تبليغاتX
سامی دخت

 چند روز پیش توی یک جلسه کاری یکی از دوستان مساله جالبی مطرح کرد.این دوستی که عرض می کنم خدمتتان از آن خانمهای فعال قبل و بعد از انقلاب است که هنوز هم با وجود داشتن عروس و داماد دست از فعالیت ها خلاقانه و ابتکاریش برنداشته است.او از فرهنگیان فعال تهران است که البته بیشتر از فعالیتهای اجتماعی در حوزه خانوادگی موفق است.می گفت اوایل انقلاب بین بچه مذهبی ها برگزاری جلسات تفسیر و نهج البلاغه خیلی باب بود و ثمرات خیلی خیلی خوبی داشت .کمترینش این بود که چون همه اعضای جلسه باید ارائه مطلب می داشتند و در بحث مشارکت می کردند خودباوری در آنها تقویت می شد .حالا برکات دیگرش بماند.

می گفت چند سالی است این جلسات را به خانواده تعمیم داده اند و دخترها و پسرها و عروس و دامادها همه مشارکت می کنند و نتایج خیلی خوبی داشته است.

همان موقع در ذهنم جرقه زد که چرا نباید چنین جلساتی در خانواده ما را بیفتد .راستش را بخواهید خیلی وقت است احساس می کنم بین بچه مذهبی های نسل جدید (دهه ۶۰)خیلی از صفات پسندیده ای که قدیم تر ها مختص خانواده های مذهبی بود دارد از بین می رود.نمونه بارزش همین ساده زیستی  و فرهنگ قناعت است .البته نه اینکه خدایی نکرده با رفاه و آسایش در خانواده مخالف باشم اما با تجملات و چشم و همچشمی هایی که دارد دامن خیلی از خانواده ها و دوستان مذهبی را به خودش آلوده می کند سخت مخالفم. راستش را بخواهید من شدیدا معتقدم که یک خانواده مسلمان شیعه باید جوری زندگی کند که برازنده نام شیعه باشد .مادیات باشد اما محور زندگی نشود و زندگی بر مدار آن نچرخد

 توی خانواده همسرم ،او اولین کسی بود که ازدواج می کرد .یادم هست قبل از اینکه خواهر برادرهایش  ازدواج کنند دائم دم از ساده زیستی و  ...می زدند اما ازدواج که کردند همه چیز عوض شد حالا مهمانی که می رویم مدام حرف از فلان دستگاه برقی و فلان وسیله تزئینی و فلان غذای خارجی و فلان رستوران بالا شهر و ...است. البته جدیدا مدل لباس و آرایش هم دارد اضافه می شودو این برای خانواده ای مذهبی آفت بزرگی است .یک وقتهایی از مهمانی رفتن پشیمان می شوم

توی این چند سال همیشه با خودم فکر می کردم چکار می توان کرد که فضا قدری عوض شود؟ با خودم فکر کردم این بهترین راه حل است حداقل فضای خانواده از بحث در مورد مادیات به سمت معنویات می رود.

البته هنوز پیشنهاد بین من و همسرم مطرح شده و او هم سخت استقبال کرده داریم بالا و پائینش می کنیم تا کاربردی تر شود.پیشنهاد خوبی است شما هم درباره اش فکر کنید.

به امید اینکه همه خانواده ها هر روز به تعالی نزدیک تر شوند  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:37 توسط سامی دخت |

 

یادش بخیر .کوچکتر که بودیم آرزوهایمان هم کوچک بود اما دلهایمان بزرگ.

بزرگتر که شدیم آرزوهایمان هم بزرگتر شدند و دلهایمان اما کوچکتر.

وقتی اسم جنگ می آمد جز آژیر خطر ،پناهگاه،و نوای «هر که دارد هوس کرببلا بسم الله»چیزی به ذهن هایمان خطور نمی کرد

 و شهادت...برای ما یعنی گلزار شهدای شهرمان و شهدای گمنامی که گاه گاهی هوای شهر به حضورشان معطر می شد.

انگار داشت باورمان می شد که برای شهید شدن حتما باید دیروزی بود حتما باید دشمنی باشد و میدان جنگی که بشود رفت و شهید شد.گاهی آرزو می کردیم که ای کاش راهی بود برای رفتن به فلسطین و لبنان و همرزم شدن با برادران و خواهران مسلمانمان تا شاید دری از شهادت را به روی ما هم بگشایند.

داشت یادمان می رفت که بزرگترین دشمن نفس اماره ماست و جهاد اکبر بالاترین و برترین جهاد هر مومن.اما یک شب ...

در اوج ناباوری ما درلحظه ای به کوتاهی یک نفس ،دری از ملکوت گشوده شد و 14دسته گل را با خود برد.روزهای اول همه مبهوت بودیم .حس غریبی بود برای ما  که تا امروز تجربه اش نکرده بودیم .مگر می شود کسانی از نسل ما از نسل بچه های انقلاب نکرده و جنگ ندیده از همین هم بازیهای کودکی خودمان  در یک لحظه راهی آسمان شوند آن وقت ما بمانیم و یک در بسته ...به خودمان که آمدیم  تازه فهمیدیم چقدر تفاوت بود میان ما و این یاران سفر کرده...  

اینها گرچه چون ما از نسل انقلاب و جنگ نبودند اما در درون خویش انقلابی بزرگ کرده بودند و با حدیث نفس جنگیده بودند

...و آن دو کبوتر بچه، چقدر بزرگتر از ما بودند که هنوز اسیر نفسمان بودیم .

خدا کند یادمان نرود که یک شب دری باز شد ،عده ای رفتند و ما ماندیم.خدا کند دوبار زندگی  با دروغهای بزرگش سرگرممان نکند .

خدا کند یادشان نرود که از آن بالا مواظبمان باشند و البته منتظرمان...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:40 توسط سامی دخت |

 

 

 

...فقط همین!؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:6 توسط سامی دخت |

دیگر از دست خودم خسته شده ام .از اینکه هرروز عهد می بندم و با گناهی جدید عهد جدیدم را می شکنم.از اینکه این رفیق که آن بالا نشسته و هر روز و هر ساعت عهد شکنی مرا می بیند اما باز دوباره اعتماد می کند و برای شروع تازه ام دستم را می گیرد.گاهی وقتها فکر می کنم کاش رهایم کند برای همیشه ...شاید آن وقت آدم شوم .اما نه ...اگر رهایم کند ناامیدی مرا از پای در می آورد.

از خودم خسته ام .از اینکه حرمت نمک را نگه نمی دارم .نمک می خورم و نمکدان می شکنم.

خبر شهادت بچه های رهپویان را که شنیدم در دلم نوری تازه دمید .دوباره یادم آمد که نه انگار می شود خوب بود ،خوب زندگی کرد و خوبتر پرواز کرد.اما این نفس آنقدر به گناه  کردن من و بخشش آن کریم بالا نشسته عادت کرده که نمی خواهد خوب شود .کاش کسی برای هزار و چندمین بار دستم را بگیرد.

 

خدایا من می خواهم خوب زندگی کنم آنطور که تو می خواهی اما مهار این نفس پلید از دستم رها شده .تو باید کمکم کنی و تنها تو می توانی کمکم کنی .

 

...و اعوذ بک من همزات الشیاطین

برایم دعا کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 7:44 توسط سامی دخت |

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:46 توسط سامی دخت |

و بالاخره چهل روز گذشت.چهل روز پر از التهاب و درد و رنج برای ما  و پر از آرامش و راحتی برای تو...درد رفتن تو و جاماندن ما آنقدر سنگین بود که حتی وقتی تقسیمش کردیم بین خودمان ،بین هزاران بچه کانونی دردمند ،باز هم بزرگ و جانسوز بود.مظلومیتت  بیش از هر چیزی وجودمان را می سوزاند . تو سرخ رفته بودی و عده ای باور نمی کردند که در این وا نفسای دنیا کسی بتواند سرخ برود.دلمان می خواست فریاد بزنیم،صدایمان را بلند کنیم و چون پتک بر سر نامردمانی بزنیم  که مرگ سرخ تو را باور نمی کردند. اما نگاه تو ،ما را امر به صبر و سکوت کرد.رفتن تو امتحان سختی برای ما بود ...امروز تو را سرفرازانه تشییع کردیم و فردا شهر را برای میزبانی عزیزترین میهمان این آب و خاک آماده کردیم .چه می گویم من...شهر را تو برای ورودش آذین بسته بودی .

شهر برای ورود پسر فاطمه (س)با ۱۴ دسته گل مزین شده بود.

...و او آمد در حالیکه شهر ما بعد از سالها دوباره بوی شهید می داد.ما هم آمدیم تا همه بدانند برای رسیدن به پایان سرخ تو باید از این کوچه باغ سبز گذشت.امسال بهار شیراز بهاری تر از همیشه بود:

بهار در بهار در بهار

بهاری که عطر خوشبوی شهادت و ولایت را باهم آورده بود.

دعاکن شهرمان همیشه همینطور بهاری بماند.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:59 توسط سامی دخت |