که مخاطب را به دنبال خودش می‌کشد. بدون شک اگر با همین نوع روایتگری خاطرات عادی‌تری نگارش می‌شد خواننده رغبتی به پیگیری ماجرا نداشت. همان اتفاقی که در 175 صفحه اول کتاب هم می‌افتد. 

دست آخر اینکه هنوز هم وقتی کتاب تازه‌ای از خاطرات جنگ را می‌خوانم باز می‌رسم به همان حرف رضای امیرخانی که معتقد است:" سیطره خاطرات بر داستان در حوزه انقلاب و دفاع مقدس نگران کننده است. هر خاطره با بازگو شدنش چیزی را می‌میراند و هر داستان با بازگو شدنش چیزی را زنده می‌کند. داستان همواره در حال زایش و خاطره در حال مرگ است +"

هنوز هم فکر می‌کنم سطر به سطر این خاطرات ارزشمند می‌تواند ارزشمندتر باشد اگر فقط خاطره نباشد و به داستان و فیلم‌نامه بدل شود.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:12 توسط سامی‌دخت| |

1. آدمی مثل من وقتی شروع می‌کند به نوشتن دلش هزار راه می‌رود. از همان اولش هی نگران است که ته نوشته‌اش بالاخره کجاست و چه می‌شود. هی خودش را به در و دیوار می‌زند که خیلی ته داستان بیخود نشود و از طرفی هی نگران است که خیلی هم خودش را نریزد وسط اینهمه کلمه که حالا که شکر خدا دوست و آشنا و فامیل و در و همسایه آدرس همه خانه‌های مجازیش را دارند فردا وسط مهمانی یا توی خیابان و احیانا جلسه کاری سین جیمش نکنند که فلان چیز چی بود که نوشتی و خلاصه دستش رو نشود پیش همه. این نگرانی را من همیشه داشته‌ام. قبل‎ترها هم کمی در موردش گفته‌ام و شاید بعدترها بیشتر بنویسم. سال تازه شروع شده است. بگذار فعلا حرف تازه بزنم...

2. دوباره بهار شده. یعنی همه چیز از نو آغاز می‌شود. زندگی و کار و تصمیمات تازه. اما هنوز دلم می‌خواهد از سال 93 بنویسم. اگر به خودم بود و وقتش را داشتم دلم می‌خواست بنشینم تمام اتفاقات سال نود و سه را مکتوب کنم. نه برای اینکه سال خوب یا بدی  بود. نه! برای اینکه متفاوت بود.  در طول یک سال یکهو پر شدم از تجربیاتی که سالها باید دنبالش بدوی تا بدستش بیاوری و من همه را یکجا در طول یکسال بدست آوردم. نود و سه سال عجیبی بود برای من. پر از اتفاقات تازه‌ی خوب و بد و پر از آدمهای تازه‌ی خوب و بد. آدمهایی که تجربه شان کردم. بعضی برای همیشه توی دلم ماندگار شدند و بعضی را برای همیشه کنار گذاشتم و تمامشان کردم. نود و سه سال شیرینی‌ها و تلخی‌های عجیب بود. نود و سه سال امتحانهای سخت بود. نود و سه سال تو بود اصلا... سال تو؛

3. حالا اینها به کنار. من همیشه فکر می‌کنم اکثر نویسنده‌ها وقتی شروع به خلق قصه‌ها و شخصیت‌هایشان می‌کنند تا ته قصه نگرانند که سرانجام خوبی برای قصه و شخصیت اصلی‌شان رقم بخورد. پس من حق دارم الان نگران تو باشم. برای اینکه تو را سطر به سطر نوشته‌ام. من تو را کلمه به کلمه از حفظم. از اولین لبخندها و خنده‌های بلند بی هوات تا بغضی که آخرین بار نه فقط تو را که کمر من را هم شکست، خیلی هم فاصله نبود. خدا کند تا لبخند دوباره‌ات هم، فاصله چندانی نباشد...

4. سهم من از عاشقی؛
نه انتظار؛ نه دلتنگی؛ نه خستگی
سهم من از عاشقی اندک است؛ اندک 
سهم من از عاشقی
تنها فرصتی برای دوباره بوسیدنِ ماه...

 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:39 توسط سامی‌دخت| |

یهو دلم برای نوشتن تنگ شد. از کی اینجا ننوشته‌ام؟ یادم نیست. اما غیر از اینجا جاهای دیگر می‌نویسم. زیاد. از یکجایی نوشته‌هام پلاتوی تلویزیونی شد. قرارم با خودم این نبود. بود؟ اما شد دیگر. یهو پرت شدم توی یک وادی تازه. این روزها اما؛ که روزهای سختی‌ست، که سخت می‌گذرد دوباره یادم به وبلاگ افتاد. به نوشتن توی این صفحه مجازی که همیشه فکر می‌کردم خیلی هم برای نوشتن‌های خاص و خصوصی جای امنی نیست. ولش کن. مهم نیست دیگر. سالها پیش چقدر از این روضه‌های تکراری می‌خواندم برای اهالی اینجا؛ که همدیگر را با نوشته‌ها قضاوت نکنید. بگذارید آدمها لااقل توی نوشته ها و میان متن‌هایشان خودشان باشند...

بیخیال هرچه حرف و حدیث... این روزها دوباره زندگی دارد نَفَسَم را می‌گیرد. دقیقا دارد نَفَسَم را می‌گیرد. با تمام انرژی و توانش دارد اینکار را می‌کند و من با همه وجودم دارم تلاش می‌کنم که نگه‌ش دارم. محکم نگه‌ش دارم. حتا همین نَفَس‌های آخر را. نمی‌شود اما انگار. روزهای تلخ و سخت و نَفَس‌گیری‌ست...
می‌ترسم. از اینکه به یکباره چشمهایش را ببند و دیگر نگاهم به هیچ نگاه مهربانی در جهان روشن نشود.

نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:37 توسط سامی‌دخت| |

 شاید یکی از همین روزها زنده‌گی را بغل کنم و بیاورم بگذارم توی آغوش تو؛ بعد هم بروم عقب؛ خیلی عقب تر از اینجایی که حالا هستم؛ بعد هم بایستم و از همان دور تماشایت کنم و ببینم با اینهمه زنده‌گی که تحویل تو داده‌ام چه می‌کنی...شاید یکی از همین روزها...

نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:22 توسط سامی‌دخت| |

من آدم رویاپردازی هستم. هر آدم تازه‌ای که مورد توجهم قرار بگیرد و توی حریمم راهش بدهم، برایم مساوی با یک رویای تازه است. یواشکی درباره‌اش رویاپردازی می‌کنم. با هم راجع به مسایل مشترک حرف می‌زنیم، می‌خندیم، گریه می‌کنیم،  توی رویاهایم با هم کتاب می‌خوانیم، سینما و کافه و جلسه داستان‌خوانی می‌رویم. حتا اخیرا اگر باشد درباره آیتم‌هایی که می‌سازم و پلاتوهایی که می‌نویسم حرف می‌زنیم و  هزار و یک رویای دیگر. گاهی هم توی غم‌ها یواشکی بهش تکیه می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم. بچه‌تر که بودم خیلی وقتها رویاها واقعیت می‌شد. یعنی فاصله رویا تا واقعیتم، درباره آدمها زیاد نبود.
از یک جایی به بعد اما انگار آدمها تصمیم گرفتند مطابق رویاهای من نباشند. تا یک جایی با رویاهای من راه می‌آمدند و واقعی می‌شدند اما از یک جایی به بعد همه رویاهایم درباره آدمها به باد می‌رفت.

همان وقت بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت درباره هیچ آدمی رویاپردازی نکنم. حالا خیلی وقتها آدمها می‌آیند و می‌روند بدون اینکه من درباره‌شان رویایی داشته باشم. برای همین وقت رفتن‌شان آرام‌ترم...

 

پ.ن: عنوان پست از جناب فاضل نظری‌ست. هرچند من ناقصش کرده‌ام

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 23:20 توسط سامی‌دخت| |

آدمهای این روزهای زندگیم را دوست دارم. آدمهایی که خیلی‌هایشان برایم معلمند؛ آدمهایی که خیلی‌هایشان دوست هستند. دوستان خیلی خوبی که دلم به بودن‌هایشان خوش است. چقدر خوب است که آدم توی زندگیش یک عالمه آدم خوب، یک عالمه دوست و همراه خوب داشته باشد. این روزها علی‌رغم همه شلوغیهایش، علی‌رغم همه مشغله ها و سختی‌هایش جزو بهترین روزهای زندگی من است. روزهایی که دلم به بودن آدمهایی از جنس خودم و دغدغه‌های خودم خوش است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:23 توسط سامی‌دخت| |


تصویر چمران را سید مرتضای آوینی با "روایت فتح" توی ذهن من ساخت؛
حبیبه جعفریان با "کتاب چمران" به این تصویر بال و پر داد؛
و ابراهیم حاتمی‌کیا با فیلم "چ" تکمیلش کرد...


نوشته شده در جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:22 توسط سامی‌دخت| |

بهش گفتم تو آدم سختی هستی توی ارتباطاتت و هنوز نمی دانستم منظورم از سخت چیست. همینجوری گفتم. یک جوری که فکر کردم نمی‌توانم این سخت بودن را توضیح دهم. یک جوری که دلم نمی‌خواست بعدش بپرسد سخت یعنی چی؟ 
نشسته بود سر سجاده. برگشت و زل زد بهم و طبیعتا پرسید سخت یعنی چی؟ یعنی چجوری هستم؟ گفتم حالا نمازت را بخوان توضیح می دهم. قامت که بست دستم را فرو کردم توی سینک ظرفشویی و شروع کردن به شستن ظرفها. توی ذهنم داشتم جواب آماده می‌کردم برای توضیح دادن یک آدم سخت در حوزه ارتباطی.
 یک مرضی هم دارم آن هم اینکه وقتی موقع ظرف شستن می‌خواهم فکر کنم باید حتما دستکش‌ها را دربیاورم تا دستم آب و سردی و گرمیش را حس کند. این آرامم می‌کند و باعث می‌شود بهتر فکر کنم. کلا ظرف شستن آرامم می‌کند. مطمئنم هیچ وقت ماشین ظرفشویی نمی‌خرم. یکی از عشقهای زندگیم ظرف شستن آن هم بعد از مهمانیهای بزرگ است. لابد برای همین هم هست که بعضی وقتها پوست اطراف ناخنهایم خشک می‌شود و از جایش کنده می‌شود. این مال روزهایی است که خیلی فکری شده باشم. بعد یک روزی هم مثلا خانم همکار فضول، توی سرویس اداره زل می‌زند به دستم که آخی! بدون دستکش کار می‌کنی توی خانه؟! من هم با بیخیالی می‌گویم: بعضی وقتها و حوصله ندارم فلسفه ظرف شستن بدون دستکش را برایش توضیح بدهم.  از فردا هم یک تیوپ از این کرم های مرطوب کننده می‌گذارم گوشه کیفم که سر صبح دور ناخن‌ها را کرم بزنم که خانم همکار فضول دلش به حالم نسوزد.
داشتم درباره سخت بودن‌ش فکر می‌کردم. یک جوری فکر می‌کردم که بعد بشود توضیحش داد. بعضی فکرها را نمی‌شود توضیح داد خب. نمازش که تمام شد بهش گفتم آدم سختی هستی! چون وقتی با یکی حرف می‌زنی توقع داری زل بزند توی صورتت و شش دنگ حواسش را بدهد به حرف زدن تو. اگر این کار را نکند بعدش حتما بهت برمی‌خورد. این ارتباط را سخت می‌کند. این می‌شود که طرف مقابلت خیلی وقتها ترجیح می‌دهد حرفش را بخورد یا در مقابل حرف زدنت فقط وانمود کند که شش دنگ حواسش به توست در حالیکه نیست. خیلی وقتها آدمها نمی‌توانند توی حرف زدن شش دنگ حواسشان را بدهند به تو و هی تایید یا تکذیب کنند. خیلی وقتها دلشان می‌خواهد همینجوری که دارند ظرف می‌شویند، موسیقی گوش می‌کنند، فیلم می‌بینند یا حتی وقتی که دارند کتاب می‌خوانند به حرفت گوش کنند. نباید منتظر تایید و تکذیبشان باشی.  گاهی وقتها باید به آدمها اجازه بدهی فقط به حرفهایت گوش کنند بدون هیچ واکنشی. مثبت یا منفی. این به منزله بی‌اهمیت بودن حرف تو یا بی‌توجهی به تو نیست. گاهی معنیش این است که آدمها وسط همه دغدغه‌ها و فکرها و دردهایشان هنوز محتاج همین آهنگ صدای تو هستند که باشد وسط همه روزمرگیهای تکراریشان. حتی اگر نتوانند درست و درمان به حرفهایت واکنش نشان دهند!  
خواست استدلال کند. اما بعد انگار که پشیمان شده باشد، گفت درسته! حق با توه. من آدم سختی هستم. درستش می‌کنم.

...من اما می‌دانستم که خیلی هم حق با من نیست. از آن طرف که نگاه می‌کردم، آدم سخت داستان خودم بودم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 10:6 توسط سامی‌دخت| |

این مطلب به بهانه روز جهانی تلویزیون در سایت مهرخانه منتشر شده است.

+

خوشحال می‌شوم بخوانیدش.

نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:1 توسط سامی‌دخت| |


بالاخره خانه خریدیم. نه به این راحتی که من دارم اینجا می‌نویسم. طبیعتا با کلی قرض و قوله و سختی و صد البته کمک مالی عظیم پدر و مادرهایمان. چرا این کار را کردیم؟! هنوز هم دقیقا نمی‌دانم. لابد برای اینکه بعد از چندین سال که دارد از زندگی مشترکمان می‌گذرد به فک و فامیل و در و همسایه بگوییم خب خیالتان راحت باشد یکی از دغدغه‌هایتان به لطف خدا برطرف شد و ما هم خانه‌دار شدیم از بس که علاقمندند از مقوله‌هایی مثل خانه خریدن، ماشین داشتن، بچه‌دار شدن و... هزار و یک موضوع خصوصی زندگی آدمها سر در بیاورند. خودم شخصا آدم سختی‌های این مدلی نیستم. قائل نیستم به اینکه خودمان را به آب و آتش بزنیم و از صد و ده جای زندگی بزنیم و وام بگیریم و قرض کنیم و از همه مهم‌تر امنیت روانی خودمان را به خطر بیندازیم که مثلا می‌خواهیم خانه بخریم. مگر قرار است چندبار با هم زندگی کنیم که یک بخش زیادیش به خاطر  مسائل مالی اینچنینی به سختی و مشغله ذهنی و دور شدن از هم بگذرد. فکر می‌کنم همین که غروبها زودتر برسیم خانه و مجبور نباشیم زیاد از حد کار کنیم و بتوانیم بیشتر با هم حرف بزنیم و کنار هم باشیم به دنیا می‌ارزد. لابد برای همین هم هست که تا الان که نزدیک به یک دهه از زندگی مشترکمان می‌گذرد خیلی زیر بار این مقوله‌ها نرفته بودیم. با همین شرایطی که داشتیم شاد بودیم و به آن به شدت عادت کرده بودیم.

خب البته اینها برای نسل قبل از ما و پدر و مادرهای همیشه نگران‌مان شعارهای قشنگی‌ست. برای نسلی که فکر می‌کند تا جوان هستید باید کار کنید و از خیر این مدل زندگی کردن بگذرید تا برای آینده و پیری و ... دوران راحتی را سپری کنید. نسلی که معتقد است اصلا بدون وام و قسط نمی‌شود خانه‌دار شد و همه دارند همین شکلی زندگی می‌کنند پس شما هم باید مثل همه باشید. و البته هیچ‌کس نمی‌گوید تکلیف این روزهای با هم بودن جوانی که بخاطر این مقوله‌ها به دوری از هم و فشار و دغدغه می‌گذرد چه می‌شود؟ تکلیف خانواده‌ای که فرصتهای گفتگویش را بخاطر مسائل اقتصادی از دست می‌دهد چیست؟ البته اصلا منکر وعده‌های الهی و کمک خداوند در تامین معاش نیستم. بقول دوستی پول خانه و ازدواج را خدا می‌رساند و این را واقعا باور دارم اما نمی‌شود از فرصتهایی که خانواده ایرانی بخاطر مشکلات اقتصادی از دست می‌دهد غافل شد. پدری که مجبور است چند شیفت کار کند از کارکرد پدربودنش تنها مقوله تامین هزینه‌های اقتصادی می‌ماند و بس.


بهرحال به نظرم ما الان یک نمونه قابل بررسی هستیم برای این دستگاههای حامی جوانان و ازدواج آسان و ال و بل. اینکه زوجی که اتفاقا خیلی هم ازدواج آسانی داشته‌اند و قرار هم نبوده خیلی توی زندگی به خودشان سخت بگیرند و از یک زندگی کاملا معمولی برخوردارند به طور کاملا طبیعی بالاخره توانسته‌اند بعد از ده سال صاحب یک مسکن معمولی در همان محله‎‌ای شوند که خانه پدریشان بوده است. تازه آن هم با کمک خانواده‌ها که اگر آن نبود قطعا تا بیست سال دیگر هم شاید خانه‌دار نمی‌شدند.

منظورم از این نوشته، فقط مقوله اقتصاد خانواده و تامین هزینه‌هایی نظیر هزینه مسکن نیست. بیشتر از آن توجه به امنیت روانی خانواده‌هاست که سر این مسائل مالی و بالاخص تهیه مسکن از بین می‌رود. خانواده‌ها و زوج‌هایی که با هم بودن‌هایشان بخاطر تامین هزینه‌های اینچنینی کمرنگ می‌شود. توی زندگی خیلی از دوستانم دیده‌ام که پدرها بخاطر تامین قسط فلان وام سنگین مجبور به کار کردن‌های مداوم و دور شدن از همسر و فرزندانشان هستند. حتی خیلی وقت‌ها به یاد یکی از همکارانم می‌افتم که همسرش بخاطر تامین قسط خانه پنجاه متری‌شان تا مدتها افسردگی شدید داشت و زندگی‌شان به هم ریخته بود.
خیلی بد است که از خانواده توقع داریم کارکردهایش را حفظ کند در حالیکه خیلی وقت‌ها به معضلات اینچنینی که خودبخود کارکردهای خانواده ایرانی را کمرنگ می‌کند بی توجه هستیم!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 21:4 توسط سامی‌دخت| |

Design By : nightSelect.com