تبليغاتX
سامی دخت

 

پوسته ای می شکافد و از درون آن نهالی شکفته می شود،

 شکافتن، شکفتن، و شکوفه.

چنین است که عالم در خود تجدید می شود....و انسان نیز.

سید مرتضی آوینی

 

پ.ن.۱:اول از همه:بهار نو مبارک

پ.ن.۲:فردا آغاز زيبايی است.زلال و بی ريا، شيرين و رويايی.سيصد و شصت و پنج روز و ...شايد با پنجمين فصل سال می آيی!خدا کند تو بیایی...

پ.ن.۳:هر کتاب را رسالتی است و سفری...این سفر از دستان مهربان تو آغاز می شود!این جمله رو یه دوست خوب اول کتابی که بهم عیدی داد نوشته بود.ممنون...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:46 توسط سامی دخت |

زنده‌یاد منوچهر احترامی

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو

موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

نه فلفلی نه قلقلی
 نه  مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود

تنها روی سه پایه
نشسته بود تو سایه

باباش می‌گفت:
حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها

الاغه چرا یورتمه می‌ری؟

دارم می‌رم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم

الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک  کمی به من سواری می‌دی؟

نه که نمی‌دم
چرا نمی‌دی؟

واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم

اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟

من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟

نه جانم
چرا نمیای؟

واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو

اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه

جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی

جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟

مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا

جوجه‌ی ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟

اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:

آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟

نه که نمیایم
چرا نمیاین؟

فلفلی گفت:
من و داداشم و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار می‌ریم حموم

اما تو چی؟
قلقلی گفت: نگاش کنین

موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش

حسنی میای بریم حموم؟
میام میام

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام

حسنی نگو یه دسته گل
 تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن

الاغه می‌گفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری

خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
 هر چی میخوای فوری بگو

مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه

غاز می‌گفت:
حسنی  بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود

پ.ن .۱:یاد بچه گیام افتادم و یاد حسنی...بابام تازه پر کشیده بود که خاله زری هر شب سرمو می ذاشت رو زانوهاش دست میکرد تو موهام و واسم حسنی می خوند تا خوابم ببره ...یاد بابام ،خاله زری ،حسنی ،بچگیهای من و  مرحوم احترامی بخیر...

پ.ن.۲:یه نکته

پ.ن.۳:فعلا اینجوری می نویسم  چون نمي خواهم سياسي بنويسم گرچه الان اجتماع و اقتصاد و فرهنگ و حتي ورزش ما هم سياسي شده.این روزا از دست این خانم فاطمه رجبی و نامه اخیرش خیلی عصبانیم .ببخشيد!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:34 توسط سامی دخت |

یه مدت نوشتنم نمی یومد. حس می کردم دارم چرت و پرت می نویسم.حال و روزم عجیب به هم ریخته بود.احساس می کردم خیلی چیزا رو نمی فهمم.تصمیم گرفتم یه مدت ننویسم و تو این مدت رفتم دنبال ترمیم روح مبارک که بسیار آسیب دیده بود:

  اول از همه شال و کلاه کردم و یه صبح جمعه رفتم  سر خاک سید مرتضی.....یه دل سیر اشکای فروخورده که مدتها بغض شده بود و داشت خفه ام میکرد هدیه سید شد .عین بچه ها چمپاتمه زدم کنار قبر و سرمو گذاشتم رو زانوهام. با خودم فکر می کردم چی میشد آدم میتونست تنهایی بیاد سر این خاک...اینقدر همه نیان و برن و آدم مجبور شه حسشو ندیده بگیره...نگاهم فقط به امضای روی قبر بود .خیلی توجه نمیکردم به اونایی که میومدن و می رفتن .فقط گاهی وقتا می دیدم انگشتر عقیق دستایی که  میاد روی قبر عوض میشه اون وقت می فهمیدم  نفر قبلی رفته و یکی دیگه اومده...
خنگ شدم آقا مرتضی !خودت خوب میدونی دختر خنگی نبودم.اما این روزا کم میارم.آدما رو نمی فهمم.اندیشه های مخالف رو سخت درک میکنم .دارم حق رو با آدمها می سنجم نه آدمها رو با حق. خسته شدم از این نفهمی ...از این تنفس اجباری خسته شدم .از این همه روز مرگی که ما را از حضور تاریخی خویش باز داشته.
از اینکه برای رسیدن به آرمانها یاد نگرفتم که در این سیاره رنج  که صبورترین انسانها باشم
از اینکه نمیفهمم هرگز جز برای خدا کاری مکن یعنی چی؟
از اینکه ...
از اینکه...
چقدر زود تموم شد این ضیافت چند ساعته...اما برکت داشت

پی نوشت:
1-سر خاک سید بهم پیامک زدن که یکی از دوستام تو کماست.مرگ مغزی شده و دیگه برگشتنش محاله...یه نگاه کردم به عکس سید مرتضی  و گفتم به من چه؟لابد واسه شما زده بودن...بیا و تحویل بگیر و درستش کن
دو شب بعد دوستم از کما در اومد.حالا چند روزه که میتونه پسر کوچولوی 6ماهشو بغل کنه

دومین کارم دیدن یه دوست قدیمی بود.خیلی وقت بود دلم میخو است برم ببینمش اما تردید داشت خفه ام میکرد .بالاخره تو یه صبح سرد زمستونی رفتم و دیدمش...(شاید یه روزی در مورد اون دیدار و اون دوست قدیمی نوشتم.)..فقط:
نشسته بودم روبروش
اون
چيز زيادی به من نگفت
من هم
همون چيزی رو كه اون به من نگفت ، ازش نپرسيدم
ولی هر دو گريه كرديم
هر دو گريه كرديم...


پی نوشت:
1-یه دسته گل نرگس واسم آورد و من ...به بهانه دادن یه امانتی رفتم  دیدنش (یه مهر تربت و یه تسبیح که از کربلا واسش فرستاده بودن دمشق و من براش آوردم ایران)اما دلش برا همیشه امانت موند پیشم !به خودم قول دادم این امانتی رو اگه قراره جایی جا بذارم یا تو کربلا باشه یا تو دمشق...

2-نرگس ها زود تب کردن و زود پژمرده شدن و زود...حالا من دوباره دلتنگم

سوم اینکه دارم برا هشتمین بار داستان سیستان امیرخانی رو میخونم.خیلی قشنگه ...و خیلی بامزه.هر دفعه میخونم یه عالمه میخندم .خیر سرم میخونمش که سفرنامه سوریه رو به اون سبک بنویسم.البته ما کجا و رضای امیرخانی عزیز کجا...

پی نوشت:
1-مهدی گفته خوندن این کتاب شبا قبل از خواب ممنوع.چون آمار خندیدنم میره بالا و همسر مهربان نمی تونن بخوابن!!!
2-دیروز صبح دیدم  مهدی روی وایت برد آشپزخونه نوشته :  مومن در هیچ چهارچوبی نمیگنجد.فهمیدم یواشکی داستان سیستان رو خونده....مومن در هیچ چهار چوبی نمی گنجد.

چهارم اینکه یه ماهه اسباب کشی کردیم اومدیم خونه جدید.هنوز داریم میچینیم.

پی نوشت:
...هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

آخریشم اینکه با اینکه قول دادم عمرا دیگه فعالیت سیاسی نکنم چه برسه به فکر سیاسی کردن !!!!!!!هی دارم فکر میکنم این مردی با عبای شکلاتی برا چی تصمیم گرفت دوباره کاندید ریاست جمهوری شه؟!

و پی نوشت آخر:
۱-یه سری کلمه هی میاد تو ذهنم و میره:گفتکوی تمدنها،تساهل و تسامح،آزاذی بیان،آزادی اندیشه،روزنامه های زنجیره ای،دموکراسی،سکولاریسم،مدینه فاضله ، اصلاحات ...
یادش بخیر. روزگار این حرفا هم گذشت!

۲-عجب پست طولانی شد!ببخشید...کلا گفتم!

بعد نوشت:

خدا رو شکر این ارسال خصوصی برای مدیر وبلاگ در  وبلاگها ایجاد شد!!!!!!!!! در مورد هیچ پستی اینقدر نظر خصوصی دریافت نکرده بودم..

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:32 توسط سامی دخت |