تبليغاتX
سامی دخت

نیم ساعت به شروع برنامه آخرین سخنران مونده بود.اگر این هم بموقع می یومد همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شد و پرونده دومین هم اندیشی سالانه هم بسته می شد و می رفت تا سال بعد و هم اندیشی بعد و دبیر بیچاره ای مثل من ...
طبق معمول اگر سخنران از مدیران رده بالای مملکتی بود باید تا دقیقه 90قبل از شروع برنامه تماس می گرفتم که مبادا فراموش کنه یا بمونه توی فلان جلسه و فلان سمینار و خدایی نکرده ترافیک تهران و...دلشوره داشتم مثل همیشه.رفتم توی دفتر و به کریمی گفتم  :زنگ بزن به دکتر یاد آوری کن.گفت:لازم نیست خانوم..... .دکتر خودش بموقع می رسه.زیر لب غر زدم:پسره پر رو .وقتی گفتم زنگ بزن ،بزن دیگه.گفتم :خوب شماره رو بگیر خودم حرف میزنم.مسئول دفترش جواب داد:خیالتون راحت باشه خانوم .خیلی وقته راه افتادن.
دوباره همه چیزو چک کردم یه وقت چیزی از قلم نیوفتاده باشه:
-راننده جلو در منتظره ماشین دکتر رو بگیره ببره واسه پارک
-ردیف جلو سالن رو خالی کردیم واسه خدم و حشمی که قراره با دکتر بیان(بعبارت بهتر : ملیجک های همراه)
-درب پشت سالن هم بازه برا اینکه آقای دکتر از جلو سالن وارد بشن نه از وسط مهمونا.
-هدیه هم که لازم نیست.چون گفتن ایشون هدیه قبول نمی کنن
از سالن اومدم بیرون .ایستادم جلو در واسه خوش آمدگویی وبه دکتر و هیات همراه. تا در آسانسور باز می شد چشمم می رفت به سمت در که مبادا بیاد و من حواسم نباشه.10دقیقه مونده بود.در آسانسور باز شد.یه پیرمرد کت و شلواری مرتب با یه پوشه آبی جلوم سبز شد:
-سلام دخترم.فلانی هستم .دیر که نکردم
-سلام .خیلی خوش آمدین. نه زودم تشریف آوردین .ماشینو دادین پارک کنن؟
خندید:
لازم نبود.پیاده اومدم.نزدیک بود.
-پس همراهاتون دارن میان آره؟
بازم لبخند زد:
همراه؟همراه واسه چی؟گفتین فلانی بیاد سخنرانی کنه خوب اومدم.
تا بخودم بیام داشت می رفت توی سالن.پریدم جلوش:
-آقای دکتر!از این در نه!گفتیم در جلو رو باز کنن واستون .بفرمایین از اون در.
-اگه منم مهمونم مثل اینا از همین در میرم.
از کنار همه گذشت و رفت جلو سالن نشست .خودش تنها با همون پوشه آبی .هاج و واج نگاش می کردم همه کلاس قضیه رو ریخته بود بهم.خوشم اومد.خیلی خوشم اومد.بی اختیار لبخند زدم.
بعد از نشست تو نظر سنجی ها بهترین سخنران شد.
*******
تا حالا ندیده بودم تو سیستم بغایت فشل بعضی دستگاههای دولتی کارمند جماعت اینطوری از مدیرش تعریف کنه.یجوری ازش حرف می زدن انگار واقعا پدرشونه.و به اندازه پدرشون دوسش داشتند.هم تخصص داشت هم تعهد.یه شبه هم ره صد ساله نرفته بود تا مدیر بشه.از کارشناسی شروع کرده بود و حالا یه مدیر متخصص رده بالا بود.شاید برا همین خیلی عزیز بود.بچه ها میگفتن هر کدوم از ماها رو میبینه به اسم و مشخصات می شناسه.حتی از ریز مشکلات بچه ها خبر داره.می گفتن بی نظیره و دوستش داشتند.بهش میگفتن:پدر رادیو
****
دیروز اتفاقی چندتا از بچه ها رو دیدم.ناراحت بودن و پچ پچ می کردن.پرسیدم چیزی شده؟یکیشون عین این پدر از دست داده ها بغضشو خورد و گفت:خجسته استعفا کرد.دیگه رادیو هیچ صفایی نداره!
*****
با اینکه فقط چند بار دیده بودمش دلم گرفت.دکتر حسن خجسته یکی از بهترین های رسانه ملی بود.دلیل استعفاشم چیزی جز چرخش مدیریت های داخلی سازمان نبود.اگر جز این بود باید به استعفاش شک میکردم.یاد سالهایی دور افتادم.تو یه همایش سنگین کشوری یه خواهر برادری متواضعانه به ما کمک می کردند.بی نهایت مسئولیت پذیر و منظم و دقیق بودند.اون روزا زیاد دقت نمیکردم به نام فامیل ادمها.بعدترها فهمیدم دسته گلهای همین آقای دکتر خجسته بودند که بی ادعا تلاش می کردند و باور کردم که فرزندان خلف همین پدر بودند.
گاهی نوشته های کمیل خجسته رو توی کتاب نیوز میخونم و یاد اون روزها میوفتم.

برای پدر صدای جمهوری اسلامی ایران که سالهای زیادی در راه پیشرفت سرزمینم قدم برداشت آرزوی موفقیت میکنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 10:27 توسط سامی دخت |

اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید...


چون نمیخوام پست جدید بزارم مطلب رو با دستنوشته ای از محمد جواد ملکوتی به آدرس http://4baagh.blogfa.com ویرایش میکنم:

  • سوره‌ي حشر بخوانيم، روزه بگيريم، دعا كنيم...
  • هر روز چند نوبت مي‌آيد يك‌تنه اخبار غزه را مي‌گويد. خالد صادق را مي‌گويم خبرنگار صدا و سيما با آن كلاه‌خود نظامي و جليقه‌ي(احتمالن ضدگلوله) خبرنگاري‌اش كه عبارت press بر روي آن نقش بسته. هيكل درشت و چهره‌ي با نمكي دارد. وزارت ارشاد هم، هم‌چنان مشغول راي‌زني‌ست تا خبرنگار بفرستد آن‌جا.
  • اسرائيل "تاريخ" دارد ولي "جغرافيا" ندارد.
  • هيچ‌گاه ورزش‌گاه اين‌قدر جمعيت به خودش نديده بود حتا براي مسابقات مهم فوتبال. مردم قطر در ورزش‌گاه جمع شده‌اند و دسته‌جمعي دعا مي‌كنند براي مردم غزه. 
  • هر كس طرحي مي‌دهد براي كمك. از كمك «۲۰۰ تومان براي هر ايراني» هلال احمر تا كمك پيامكي به مردم غزه همراه اول 
  • بعضي‌ها هم كه مي‌خواهند بروند حضوري كمك كنند ولي مطمئنن نصف بيش‌ترشان فقط حرفش را مي‌زنند
  • خبرگزاري‌ها و سايت‌هاي خبري با زيركي خاصي عكس‌هاي گلچين شده انتشار مي‌دهند طوري كه آدم دلش براي اين اسرائيلي‌ها كباب شود.
  • مي‌گفت: اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد...
  • روضه مي‌خواند: ...آيا نمي‌بيني كه اين طفل معصوم از عطش به حالت تلظي افتاده است؟  عرب به باز و بسته كردن دهان ماهي در خارج از آب تلظي مي‌گويد...
  • باران که می‌آيد تو در راهي...


در آن‌جا كه حسين(عليه السلام) در صحنه است،
اگر در صحنه نباشي هر كجا مي‌خواهي باش،
چه ايستاده به نماز چه نشسته به شراب،
هر دو يكي‌ست

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:0 توسط سامی دخت |

و تو ای انکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهاده ای نو مید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا زنجیر خاک از پای ارداه ات بگشایی و از خود و دلبستگیهایش هجرت کنی  و به کهف حصین لازمان و لا مکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان ،خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی...یاران !شتاب کنید قافله در راه است می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند؟اری گناهکاران را در این قافله راهی نیست ...اما پشیمانان را می پذیرند.      (سید مرتضی آوینی)

  قرار است بیست و هشتمین عاشورای زندگیم را، میهمان ناخوانده دمشق باشم و زائر حرم بانوی آب و آئینه.جایی که تو را فقط  به یاد یک چیز می اندازد:

مردی که می رفت و زنی که پشت سرش داد            می زد:آرامتر برو پسر زهرا(س)

توی آن ظهر داغ فقط یکی بود و دیگر هیچکس نبود... 

اگر چه گفته اند که جاماندگان قدر را در عرفه می بخشند اما من معتقدم جا ماندگان قدر و عرفه و بازماندگان همه تاریخ را ظهر عاشورا در رکاب حسین بن علی(ع)خواهند بخشید.فقط کافی است حر باشی...

 به یاد همه هستم و همه دوستانم را دعا خواهم کرد.حلالم کنید.اگر تقدیر به بازگشت بود ،آنچه را که در جوار بارگاه ملکوتی عقیله بنی هاشم (س) و آن دردانه ۳ساله حس کرده ام ، تحت عنوان ره آورد سفر هدیه محضر دوستانم خواهم نمود...

سلام علی قلب زینب الصبور و لسانها الشکور 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:17 توسط سامی دخت |

حسنین (ع)چندین روز است که در بستر بیماریند.به پیشنهاد پیامبر(ص)اهل خانه  نذر کرده اند که با شفای کودکان 3روز روزه بگیرند.***

امروز حال بچه ها بهبود یافته است.از بستر بیماری برخاسته اند.اکنون وقت ادای نذر است.همه اهل خانه روزه دارند.علی(ع)،فاطمه(س)، حسنین (ع)و فضه...اما در خانه هیچ خوردنی برای افطار نیست.علی (ع)سه من جو قرض کرد و فاطمه(س)یک سوم  آن را برای افطار آرد نمود.***

افطار شده است.مستمندی درب خانه علی (ع)را می کوبد:یا اهل بیت النبوه،گرسنه ام غذایی به من بدهید.خدا شما را به غذای بهشتی سیراب کند.همگی سهم خود را به مسکین دادند و آن شب جز آب ننوشیدند.****

روز دوم است.اهل خانه روزه دارند.امروز هم وقت افطار یتیمی به درب خانه علی(ع)می آید.وباز اهل خانه اورا بر خود مقدم می دارند.*****

غروب سومین روز روزه داری از راه می رسد .این بار هم افطار اهل خانه به اسیری که درب این خانه را با امید کوبیده است داده می شود.******

علی (ع)حسنین را که از فرط گرسنگی می لرزند به نزد پیامبر(ص)می آورد.پیامبر با دیدن این صحنه سخت متاثر می شود .با آنها همراه می شود  تا خانه فاطمه (س).این فاطمه(س)دردانه پیامبر است که با وجود ضعف فراوان در محراب قامت بسته است.*******

جبرئیل بر رسول خاتم نازل می شود:

ای محمد!این سوره را بگیر .خداوند با چنین خاندانی به تو تهنیت می گوید:

ویطعمون الطعام علی حبّه مسکینا و یتیما واسیرا (8) انّما نطعمکم لوجه الله لانرید منکم جزاء و لاشکورا (9)

 ...و اینچنین سوره مبارکه دهر ،در شان والاترین خانواده خلقت نازل می شود.

25ذی الحجه سالروز نزول سوره مبارکه دهر و روز ملی خانواده تهنیت باد 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:59 توسط سامی دخت |