من آدم رویاپردازی هستم. هر آدم تازه‌ای که مورد توجهم قرار بگیرد و توی حریمم راهش بدهم، برایم مساوی با یک رویای تازه است. یواشکی درباره‌اش رویاپردازی می‌کنم. با هم راجع به مسایل مشترک حرف می‌زنیم، می‌خندیم، گریه می‌کنیم،  توی رویاهایم با هم کتاب می‌خوانیم، سینما و کافه و جلسه داستان‌خوانی می‌رویم. حتا اخیرا اگر باشد درباره آیتم‌هایی که می‌سازم و پلاتوهایی که می‌نویسم حرف می‌زنیم و  هزار و یک رویای دیگر. گاهی هم توی غم‌ها یواشکی بهش تکیه می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم. بچه‌تر که بودم خیلی وقتها رویاها واقعیت می‌شد. یعنی فاصله رویا تا واقعیتم، درباره آدمها زیاد نبود.
از یک جایی به بعد اما انگار آدمها تصمیم گرفتند مطابق رویاهای من نباشند. تا یک جایی با رویاهای من راه می‌آمدند و واقعی می‌شدند اما از یک جایی به بعد همه رویاهایم درباره آدمها به باد می‌رفت.

همان وقت بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت درباره هیچ آدمی رویاپردازی نکنم. حالا خیلی وقتها آدمها می‌آیند و می‌روند بدون اینکه من درباره‌شان رویایی داشته باشم. برای همین وقت رفتن‌شان آرام‌ترم...

 

پ.ن: عنوان پست از جناب فاضل نظری‌ست. هرچند من ناقصش کرده‌ام