زیارت در سه نگاه

نگاه اول:
همین چند روز پیش با کاروان بسیج سازمان رفته بودیم مشهد .خیلی از همکاران با خانوده هایشان آمده بودند.3روز مشهد بودیم .سفر خوبی بود .به لحاظ امکانات مادی هیچ چیز کم نداشت.محل اسکانمان هتل چهار ستاره ای که یخچال اتاقهایش پر بود از نوشابه های کوکا کولا و پپسی و انرژی زا +چند نوع شکلات از تولیدات شرکت محترم نستله.البته خدا رحم کرده بود که آب معدنی اش تولید داخل بود و از تجاوزات رژیم صهیونیسیتی در امان مانده بود.بقول خودشان برای آسایش میهمانان یک «مینی بار»در اتاق مستقر کرده بودند.روز اول هم برای خانمها بلیط نیم بهای پارک آبی آزادگان تهیه کردند و روز دوم هم برای آقایان.سونا و استخر و جکوزی هتل هم آماده استفاده برای دوستان بود.وعده های غذایی هم که بماند .از منویی که شامل 4 ،5نوع غذای گوشتی چرب و چیلی بود باید برای هر وعده یکی را انتخاب می کردیم.البته سلف سرویس انواع سالاد و نوشیدنی و سوپ و ژله و ... بماند پیشکش .حالا خودتان فکر کنید که با این شرایط چقدر اسراف صورت می گرفت. از غذاهای نیم خورده گرفته تا انواع سالادها و سوپ هایی که دوستان از حرص زیاد آورده بودند بخورند و مانده بود روی میزشان و بعد هم گارسونهای محترم حواله اش می کردند به سطل آشغال. این وسط من و مهدی وصله ناجور بودیم. وقتی می خواستیم از سر میزمان بلند شویم یک جورهایی باید خجالت می کشیدیم چون به اندازه نیاز آورده بودیم همه ظرفهایمان خالی بود .معمولا هم یک پرس غذا می گرفتیم برای هر دو نفرمان که اسراف نشود .گارسون بنده خدا روز اول ،وقتی یک پرس سفارش دادیم یک جوری نگاهمان می کرد احتمالا فکر می کرد عقلمان کم است که به مال مفت رسیده ایم و رعایت صرفه جویی را هم می کنیم. خلاصه اواخر روز اول دیدیم ای ول!ملت همکار که همگی به قصد زیارت آمده اند کم کم دارند خودشان را نشان می دهند .خانمها آب و رنگ صورتشان پر رنگ شد و بزم های خانوادگی مختلط هنگام صرف ناهار و شام و صبحانه شکل گرفت.بقول مهدی خدا رحم کرد سفر دو ،سه روزه بود وگرنه معلوم نبود چه به روزخودشان می آوردند.البته یه وقت فکر نکنید همه اینطوری بودند نه عده ای هم مثل ما حرص می خوردند و احتمالا پشت دستشان را داغ گذاشتند که دیگر با استفاه از امکانات بیت المال سفر زیارتی نروند.خلاصه امکانات مادی شدیدا فراهم بود اما دریغ از یک ذره معنویت .با خودم فکر می کردم خیلی هایشان احتمالا هنگام خارج شدن از هتل اگر چشمشان به حرم نمی افتاد یادشان می رفت توی کدام شهر هستند. روز دوم دیدم اوضاع حجاب و اختلاط خانوادگی دارد بی ریخت می شود زنگ زدم به مسئول بسیج خواهران که همراهمان بود.همه حرفهایم را تایید کرد و فقط گفت :وقتی برگشتیم تهران همه این موارد را در جلسه مطرح خواهد کرد .اولش عصبانی شدم اما چه می توانستم بگویم مسئول بسیج که این باشد خدا به داد بقیه برسد.دلم برای بیت المالی که به نام بسیج اینطوری حیف و میل می شد می سوخت.البته توی سازمان ما و خیلی از سازمانهای دیگر به این می گویند :امکانات!!اختصاص اینگونه امکانات به مدیران، سالهاست که معمول است و برای کارمندان در حال معمول شدن است.حالا اینکه جایی به اسم بسیج دارد این امکانات را معمول می کند ،جای سئوال دارد؟!
نگاه دوم:
سال اول ازدواجمان بود.مثل همه عروس و دامادها دلمان می خواست برویم ماه عسل.آن هم مشهد.یک سالی طول کشید تا توانستیم مقداری پول پس انداز کنیم و راهی شویم.خودمان می خندیدیم و می گفتیم :ماه عسل آن هم بعد از یک سال.به مشهد که رسیدیم نه هتلی برایمان رزرو شده بود و نه قرار بود جای خاصی برویم .اما نه ...کسی چشم به راهمان بود .حتی مناسب با پول ما برایمان هتل رزرو کرده بود .بدون هیچ معطلی یک سوئیت در یک هتل آپارتمان تر و تمیز که مناسب یک تازه و عروس و داماد بود فراهم شد.با اینکه خبری از هتل آنچنانی و غذاهای جوروا جورش نبود اما صفا و معنویتش آنقدر زیاد بود که هنوز هم حسرت تکرار دوباره آن سفر به دلمان مانده است.3شب میهمان آقا بودیم و آن 3 شب بهترین شبها و روز های عمرمان بود.
نگاه سوم:
برادرم و خانمش چند روز قبل از ما رفته بودند مشهد .آنها هم رفته بودند ماه عسل .درست عین ما یکسال بعد از عروسی با این تفاوت که میهمان کاروان کانون فرهنگی رهپویان وصال بودند.سفرشان خیلی غیر منتظره بود درست یک روز قبل از حرکت کاروان کانون تماس گرفتند و دعوتشان کردند.بقول خودشان دستشان هم خالی بود (چون تازه یک خانه نقلی خریده اند)قسطی دعوتشان کرده بود آقا.وقتی برگشتند،برای گفتن زیارت قبول تماس گرفتم.بی اختیار پرسیدم کدام هتل بودید:خندید و گفت :هتل نبود حسینیه بود.آنقدر تعریف کرد از زیارت و همجواری با بچه های کانون و خانواده شهدا که آخرش فقط توانستم بگویم :پس حسابی هتل بود دیگه...باز هم خندید.


