به حرمت حجاب

 

روزی که خبر قبولی توی دانشگاه را شنیدم مثل همه کنکوریها توی پوست خودم نمی گنجیدم.از خوشحالی داشتم بال در می آوردم.قبول شدن در رشته مهندسی آن هم در دانشگاه سراسری با کنکور سخت آن سال خیلی هیجان داشت.اما ته دلم قدری نگران بودم اول بخاطر اینکه می ترسیدم من تنها دختر کلاس باشم.چون قبول شدن در رشته مهندسی معدن بعنوان یکی ازمردانه ترین رشته های مهندسی برای یک دختر قدری عجیب به نظر می رسید.دوم چگونه درس خواندن توی چنین رشته ای برای من بعنوان یک دختر چادری و مذهبی بود.

البته نگرانیم زیاد طول نکشید وقتی توی صف ثبت نام یک دختر چادری مذهبی عین خودم را دیدم که قرار بود همکلاسیم باشد خیالم خیلی راحت شد.

توی ورودی های آن سال از 30نفر پذیرفته شده در رشته و گرایش ما 4نفر دختر بودیم و 26نفر پسر.

و همین تعداد کم باعث شده بود از روز اول تا آخرین روز دانشگاه سوگلی کلاس بمانیم و اساتید محترم کلی با احترام با ما برخورد کنند البته به لطف حجاب برتر با من و مریم بیشتر از بقیه احترام و مدارا می کردند.

یادم هست اولین جلسه ای که برای بازدید زمین شناسی به بیابانهای اطراف شهر رفتیم مهندس رضائیان زیر چشمی چند و بار من و مریم را نگاه کرد.انگار می خواست با نگاهش بگوید که با این چادر نمی شود توی این بیابان و کوه و کمر دنبال نمونه های زمین شناسی و سنگهای خاص بود ما هم یک جوری نگاهش کردیم که بفهمد شرمنده !این چادر قرار است توی این 4سال تحت هر شرایطی روی سر ما بماند.استاد هم بنده خدا فهمید و بعد از یکی دو ساعت برایش عادی شد.

بعد از ظهر قرار بود بعد از برداشت یک نمونه معدنی از یکی از کوههای اطراف برگردیم شهر.همه بچه ها بعد از رصد کردن و پیدا کردن بهترین نمونه از کوه بالا رفتند و شروع به برداشت کردند.من هم مثل بقیه دنبال بهترین نمونه بودم که چشمم به نمونه سنگی خورد که توی شیب تندی قرار داشت به استاد نشان دادم گفت عالی است.به هر زحمتی بود چادرم را زدم زیر بغلم و رفتم بالا و نمونه را برداشت  کردم.شیب خیلی تندی بود اما موقع برگشتن چشمتان روز بد نبیند سنگی از زیرپایم در رفت و پرت شدم پایین .استاد با عصبانیت داشت به سمتم می دوید. با وجود دردی که داشتم بلند شدم و ایستادم قیافه حق به جانبی هم به خودم گرفتم تا بهانه دست استاد نداده باشم.به من که رسید فریادش به اوج رسید:

دختر جان از صبح صد دفعه به تو گفتم این چادر را در بیار .با این چادر که نمی شود توی این کوه و کمر بالا و پایین رفت.

نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.دلم می خواست از درد گریه کنم اما حرف استاد خیلی خنده دار بود.از صبح تا حالا یکبار هم  در خصوص چادر چیزی به ما نگفته بود احتمالا منظورش همان نگاههای معنادارش بود.

تازه فهمید سوتی داده .خودش را جمع و جور کرد و پرسید :حالا سالمی ؟طوریت که نشده؟

گفتم :نه

4سال گذشت .ما توی تمام بازدیدهای معادن و برداشتهای زمین شناسی و حتی گذراندن دوره کارآموزی در یکی از کارخانه های فرآوری زغال سنگ با چادر رفتیم و آمدیم .سخت بود اما شیرین...

و شیرینیش وقتی صد چندان شد که در جلسه دفاعیه پایان نامه ام استاد پروژه ام که همان مهندس رضاییان بود،جلو بقیه اساتید بادی به غبغب انداخت و با افتخار گفت:

خانم....توی تمام سالهای استادیم ،شما تنها دختری بودی که در جلسه دفاعیه توپوق نزدی و به بهترین نحو از پروژه ات دفاع کردی و البته بقیه هم تصدیق کردند.

و وقتی نمره پروژه ام آمد من بالاترین نمره پروژه فارغ التحصیلان یک دهه دانشکده را گرفته بودم .

و اینها همه به حرمت حجابی بود که برای حفظش کوشیدم .   

 

به یاد تمام پدران آسمانی

هستی و آشنا به نظر می آیی

آنقدر آشنا که عادتمان داده ای به ندیدن...

آشناتر از تو سراغ ندارم ،تو نزدیکترینی و صبورترین بال پرواز

هر صبح که پی امرار معاش اهل خانه با ذکر یا علی(ع)،جهادت را آغاز می کنی ،این امید ماست که با تو روانه می شود و شبانگاه پی قدمهای پرصلابت و دستهای مهربانت به خانه برمی گردد.

یاور بی ادعا!

روز میلاد جوانمردترین مرد عالم را برای تجلیل از تو برگزیده اند

چه انتخاب نیکویی!

پس به حرمت نام بلند علی(ع):

روزت مبارک

جهاد هر روزه ات مقبول

و تلاشت بی اجر و مزد خداوندی مباد

قطار می رود

تا چند وقت دیگر باید از حوزه کاریم خداحافظی کنیم  و برویم یک جای دیگر.

وقتی آدم کارش را دوست دارد و یک کاری را از صفر شروع کرده و حالا رسانده به اوج، رها کردنش خیلی سخت است .بخصوص اینکه طعم خوش خدمت به خلق را در انجام این کار بسیار چشیده باشد .باورم نمی شود تمام شده باشد سه سال پیش که آمدم توی این بخش ،به نظر سرزمین لم یزرعی می آمد که یک عده آمده اند و فقط بنام این پست سازمانی حقوقهای کلان گرفته اند و البته بهره برداری های خاص سیاسی شان را کرده اند و رفته اند و حالا ...

این زمین منتظر دستانی بود که دلسوزانه برای آبادیش تلاش کنند . بخصوص اینکه محور فعالیتمان موضوع مهجور مانده "زن و خانواده "بود.همه تلاشمان را کردیم و خدا را شکر امروز به هدف مطلوب رسیده ایم .حکایت رفتنمان هم همان حکایت آشنای تعویض مدیران مجموعه و در نتیجه عوض شدن سیاستها و صد البته عدم هماهنگی با نیروهای بدنه مجموعه است.

 اما خدا را شکر که دلمان آرام و از نتیجه کار راضی هستیم. 

خدا کند روزی که قرار است زندگی را هم تحویل دهیم چونان پیر سفر کرده مان با قلبی آرام،ضمیری مطمئن و دلی شاد تحویلش دهیم. 

این روزها بیشتر از همیشه به یاد این شعر قیصرم:

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدرساده ام

كه سالهاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و هم چنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام... 

ناهار

سالن غذاخوری سازمان کوچک بود و تعداد پرسنل زیاد.سربازها هم که اضافه می شدند تعداد بالاتر می رفت .خیلی تلاش کردند جای بزرگتری جور کنند .اما نشد .دست آخر تصمیم شان این شد:

اول پرسنل رسمی ناهار بخورند بعد هم سربازها .

نتیجه اش هم این بود که بهترین بخش غذا به پرسنل رسمی می رسید و آب و نخودش می ماند برای سربازها .

خبر به دکتر رسید.خیلی ناراحت شده بود.دستور داد اول به سربازها ناهار بدهند بعد هم به پرسنل رسمی.

حال خیلی ها را گرفت .اما دل خیلی ها را هم شاد کرد.

 

توضیح:

این همان دکتر ذکر شده در پست قبلی است

 

آنقدر نداشت که...

دو ماهی می شد که حقوق بچه ها عقب افتاده بود .یعنی سازمان بالاتر بودجه نداده بود برای پرداخت حقوق بچه ها .خیلی وقت بود دکتر بعنوان رئیس مجموعه ،بابت این مساله به خودش می پیچد .راههای زیادی رفته بود که هیچ کدام  به نتیجه نرسیده بود.دست آخر فکری به سرش زد:

خودش در تهران مستاجر بود اما توی قم یک خانه قدیمی داشت.

تصمیم گرفت خانه را بفروشد.

نه اینکه فکر کنید آنقدر داشت که با فروش آن خانه چیزی از او کم نمی شد .نه...

آنقدر نداشت که مجبور شد تنها دارایی اش را بفروشد.

یکروزآمد و گفت خانه قم را فروخته و پولش را داد تا با آن حداقل حقوق سربازها و بچه های خدماتی را بدهند.

به همین سادگی...

 

 توضیح:

فکر نکنید این خاطره مال دهه 60انقلاب است  و دکتر هم احتمالا تا حالا شهید شده .نه مال همین چهار،پنج سال پیش است .دکتر هم هنوز زنده است .با این تفاوت که حالا دیگر رئیس آن سازمان نیست .نماینده مجلس است .اما چیزی که در او تغییر نکرده همین حس همدردی و همراهی با مردم عادی و صفا و صمیمیت اوست...

قابل توجه...!؟

 

از صبح دارم این در و آن در می زنم تا یک مسجد خوب برای اعتکاف پیدا کنم .اما متاسفانه اکثر مساجد از ثبت نام خانمها برای اعتکاف خودداری  می کنند .دلیلش شاید بر می گردد به برخی رفتارهای بد بعضی از خانمها نظیر پر حرفی و شلوغ کردن و ...

اما هرچه باشد خانمها منشا اثرات روحی و معنوی زیادی در خانواده هستند.این را هم که همه قبول دارند که خانواده سالم=جامعه سالم.

قطعا علاقمندی خانمها برای شرکت در این مراسم معنوی اگربیشتر از آقایان نباشد کمتر نیست.

نمی دانم چرا امسال در مراسم اعتکاف اینقدر نسبت به خانمها کم لطفی می شود؟!اکثر مساجدی که پارسال برای خانمها اعتکاف داشته اند امسال ندارند .این قانون جدید خاص تهران هم نیست انگار همه گیر است و به شهرهای دیگر هم سرایت کرده .

یادم به سید خودمان افتاد که توی برگزاری اینگونه مراسم ها چقدر حواسش جمع است تا حضور زنان و دختران کمرنگ نشود. سید محمد انجوی نژاد مدیر کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز ، مکانی را که برای حضور خانمها در مراسم های هفتگی کانون در نظر گرفته دو برابر مکان حضور آقایان است  و این نتیجه تفکری است که خیلی وقتها روی منبر بازگویش می کند:

 

چون زنان و دختران مذهبی ما تنها تفریحشان همین مراسم های مذهبی است و البته بدلیل اثر بخشی شان در جامعه باید برای حضورشان تدابیر خاصی اندیشید .

اختصاص مکان بزرگتر به خانمها،فراهم کردن شرایط با هم بودن برای آنها و ....از جمله تدابیر اوست.

ای کاش مسئولین برگزاری اینگونه مراسمها بجای شعار دادن در مورد نقش کلیدی زنان و مادران در خانواده و جامعه قدری هم به گفته هایشان عمل می کردند.

قطعا کمرنگ شدن حضور خانمها در اینگونه تجمع های مذهبی هرگز به صلاح جامعه اسلامی نیست. 

دیدار یار

 

دل توی دلم نبود .بالاخره انتظارهایمان به پایان رسیده بود.داشتیم میرفتیم دیدار آقا.آن هم نه یک دیدار معمولی. یک دیدار تقریبا خصوصی درشب میلاد حضرت زهرا(س) .میرفتیم خدمت آقا که خطبه عقدمان را بخوانند. از آخرین در که گذشتیم و وارد سالن اصلی حسینیه شدیم دامادها را صدا کردند و گفتند که مدت زمان عقد موقتشان را ببخشند تا خطبه باطل شود و بتوانند خطبه عقد دائم بخوانند .در یک لحظه دوباره نامحرم شدیم واقعا این خطبه عقد عجب معجزه عجیبی است دوباره نسبت به هم بی احساس شدیم.

بگذریم.عروس و دامادها را صدا کردند که بیایند جلو حسینیه .عروسها یک طرف و دامادها هم یک طرف .شانس آوردم که ردیف اول نصیبم شد.36تا زوج بودیم یک زوج تازه مسلمان هم بودند که به گمانم از واتیکان آمده بودند.بندگان خدا فکر کرده بودند دارند می روند پیش پاپ.چهار پنج تا تاج گل حسابی با خودشان آورده بودند برای آقا که همه اش را همان درب اول بیت ازشان گرفتند.شاید هم از ذوقشان بود.

من بودم و مامان که هم پدرم بود و هم مادرم.مهدی هم با مامان و بابا و خواهرهایش آمده بود.همیشه دلم می خواست خطبه عقدم را آقا بخواند با خودم فکر می کردم اگر آقا بخواند هرگز جای خالی پدرم را احساس نمی کنم و همینطور هم شد.چشمهای دریایی مامان بارانی بارانی بود.هم از ذوق دیدن آقا و هم از اینکه دست تنها توی یک شهر غریب تنها دخترش را داشت می فرستاد خانه بخت.

ساعت پنج بعدازظهر بود .همه چشمها به سمت پرده آبی بیت دوخته شده بود که قرار بود تا لحظاتی دیگر خورشیدی از پس آن طلوع کند.زیاد طول نکشید که خورشید طلوع کرد و تلالوش همه جا را گرفت .این دومین باری بود که آقا را از نزدیک می دیدم اما نه اینقدر نزدیک.باورم نمی شد این مرد که در فاصله چند قدمی من روی صندلی نشسته و کشتی نگاههای مضطرب ما در ساحل چشمان خدایی او آرامش گرفته فرزند فاطمه(س)است که خلقی در حسرت دیدارش هستند.چشمهای من هم مثل خیلیها بارانی شد اما زود اشکهایم را پاک کردم با خودم گفتم:حالا بعدا گریه کن. فعلا چشمهایت را در این زلال  زهرایی شستشو بده و به اندازه همه آنهایی که حسرت بدل ماندند برای دیدن آقا اورا نظاره کن.

آقا خیلی زود مراسم را شروع کردند .روحانی که با ایشان بود کنار صندلی آقا نشست .لیست اسامی را دادند خدمت ایشان.قرار بود حضرت آقا از عروس خانها وکالت بگیرند و آن حاج آقای روحانی از دامادها.شروع کردند به گرفتن وکالت.چون اول فامیل من الف بود چهارمین نفر بودم که آقا با آن کلام  فاطمی شان اسمم را خواندند:

سرکار خانم .......بنده وکیلم شما را ...

...ومن غرق در نور او آرام گفتم:بله ،آقا جان

 

بعد از اینکه از همه وکالت گرفتند نصایحی را برای زوجهای جوان ایراد کردند که نکته بارزش گذشت در زندگی مشترک بودیکساعتی طول کشید بیان مطالبشان و بعد از آن شروع کردند برای هر زوج خطبه عقد را قرائت فرمودند.

تمام شد و ما به عقد هم درآمدیم .در چشمهای بارانی مامان حالا رنگین کمان آرامش تلالو داشت.

این تنها شرط مامان برای موافقت با مهریه 14سکه ای من بود که به حمدالله محقق شد.

 

حالا پنج سال از آن روز می گذرد ما با وجود همه مشکلاتی که از سر گذراندیم در اوج خوشبختی هستیم.

شاید اگر عمری بود از مشکلاتی که در کنار هم به سلامت از سر گذراندیم بنویسم تا خیلیها باور کنند با دست خالی اما با توکل به خداوند می شود یک زندگی را شروع کرد و خوشبخت ترین زوج بود.

...ادامه دارد     

...این گعده آسمانی

 

۲۰۰تومانی را دادم دست راننده تاکسی و از ماشین پیاده شدم.خیابان مثل همیشه شلوغ بود و من مانده بودم با اینهمه گیجی چطور عرض خیابان را طی کنم و بروم آن طرف.به هر زحمتی که بود همه حواسم را متمرکز کردم و رد شدم .تند تند راه می رفتم .دل توی دلم نبود .با اینکه راه را بلد نبودم و نمی دانستم کدام طرفی باید بروم اما انگار کسی مرا بدنبال خودش می کشید .احساس می کردم  مدتهاست منتظرم هستند و امروز بعد از شصت و چند روز قرار بود میهمانشان شوم.جلو دارالرحمه مثل قدیم تر ها هنوز گلفروشها بساط کرده بودند و گل می فروختند .به سرعت از کنارشان گذشتم و وارد دالرحمه شدم .مسیرم را کج کردم به سمت گلزار .اما هنوز هم نمی دانستم کجای گلزار باید دنبالشان بگردم.از دور قبر شهید دوران را دیدم که جوانکی ژیگول از همین امروزی ها کنارش نشسته بود و با حسرت نگاهش می کرد خواستم بایستم اما حضور جوانک مانع شد. توی راه فاتحه دادم و رد شدم.هنوز هم نمی دانستم باید کدام طرفی بروم خواستم از کسی بپرسم .با خودم گفتم هر که دعوت کرده خودش راه را نشانم می دهد.یک لحظه ایستادم .نگاهم را چرخاندم.کمی آن طرف تر با فاصله کمی از گلزار درست پشت حسینیه عده ای جوان پروانه وار گرد حریمی می چرخیدند.درست آمده بودم خودش بود .مقصدم همین جابود .همین گعده 14نفره آسمانی.سعی کردم کمی به خودم مسلط شوم.گامهایم را آهسته تر کردم .خانه دوست را یافته بودم و حالا بعد شصت و چند روز میهمانشان شده بودم .به اولین نفر که رسیدم زانو زدم و بی اختیار فرو ریختم .نشستم کنار شهیده راضیه کشاورز صورت مظلومش بیادم آمد وقتی توی کما بود و همه ما دعایش کردیم که بماند اما دعای او گیرا تر از ما شد و آخرین پرستوی مهاجر هم پر کشید .مقابل یک یکشان نشستم و بغض چندین روزه ام را گشودم . شنیده بودم وقتی کسی در غم مرگ عزیزی بی تاب می شود برای تسکینش خاک قبر آن مسافر سفر کرده را بر سرش بریزند تا آرام شود و من دستم را به یک یک قبر ها کشیدم و ...

آخرین نفر شهید محمد مهدوی بود .نشستم مقابلش .نفهمیدم چه شد.آنقدر بی تاب شده بودم که مادری دستش را بر شانه ام گذاشت و پرسید :با شما نسبتی داشت؟نگاه خیسم را به سمتش چرخاندم و گفتم :برادری که تا بود نمی شناختمش، رفتنش مسیر زندگی مرا هم عوض کرد .

وقتی فهمید برای دیدن این بچه ها از تهران آمده ام اصلا تعجب نکرد .او هم خوب می دانست که خون این بچه ها در سراسر کشور خیلی ها را عوض کرد و بر گرداند توی مسیر اصلی بندگی.

دلم می خواست بمانم . اما نشد من نماندم اما دلم برای همیشه گوشه ای از این گعده آسمانی ماند تا یادم نرود که هنوز هم می شود سبز زیست و سرخ رفت...