روز مادر
مادرها را درک کنید؛
مادرها را بفهمید؛
مادرها بیشتر از نمایش روز مادر و هدیه های ارزان و گران نیاز به درک شدن دارند.
مادرهایی که درک نمیشوند خستهترین زنهای زمین هستند.
مادرهای خسته ی تنها...
مادرها را درک کنید؛
مادرها را بفهمید؛
مادرها بیشتر از نمایش روز مادر و هدیه های ارزان و گران نیاز به درک شدن دارند.
مادرهایی که درک نمیشوند خستهترین زنهای زمین هستند.
مادرهای خسته ی تنها...
نوشته ساده دیروز و البته یک استوری درباره همین موضوع در اینستاگرام کلی واکنش دوست و آشنا را به همراه داشت در خصوص اینکه فیلشاه چطور فیلمی است؟ آیا به درد یک بچه دو و نیم ساله میخورد؟ آیا بچه در طول دیدن فیلم خسته نمیشود؟ اگر احیانا بچه در طول فیلم راه افتاد توی سالن، یا بلند بلند خندید یا سوال کرد و یا حتی خسته شد چکار باید کرد؟ اصلا بچه ممکن است که از پرده و تاریکی سینما بترسد و هزار یک سوال دیگر.
*********************
جمله های که در اکثر تیزرهای تبلیغاتی فیلشاه شنیده میشود این است:
فرزندان خود را آسوده خاطر به سینما بیاورید.
این جمله یک جمله واقعی درباره این انیمیشن است. فیلم و قصه آن کاملا امن است. صحنه های خشونت و وحشت برای بچهها ندارد و حتی در انتخاب کلمات و دیالوگها دقت زیادی شده است. فضای فیلم یک فضای کاملا دوستداشتنی و طنز است که کودک را راغب میکند به دیدن این انیمیشن. طراحی کاراکترها و صداگذاری عالیست. حتی در طراحی شخصیتهای منفی داستان دقت زیادی شده است. ابرهه و سپاهیانش بیشتر از اینکه منزجر کننده، ترسناک و تلخ باشند عجیب و غریب و خنده دارند و اینکه به قصه اصحاب فیل از یک زاویه متفاوت و کاملا خلاقانه نگاه شده است ستودنی است. اینکه یک قصه قرآنی از زاویه نگاه یک بچه فیل نقل میشود به جذابیت و کودکانه کردن آن کمک کرده است. در کل این انمیشن فضای امنی برای بچه ها دارد.
اما اینکه مناسب کدام سن است طبیعتا برای بچه ها بزرگتر و در رنج سنی 5 سال به بالا قابل درکتر است. اما در خصوص سنین پایین بستگی به کودک شما دارد. حلما به قصه علاقه زیادی دارد. از شش ماهگی قصه شنیده و کلا هر حادثه و اتفاقی در خانه ما با یک قصه ساده همراه است. برای مسواک زدن، برای احترام به بزرگترها، برای کمک به دیگران، برای تشکر کردن، و برای هر کاری در خانه ما یک قصه وجود دارد. گاهی قصه هایی که از دل کتابهای قصه کودکانه در آمده و بیشتر قصههایی که زاییده ذهن من و میم است. قصه هایی که خیلی وقتها تبدیل به نقاشی میشود و با شخصتیهای خیالیش کاردستی درست میکنیم. طبیعی است که برای قصه 80 دقیقهای فیلشاه هم کاملا آرام سرجایش بنشیند و قصه را دنبال کند. البته در طول فیلم یکی دوبار سوال پرسید و حواسش پرت شد به بچه های بزرگتری که راه افتاده بودند و طول و عرض سینما را یکی میکردند و میخندیدند و حرف میزدند.

ممکن است سالن تاریک سینما و یا حتی خود فیلم بچهها را خسته کند. بچه ها متفاوتند و صبر و حوصلهشان با هم فرق دارد. نکتهای که وجود دارد این است که بعنوان یک پدر و مادر بگذاریم بچه ها آنطوری که دلشان می خواهد فیلم ببینند. یادمان باشد آمدهایم فیلم کودک ببینیم و این فضا قبل از هر چیزی متعلق به بچه هاست. اگر بچهای راه رفت و حرف زد و بلندبلند خندید هیسهیس نکنیم وچپچپ نگاهش نکنیم. بچه ها خوب بلدند فضای خودشان را مدیریت کنند اگر ما مدام به شرایط موجود سیخ نزنیم و امر و نهی اضافه و بیجا نکنیم. طبیعتا همراه داشتن خوراکی و یا حتی اسباببازی مورد علاقه بچه به آرامش و صبوری وی در سالن سینما و نشستنش کمک خواهد کرد.
من حتی به اینکه ممکن است بچه از سالن تاریک بترسد فکر کرده بودم و راه حلش را در ذهنم داشتم. اینکه چراغ گوشی را روشن کنم تا کمی از تاریکی و ترس کودک کم کنم. که البته خود فیلم و صحنههای روشن و شفافش سالن تاریک را در بسیاری از لحظات کاملا روشن میکرد.
و نکته آخر هم برای سازندگان همه فیلمها و انیمیشنهای حوزه کودک مینویسم و آن هم اینکه سرعت سکانسها و صحنهها آنقدر زیاد نباشد که بچه ها نتوانند از صحنه ها لذت ببرند یا درکش کنند. شاید لازم باشد روی سکانسهای فیلم کودک با صبوری و تامل بیشتری حرکت کرد تا بچه از دیدن فیلم و صحنه هایش لذت بیشتری ببرد.
تجربه سینما رفتن با بچه یا بچهها تجربه بکری بود. تجربه ای که تا دیروز عصر من و میم به آن اصلا فکر نکرده بودیم. اینکه آدم با بچه اش برود بنشیند روی صندلیهای سینما و در یک فضای پر از بچه فیلمی در ژانر کودک ببیند. فضایی که واقعا پر از بچه است. بچههایی که مدام در طول فیلم حرف میزنند و راه میروند و سوال می کنند . بچههایی که صدای خرت خرت چیپس و پفک خوردنشان کل فضا را گرفته. بچههایی که ممکن است از یک جایی به بعد در طول دیدن فیلم خسته شوند و روی صندلی بایستند یا راه بیفتند بین صندلیها یا بیتابی کنند و مدام حرف بزنند.
![]()
تجربه جالبی بود. بیشتر از دخترک که از چند روز قبل ذوق رفتن سینما و دیدن فیلم را داشت ما در صدد این تجربه ناب و شیرین بودیم. و برایمان یکی از لذتبخش ترین خاطراتمان شد. خاطره اولین فیلم دیدن سه نفره مان در سینما. حلما در تمام طول فیلم نشست و مثل همیشه یک بچه خوب و همراه و آرام بود. گاهی در طول فیلم بلند بلند خندید و خانم صندلی کناری یک جوری نگاهمان کرد و میم بهش گفت هیس و دخترک دوباره خندید و صدای خنده بلندش پیچید میان بچه ها و ذوق کرد. در طول فیلم پاکت چیبس روی پایش بود و دست و من و میم توی پاکت بود. دخترک زل زده بود به پرده و خوشحال بود که فیل به این بزرگی را از نزدیک میبیند. بماند که در پایان فیلم هم زد زیر گریه که باید فیلشاه را ببریم خانه و تا همین امروز صبح دنبال فیلشاه میگشت توی اتاقش که شاید مثل بقیه جایزههایی که فرشته مهربان شبها برای کارهای خوبش زیر بالشتش میگذارد فیلشاه را هم گذاشته باشد زیر بالشت.
فیلشاه یک انیمیشن فاخر و دوست داشتنی بود. انیمیشنی که قطعا لحظات خوبی را برای خیلی از بچهها و صد البته پدر و مادرهایشان رقم خواهد زد. هرچند ریتم تند فیلم و تغییر تصاویر مخصوصا در ابتدای انیمیشن گاهی بچهها و حتی بزرگترها را گیج میکرد. برای تیم تولید کننده این انیمیشن جذاب و دوست داشتنی آرزوی موفقیت میکنم.
روزهایی هم بود که بعد از برنامه همه کارها را رها میکردیم، دکمه استپ دنیا را میزدیم و راه میافتادیم میرفتیم شهرک غرب توی مغازه کوچکی که کوکوهای خانگی و ساندویچ مرغ داشت مینشستیم. مغازه دوتا میز داخلش داشت و یکی بیرون. ما همیشه داخل مغازه مینشستیم. از این مغازه های کوچک اما شیک و تر و تمیز که آدم دلش میخواهد ساعتها توی همان فضای محدود و نقلی بنشیند به بهانه خوردن غذای خانگی اما به صرف خندهها و بیخیالیهای رفیق. سفارشمان هم همیشه مشخص بود. من همیشه ساندویچ مرغ دودی تنوری میخوردم با پنیر گودا. تو کوکوسبزی. کوکوسبزی با سس قرمز تند. آنقدر که لبهات سرخ و متورم میشد و کلی میخندیدیم سر این خوردن کوکوسبزی با سس تند. دوتا آب معدنی هم میگرفتیم جهت رفع تندی سس قرمز . یک سر حرفمان هم همیشه این بود که چرا نانِ ساندویچهای تو خرد نمیشد و از فرق سر تا نوک پاها پر از خرده نان نمیشدی اما من همیشه پر از خرده نان بودم. من عادت داشتم و دارم با هر لقمه یک دستمال کاغذی از قوطی دستمالها بیرون بکشم و تو تا آخرش با همان یک دستمال اول طی میکردی.
توی آن دقایق و لحظاتی که توی آن مغازه نقلی میگذشت من بیخیالترین زن جهان بودم. به هیچ چیز فکر نمیکردم جز خنده های بلند تو. جز سرخوشی همیشه چشمانت. انگار به شانههای جهان تکیه داده بودم از بس مطمئن بودم به اینکه این روزها میمانند و بارها و بارها تکرار خواهند شد. چه اطمینان عبثی...

آن روزها نماندند. تکرار هم نشدند. اما طعم آن روزها با من ماند. روزهایی با طعم کوکوسبزی و سس قرمز تند. برای اینکه طعمش را با خودم نگه دارم هروقت هوس کوکوسبزی کردم به سس تند کنارش فکر کردم. درست همان وقتی که سبزی تازه و گردو و زرشک و تخم مرغ را مخلوط میکردم و حتی بعدتر که مخلوطشان را ول میکردم توی تابهی داغ، پس زمینه ذهنم سس قرمز تند بود. همین که در تابه را میگذاشتم تا کوکو خودش را بگیرد سس قرمز تند را با یک بشقاب و یک لیوان آب و نان میگذاشتم روی اپن آشپزخانه.
من مدتهاست کوکوسبزی را با سس قرمز تند می خورم. آنقدر سس میزنم که لب و دهانم متورم و درناک می شود و این درد و تورم یادم میآورد که روزهایی سرخوشترین زن جهان بودهام...
+++++++
انگار از یک جایی به بعد آدم از بزرگ شدن و جلو رفتن میترسد. ترس کم آوردن وقت و نرسیدن به افقها و برنامههای تازه. ترس از دست دادن آدمها. آقا جان که رفت این ترس در من هر روز بزرگ و بزرگتر شد. آقاجان تمام سهم من از چشیدن طعم پدری بود. و من این طعم را تازه دوزاده سال بود که داشتم میچشیدم. آقا جان که رفت ترسیدم از اینکه آدمهای دیگر اطرافم را هم زود از دست بدهم. و این ترس هر روز دارد بزرگ و بزرگتر میشود. مربی میگوید این اتفاق ناگزیر زندگی همه ماست. بهتر است بجای اینکه بترسی و با ترست دست و پنجه نرم کنی برای آدمهای اطرافت روزهایی خوبی بسازی که اگر یک روزی نبودند حسرت نخوری برای کارهایی که میتوانستی بکنی و نکردی...
حتما یکی از برنامه های 97 توجه بیشتر به آدمهاییست که نفسم بند بودنشان است. آدمهایی که ترس از دست دادنشان ترس بزرگ زندگی من است.
پ.ن:
گریپفروت لطفا آدرست رو برام بذار.
دخترک خوابیده و میم دارد فیلم میبیند. من اما به زور سرم را از توی تلگرام و اینستاگرام بیرون آوردم و لپتاپ را روشن کردن که بنویسم. که از 96 بنویسم. از سالی که برایم سال تجربههای بزرگ و اتفاقات بزرگ بود. 96 برایم سال بزرگ شدن بود. سال تغییر. سال پرشهای اساسی. سالی که در آن موفق شدم مسیری را که سی و هفت سال در آن حرکت کرده بودم، تغییر بدهم. بغضها و دردهای سالهای دور را ریختم بیرون و حرکت کردم به سمت نور. به سمت تغییرات بزرگ. همه اینها را مدیون دوستی هستم که یک روز ظهر وقتی قصه خستگی و ناامیدیم را برایش گفتم مرا هل داد به سمت تغییر. و من یادم نمیرود آن غروبی را که مستاصل و بهم ریخته و ناامید مهمان کسی شدم که دستم را گرفت و قدم به قدم مرا به سمت بزرگترین تغییر زندگیم همراهی کرد. اینکه حالا دیگر آن آدم سابق نیستم، اینکه بلد شدهام زندگی را از دریچهای متفاوت ببینم همه و همه حاصل یک خواستن بزرگ بود. خواستم که تغییر کنم. خواستم که مثل سابق نباشم. خواستم که خود سابقم را تغییر دهم و شد. و بینهایت خوشحالم که شد...
*****
به لطف فیدیبو یکبار دیگر در سال 96 کتابخوان شدم. اینکه بالاخره فیدیبو توانست آدم سرشلوغی مثل من را به خواندن نسخه الکترونیک کتاب راغب کند کار کمی نیست. اینکه حالا من توی تاکسی و مسیر محل کار و مطب دکتر و ساعتهای بیکاری در محل کار( که البته خیلی کم پیش می آید)و... به لطف فیدیبو کتاب میخوانم اتفاق بزرگیست. اینکه من در طول سه ماه 11 جلد کتاب خواندهام هم حتما اتفاق بزرگیست. از این اپلیکشن خیلی خوب خیلی ممنونم که مرا یکبار دیگر به روزهای اوجم در خواندن بازگرداند. کاش اپلیکیشنی هم باشد که مرا به روزهای اوجم در نوشتن برگرداند
***************
من البته همه 96 را مشغول نوشتن بودم. نوشتن برای تلویزیون. و برای برنامه های مختلف. اما خودم هم نمی دانم چرا نوشتن برای تلویزیون هیچ وقت راضیم نمیکند. شاید برای اینکه خیلی وقتها بستگی به اجرای مجری یا کارگردان و تهیه کننده دارد. شاید برای اینکه خیلی وقتها کسی که متن را اجرا میکند نمیداند اوج این متن و نوشته کجاست و کجا باید قصه را به اوج ببرد و کجا فرود بیاید. صد البته دوستانی هم داشتهام که به بهترین شکل ممکن متن را استفاده کردهاند و حالم را خوب کردهاند. اما اعتراف میکنم روزهایی که وبلاگ مینوشتم و دغدغههایم را اینجا مکتوب میکردم بیشتر از همیشه از خودم و از نوشتنم راضی بودم.
******
( این متن را 96/5/28 نوشته بودم)
صدای خش خشی از خواب بیدارم کرد. نیمخیز شدم توی تخت و دیدم میم دستش توی کشو است و دنبال چیزی میگردد. گفتم چی میخوای؟ گفت شناسنامه! بهش گفتم که توی فولدر صورتی است. از در اتاق که بیرون میرفت گفت بیدار شدی بهم زنگ بزن. چشمهایم را گذاشتم روی هم. صدای بسته شدن در آپارتمان که آمد تصویرش را توی ذهنم مرور کردم. پیراهن مشکی! شناسنامه! چشمهای ورم کرده! حال بدآقاجان! پریدم و دویدم سمت تلفن.
شماره را تند تند گرفتم. با اولین زنگ برداشت. چی شده؟ آقاجان طوریش شده؟ صداش بغض پنهان داشت." آقا جون رفت پیش امام رضا(ع)." زدم زیر گریه. دخترک بیدار شد و بدو بدو آمد توی هال و زد زیر گریه وخودش را انداخت توی بغلم. آقا جان تمام شده بود. سرطان لعنتی بالاخره بعد از یکسال آقا را از ما گرفت. خدای لبخند و شادی زندگیهای ما رفت. سایهاش کوتاه شد از سر دنیای قشنگی که برایمان ساخته بود.
ظهر همان روز وقت اذان ظهر میم صورت پدرش را گذاشت روی خاک و برایش تلقین خواند. من زل زدم بهش و نگاهش کردم. به صورت خسته از دردش و به موهاش که هنوز مشکی بود. آقا جان حالا راحت و آرام خوابیده بود. توی دلم گفتم: خدایا از این مرد راضی باش. به حق تمام لحظه هایی که لذت و شیرینی پدر داشتن را توی این دوازده سال به زندگی من پاشید. به خودم نگاه کردم. درست شبیه آدمهای پدر از دست داده بودم. فکر کردم میم دیگر از قبر بیرون نمیآید. میم آمد بالا . کمرش خم شده بود. کنار شقیقه هایش سفید شده بود. با همان کمر خم شده حالا سه هفته است ستون خانه شده. توی چشمهای میم دنبال خنده های آقا جان می گردم. خندههاش نیست اما مهر آقاجان توی چشمهای همه بچههایش هست. روحت شاد بابای نازنینم...
96 لعنتی رفت و بابای من را هم با خودش برد...
قرار نبود اینطوری بشود. قرار بود وقتی به آدمها محبت میکنیم، وقتی با تمام وجود به آدمها محبت میکنیم آدمها محبتمان را جواب بدهند. قرار بود وقتی پای روزهای سخت آدمها میایستیم پای روزهای سختمان بایستند. قرار بود وقتی پله می شویم و برای ترقی و بالا رفتنشان کمک میکنیم برای ترقی و بالا رفتنمان کمک کنند. قرار نبود بروند بالا و نردبان را لگد کنند یک ور و دیگر بروند رد کارشان. قرار بود بایستیم پای محبت همدیگر. قرار بود بایستیم پای لطفهای بزرگی که آدمها در حقمان کردهاند. قرار بود آدمهای روزهای سخت و تلخ زندگیمان را فراموش نکنیم. قرار بود پای آدمهایی که پای لبخندمان ایستادند بایستیم. نشد که بشود. قرار نبود اینطوری بشود. قرارهایمان را کی و کجا جا گذاشتیم. تو یادت هست؟!
****
سعیدی ماگ چای را میگذارد روی میزم. زیر لب میگویم ممنون و میدانم ماگ را لب به لب پر از چایی کرده. هزار بار بهش گفتهام من اینهمه چای نمیخورم. لطفا کمتر بریز و حتما چای کمرنگ بریز. هر بار هم لبخند زده که حاج خانوم بخورین. چاییش تازه دمه. دلتون میاد؟
از توی کشو قرص سرماخوردگی را میآورم بیرون و یک قرص از توی تلق خارج میکنم و میگذارم توی دهان و با یه قلپ چای هورت میکشم. سر و کله سرماخورده بیحوصله ام کرده. از صبح فقط سعی کردهام به پر و پای کسی نپیچم تا ساعت کاری تمام شود و بروم خانه.
*****
سرفهای میکنم و به همکار از دایرکت اینستا پیام میدهم که کی از سفر برگردی؟ دوتا طرح برنامه تلویزیونی داشتیم که تکمیلش کردهام و حتما برای برطرف کردن اشکالات نیاز به حضورش است. پیامک میدهد فردا صبح. خیالم راحت میشود که زودتر میتوانیم طرح ها را اصلاح کنیم.
امروز با خودم کتاب آوردم که توی تاکسی و سرویس برگشتن از اداره بخوانم. خیر سرم تصمیم گرفته ام سرم را از توی این گوشی در بیاورم و دو سطر کتاب بخوانم. کتاب خواندن حتما ترغیبم میکند به نوشتن. اینجا هفت هشتا پست منتشر نشده دارم. بیشترش حاصل به هم ریختگیهای روحی و سرشلوغیهای فکری. توی خانه دخترک امان نوشتن نمیدهد. هووی بلاشک خواندن و نوشتن من است. ترجیح میدهد با هم شعر و قصه بخوانیم تا من به تنهایی؛ و حق هم دارد. مدتهاست تصمیم دارم برایش وسایل کاردستی بخرم تا با هم یک چیزهایی درست کنیم و وقت نمیشود. فعلا مجبوریم به همین کتابخوانی و بازی و نمایش های مشترک اکتفا کنیم تا مامان سرشلوغ وقت پیدا کند.
****
همین وملالی نیست جز عصرهای کمرنگ وبی رمق پاییزی ب و یک مادرسرماخورده...
هفته آخر شهریور را دوست دارم. یک جوری همه چیز بلاتکلیف است. از آدمها گرفته تا آب و هوا. صبح ها که دختر را می گذارم توی کالسکه به هوای خانه مادربزرگش، نسیم خنکی می دود زیر پوستم. این خنکی را دوست دارم. نه مال پاییز است نه نشانی از تابستان دارد. درست نیم ساعت بعد که دارم از خانه مامان برمیگردم هیچ خبری از خنکی نیست.
دلم هوای دریا را کرده است. خودم را در ساحل تصور میکنم.روبروی ساحل نشسته ام و به دریا خیره شده ام. موجها می آیند و می روند وصدایشان در گوشم می پیچد.دریا جای عجیبی است. موج میزند. مواج است اما آرامش می بخشد. دریا پر از آشوب است اما خیره شدن به آن آرامبخش است.چه تضاد عجیبی. صدای پرندگان دریایی که گاه با سرعت وارد آب میشوند و طعمه خود را برمیگیرند با صدای موج تلاقی مبکند. کمی آن طرف تر خانواده ام وخانواده های دیگر درحال شادی کردن و صحبت کردن هستند. دریا همه را به وجد می آورد. جایی از حدیثی از پیامبر خوانده بودم که نگاه کردن به آب آرامش می آورد. لابد همین است که اکثر آدمها درکنار دریا، درکناراین مواج پر تلاطم آرام هستند. غرق شده ام میان صدای امواج و آرزوهای دور و درازم....غروب دریا که از راه میرسد آب هم آرام میگیرد و تلالونارنجی رنگ و بیجان آفتاب با آبی دریا در هم می آمیزد...غروب شاید کمی غم انگیز باشد اما برای من همیشه امیدبخش است
دوست دارم دریا را در اغوش بکشم و ساحلش را با تمام وجود حس کنم. خودم را کنار دریا تصور میکنم. کنار دریا که هستم و بدون کفش روی شن های ساحل می دوم، شن های گرم شده با نور خورشید پاهایم را نوازش می کند و احساس خوشایندی به من دست می دهد. ساحل های شنی را بیش تر از ساحل های صخره ای دوست دارم. انگار در ساحل های شنی به دریا و به خدا نزدیک تر هستم .به دریا که نگاه میکنم فکر می کنم که هزاران موجود دریایی در اعماق دریای زیبا زندگی می کنند، اگر من هم می توانستم در دریا زندگی کنم زندگی ام چگونه بود؟! شاید من شبیه پری دریایی بودم. شاید هم پری دریایی انسانی بوده که دوست داشته در دریا زندگی کند و به همین خاطر یک روز به دریا رفته و دیگر برنگشته و تبدیل به افسانه شده است.
مدتهاست بر ساحل نشسته ام و. به تلاطم موجهای زندگی دریایی م فکر میکنم. زندگی همین دریای مواج است . همین دریا که از دور می ترساندت و از نزدیک دلت را به دریا میزنی و خودت را در مشکلاتت غرق میکنی و چه خوب اگر از میان این موجهای بیکران به سلامت گذر کنی