امروز به لطف خدا و با همراهی و تشویق دوستان خوبم سامی دخت من هم یکساله شد.بهانه شروع سامی دخت تشویقهای همسر عزیزم به نوشتن و حضور در فضای مجازی و صد البته شهادت جمعی از بهترین دوستانم در کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز بود.اولین پست سامی دخت هم به همان بهانه گذاشته شد....
سامی دخت با هدفهایی فراتر از آنچه در این یکسال نوشتم ،شکل گرفت اما این اواخر بیشتر به خانه دلتنگیها و دلنوشته های نویسنده اش تبدیل شد و این برایم چندان خوشایند نیست.در واقع چیزی شبیه به حدیث نفس...فکر می کنم آپ کردن اینجا کافی باشد ،باید خودم را قدری آپ کنم...پس سامی دخت را همین جا تمام می کنم.شاید روزی دوباره قسمت شود و با هدفی والاتر و برتر نویسنده همین وبلاگ در فضای مجازی باشم .
از مخاطبین خوب و خاص سامی دخت که در این یکسال کنارم بودند، صمیمانه تشکر می کنم.
پی نوشت:
۱- ...قصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد،لیلی مجنونش را دید.لیلی گفت:پس قصه ، قصه من و توست.
پس مجنون تویی! خدا گفت: قصه نیست.راز است .این راز من و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ.
لیلی ! تومرده ای."
قصه لیلی را کسی تغییر نخواهد داد مگر خود لیلی..(لیلی نام تمام دختران سرزمین من است،عرفان نظر آهاری)
۲-پایان
بعد نوشت:
وبلاگ دلم روشن است!
را ، این روزها می نویسم...
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
بهونه نوشتن این تک بیت: سفر امروز آقاست به کردستان...پارسال همین روزا آقا مهمون ما بود تو شیراز ...یادش بخیر
بعد نوشت:با تشکر از محسن حدادی عزیز که بعد نوشت ما را جور کرد...گرم تر بتاب

درست است که من
همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید ...
(سید علی صالحی)
پ.ن.۱:امروز رفتیم کهف الشهداء...بخاطر حالم ،نتونستم برم بالا ...اما نشستم از همون پایین یه دل سیر نگاشون کردم.از پایین تا بالای کوه پر از شقایق شده بود.ادم دلش می خواست فقط نفس بکشه...مبادا غافل شویم و روز مرگیها ما از حضور تاریخی خویش بازدارد...هی اقا مرتضا !چقدر خوبه که همه جا با منی...
پ.ن ۲:به بهانه نمایشگاه کتاب،یه تشکر ویژه از برو بچه های خوب کتاب نیوز!(آقای محمد رضا حدادی و دوستان خوبشون)
پ.ن.۳: نمی خواهم داشته باشمت... نترس! فقط بیا در خزان خواسته هایم،کمی قدم بزن ،تا ببینمت!دلم برای راه رفتنت تنگ شده است.

هر چقدر بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز بر تنت گل به گل جوانه می زنم
تا تمام شوی
تا تمام شوم
حالا دیگر عاشقی می کنم
و زندگی
دارد تو را تماشا می کند
در آغوش من
(عباس معروفی)
پ.ن.۱:هر کس مرا کلمه ای بیاموزد ،مرا یک عمر بنده خود کرده است.امام علی (ع) روز معلم مبارک
پ.ن.۲:«من عَشَق ،فَعَفَّ ،ثمّ ماتَ ،ماتَ شهيداً.» ...
پ.ن.۳:یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید... من ولی منتظر بارانم!
آوردهاند "جانمايهي روزگار" چيزي است كه بازگشت به آن شدني نيست.
فروپاشي آرامآرام اين جانمايه از آن است كه جهان به پايان خود نزديك ميشود.
يك سال نيز، از همين رو تنها بهار يا تابستان ندارد. يك روز هم، به همين سان.
بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد يا چندصدسالِ پيش، شايد دلخواهِ آدمي باشد، اما شدني نيست.
پس ارزنده است كه هر نسلي، آنچه در توان دارد، به كار بندد.
سكانسِ نوزدهمِ فيلمِ درخشانِ گوستداگ-متني برگرفته از كتابِ هاگاكوره از سدهي 18 ميلادي ژاپن نوشتهي تسونتومو ياماموتو. برگرفته از كتابِ خوبِ "زندگي در جهانِ متن" نوشتهي يعقوب رشتچيان
پ.ن.۱:این روزا اکثر وقایع و اتفاقات اطرافم ختم میشن به انتخابات.باز صد رحمت به فضای مجازی که فقط در حد خبر و اظهار نظر و نهایتا نظر سنجی در وبلاگها و سایتهاست .اما امان از دنیای واقعی...انگار همه برنامه های مملکت گره خورده به انتخابات.سه روزه از مرخصی برگشتم و رفتم سر کار...تا می خوام یه کاری رو شروع کنم همه میگن :ببین گفتن صبر کنین فعلا فلان طرح ،برنامه یا پروژه رو کلید نزنین...باشه بعد از انتخابات.هر بخشنامه و دستوالعملی هم که تا الان اومده مهم ترین دستورات و احیانا مصوباتش گره خورده به انتخابات.واقعا چرا اینجوریه؟چرا از چند ماه قبل تا چند ماه بعد از انتخابات باید اینطوری مملکت رو به تعطیلی بکشونیم؟!
پ.ن.۲:متن بالا رو رضا امیرخانی زده بود سر در سایتش.در موردش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم این یه دلیل خوب برا سهیم شدن من تو سرنوشت کشورمه: ارزنده است كه هر نسلي، آنچه در توان دارد، به كار بندد..
پ.ن.۳:چشم دوخته ام به رحمت تو و پلک هم نمی زنم ...مضطرب حال مگردان من سرگردان را!
پ.ن.۴:منم همینطور...هنوز نمی دونم با خودم چند چند شدم؟
بعد نوشت:
امروز یه دوست خوب دیگه هم رفت.شاید تو دیگه ننویسی اما من گریپ فروت رو هرگز فراموش نمی کنم.دعاهای تو هم مستجاب دوست خوبم. من منتظرت می مونم تا برگردی...

یاد بچه گیا بخیر.همه عشقمون این بود که عصر روزای بهاری که آفتاب شیراز کم کم داشت فرو می نشست بعد از یه خواب خوش بعد از ظهری، بریم خونه آقا بزرگ.خونه آقا جون از اون خونه قدیمیای شیراز بود که پنج دری و سه دری و دو دری داشتند با یه حیاط بزرگ . یه حوض و چند تا درخت نارنج هم وسط حیاط بود که عطر بهار نارنجش رو تا چند تا کوچه اون ورتر می شد شنید.خدا رو شکر یکی دوتا نوه هم نبودیم که ...خونه آقا بزرگ برا هر کدوم ازما نوه ها یعنی یه دنیا خاطره بچگی...
نیما ،داداش بزرگم ، خیلی وقتا این خاطره رو تعریف می کنه : یه ظهر گرم شهریور وقتی آقا تازه از دم مغازه برگشته بود و داشت لب حوض وضو می گرفت ،دیدیم دارن درو با مشت و لگد می کوبن.آقا جون داد زد: چیه مسلمون؟وقت نماز که اینطوری درو نمی کوبن؟درو که باز کردن یه مامور پشت در بود .دوتا نامه داد دست آقا جون .پیرمرد نامه رو که باز کرد تو درگاهی در یهو فرو ریخت.ماموره هم یه هارتو و پورتی کرد و رفت.
حکم اعدام بود .حکم اعدام بابا و دایی...دوتاییشونم فراری بودند.البته نتونستند پیداشون کنند .نیما می گه بعد از اون حکم، تا چند ماه خونواده ما و دایی پیش آقا بزرگ اینا زندگی می کردند تا اینکه انقلاب پیروز شد.
یادمه چند سال بعد وقتی من تقریبا 6ساله بودم یه بار که داشتیم بازی می کردیم ،امین داداش کوچیکم، یه لگد محکم حواله دیوار کرد.چشمتون روز بد نبینه .یهو دیدیم دیوار به اندازه یه دایره بزرگ دهن باز کرد و فرو ریخت.هممون از ترس در رفتیم.البته طفلک امین تا اومد به خودش بجنبه مامان رسید و گوششو پیچوند.بعد هم تا شب دایی حمید با گچ و آجر و سیمان اون سوراخو پر کرد.ولی فضولی ما تازه گل کرده بود.تو یه مشورت بچه گانه به این نتیجه رسیدیم که براساس نتایج حاصل از دیدن زیاد کارتون ، احتمالا اون تو گنجی چیزی بوده...آخرهم محسن پسر خاله زری رو شیر کردیم که تو از مامانت بپرس که تو اون سوراخه چی بوده....یادمه یه روز که هممون خونه آقابزرگ جمع بودیم خاله زری صدامون کرد که می خوام قصه اون سوراخ توی دیوار رو واستون تعریف کنم؟خلاصه دست آخر معلوم شد اون سوراخ و چند تا سوراخ دیگه که توی دیوارای خونه کنده شده بودن محل اختفای اعلامیه، نوار و عکسای امام تو سالهای قبل از انقلاب بوده.جاتون خالی ...خاله زری تعریف می کرد و ما عین اینایی که رفتن موزه عبرت و دارن وقایع قبل از انقلاب رو مرور می کنن به دقت گوش می کردیم و و توی دلمون کلی بخاطر این کشف عظیم خوشحال بودیم.
سالهای جنگ خونه آقا بزرگ ،یه جور پناهگاه بود.دیگه اهل محل می دونستند هر وقت یکی از دخترا ساک به دست پشت در خونه حاج آقا وایساده یعنی مردش رفته جبهه و یه چند وقتی اینجا مهمونن. موقع عملیات که همه مردا می رفتند جبهه خیلی خوش می گذشت.تقریبا همه دخترا و عروسها و نوه ها اونجا بودند.شبا خاله فاطمه حیاطو آب می پاشید .بوی نم خاک همه حیاطو پر می کرد . می نشستیم رو تخت گوشه حیاط و زن دایی پروین یکی یکی هندونه ها رو از تو حوض در میاورد و ما هم مشغول خوردن می شدیم.فالوده شیرازی و عرقیجات هم که به راه بود.
بعد از ظهرای پنج شنبه هم خاله زری طفلک جور همه رو می کشید و هممون رو می برد «نارنج و ترنج »که بستنی بخوریم.چه آبروریزی می کردیم. با اون دمپاییهای لنگه به لنگه و لباسای یک دو سه یی که تنمون بود.
ظهرا یه نیم ساعت قبل از اینکه آقا بزرگ از دم مغازه بیاد خاله مریم می دوید تو حیاط هممونو جمع می کرد می فرستاد تو زیر زمین که مبادا دست به آب حوض بزنیم.صدای اذان که بلند می شد صدای یا الله آقا بزرگم می پیچید تو درگاهی در.میومد لب حوض وضو می گرفت و می رفت واسه نماز.بعد خاله میومد ما رو صدا می کرد واسه ناهار.وقتی تعدادمون زیاد بود سفره رو تو مهمونخونه پهن می کردند.یه اتاق بزرگ که از این سر تا اون سرش سفره پهن بود.نور خورشید از شیشه های رنگی پنجره ها میوفتاد توی سفره و یه جوری همه چیز قشنگ تر می شد.بوی کلم پلوی شیرازی با عطر خوش ریحون میخکی می پیچید توی اتاق .تا آقا بزرگ نمی یومد هیچکی حق دست بردن به غذا رو نداشت .سفارش کرده بود دخترا یه طرف سفره بشینن ،پسرا هم یه طرف.می گفت سفره حرمت داره.این بچه ها باید از همین حالا محرم نامحرمی یاد بگیرن .یادمه همیشه می گفت اول غذا بسم الله بگین تا زودتر سیر شین.من هر وقت کلم پلو داشتیم هیچ وقت بسم الله نمی گفتم.
حالا خیلی سال از اون روزا می گذره.بابا ،آقا بزرگ ،دایی علی و زن دایی پروین،حاج آقا محمدی شوهر خاله پری،دایی حمید و تازگیام مادربزرگ همشون پر کشیدند.بعد از مادر جون همه انگار دنبال خاطراتشون تو اون خونه می گردند.خیلی صحبت کردن که خونه رو چیکار کنن .آخرش قرار شد خونه رو بدن به میراث فرهنگی .شاید اینطوری نه فقط خونه که خاطرات قشنگ 4نسل حفظ بشه...
پ.ن:پینوشت نداریم .چون خود پست خیلی طولانی شد.ممنون که خوندینش!