عجله نکنید. برای خراب کردن همیشه فرصت هست!



توضیح: این مطلب به منزله تایید یا رد سریال کلاه‌پهلوی نیست.


اصلا انگار یک عده‌ای توی این مملکت منتظرند یکی کار تازه‌ای را شروع کند تا بریزند سرش و بدون اطلاع، منطق و استدلال کافی غُر بزنند و کارش را له کنند. داستانش البته داستان جدیدی نیست. همان داستان معروف «منطق ماشین دودی‌»ست که یک وقتی شهید مطهری گفته بود.
«وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه‌عبدالعظیم بود. من می‌دیدم که قطار وقتی توی ایستگاه ایستاده بود همه بچه‌ها دورش جمع می‌شوند و آن را تماشا می‌کنند و به زبان حال می‌گویند:"ببین چه موجود عجیبی‌ست!" تا قطار ایستاده بود همه با یک نظر تکریم و تعظیم و احترام و اعجاب به او نگاه می‌کردند تا اینکه وقت حرکت قطار می‌رسید و قطار راه می‌افتاد. بچه‌ها می‌دویدند،  سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند. من تعجب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد پس چرا تا وقتی ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر مال وقتی‌ست که حرکت می‌کند.
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هرکسی و هرچیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است. تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‌کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می‌شود. این نشانه یک جامعه مرده است. ولی یک جامعه زنده برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛ متحرکند نه ساکن؛ باخبرترند نه بیخبرتر»

اولین قسمت سریال الف‌ویژه کلاه پهلوی جمعه گذشته از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی به روی آنتن رفت. این سریال را سید ضیاءالدین دری نوشته و کارگردانی کرده است. همان کارگردان سریال معروف کیف انگلیسی. داستان اصلی سریال هم داستان یک جوان ایرانی تحصیکرده در فرانسه است که پس از ازدواج با دختر مستشارالدوله و عضویت در لژ فرماسونری به ایران برگشته و از طریق توصیه فرماندار شهرستان کوچکی چون ساوه، مامور اجرای فرمان کشف حجاب در آن شهرستان می‌شود و به کمک خوانین و شخصیت‌های ذی نفوذ شهر طرح و برنامه‌ریزی می‌کند ولی میرزا رضا تدین‌، بازاریِ معتمد مردم مقابل او جبهه می‌گیرد و...
داستان اصلی سریال ماجرای کشف حجاب است که برای اولین بار در تلویزیون جمهوری اسلامی در قالب طولانی‌ترین سریال الف ویژه به آن پرداخته می‌شود. پس سریال کلاه پهلوی یک اثر تاریخی و البته هنرمندانه است و ماجرای کشف حجاب را روایت می‌کند.

به محض پخش اولین قسمت از این سریال پنجاه قسمتی طبق معمول انتقادها و اظهارنظرها و غر زدن‌های عده‌ای که مترصد فرصت‌هایی از این دست هستند، شروع شد. در اینکه نقد اگر منصفانه و عاقلانه و  عادلانه باشد حتما پذیرفته است، حرفی نیست. منظورم نقد نکردن هم نیست. نه. نقد باید باشد. منصفانه و عادلانه باشد اما به اندازه یک قسمت اول از سریال. نه نقدهایی در قواره پنجاه قسمت و به قیمت له کردن و کوبیدن کل کار.( اصلا از کجا معلوم؟! شاید خود من یک روزی همین‌جا تندترین نقد را برای جناب درّی و سریال کلاه پهلوی نوشتم. اما حتما با دیدن یکی دو قسمت از کار به خودم اجازه قضاوت نخواهم داد.)

 روی حرفم بیشتر با همانهاست که عادت دارند به محض شروع شدن یک کار تازه، از هر طرف مورد حمله و هجمه قرارش دهند. من هنوز هم نمی‌دانم چطور می‌شود فقط با پخش یک قسمت از یک سریال پنجاه قسمتی اینگونه قضاوت کرد:«اینکه سریال در راستای نمایش و ترویج مانکن‌هاست،  اینکه صدا و سیما نباید به بهانه نشان دادن مسائل دوران رضا خان به ترویج بی‌عفتی و بی‌حجابی بپردازد، اینکه غربی‌ها مدام در این سریال ایران و فرهنگ ایرانی را مورد هجمه قرار می‌دهند و از دیالوگ های تحقیرکننده ایرانی استفاده شده است، اینکه در این سریال تنها به جنس مونث توجه شده است و... هزار و یک اینکه و اما و اگر دیگر که فقط با پخش یک قسمت از سریال شکل گرفته است.» +
نکته دردآورتر هم این است که این نقدهای غیرمنصفانه و عجولانه اغلب از سوی طیفی از طبقه متدین جامعه بیان می‌شود. همان آدمهایی که دغدغه دین و انقلاب را از رهبرش هم بیشتر دارند. بعضی از این دوستان حتی در موقعیتهایی هستند که این قدرت را دارند که گوشی تلفنشان را بردارند و شماره یکی از مسئولین رسانه ملی را بگیرند و درباره سریال و جزئیاتش بپرسند. کاری که خیلی از وقتهای دیگر هم انجام می‌دهند. مخاطب عام رسانه ملی شاید ضیاء درّی را نشناسد و اصلا هم برایش مهم نباشد که این مرد بخاطر دغدغه‌اش یازده سال از عمرش را برای پژوهش، نگارش و ساخت این سریال صرف کرده است. اما برای این طیف نقدکنندگان کار سختی نیست که با قدری پرس و جو و تحقیق، سر از عقاید و دغدغه‌های کارگردانی مثل درّی درآورند و بفهمند که در جامعه امروز هنر کشور که اغلب آدمها یا متعهدِ غیرمتخصص‌ند یا متخصصِ غیرمتعهد، کسی مثل سید ضیاء درّی که از گروه آدمهای متعهدِ متخصص است، این سریال را نوشته و کارگردانی کرده است. کسی که مساله حجاب و ظلمی که بر زنان و مردان این سرزمین در دوران کشف حجاب رفته، دغدغه شخصی‌اش بوده و هست.

از طرفی از منظر قانون حجاب و مصوبه شورایعالی انقلاب فرهنگی در خصوص گسترش فرهنگ عفاف و حجاب - که قصه چندسال اخیر جامعه شده است- هم اگر بخواهیم نگاه کنیم بالاخره بعد از فریادهای بیشمار دلسوزان در خصوص اینکه در کنار کارهای سلبی برای رفع معضل بدحجابی امروز جامعه، باید کار فرهنگی هم کرد، فرهنگ‌سازترین دستگاه فرهنگی کشور یعنی صدا و سیما  حاصل کار یازده ساله‌اش در این زمینه را به روی آنتن برده است. آیا برخی از همین منتقدین عجول همان کسانی نیستند که رسانه ملی را به کم‌کاری در این زمینه متهم می‌کردند؟!

کاش این طیف از متدینین به جای این دست غرزدنهای بی‌منطق به ما رسانه‌ایها می‌گفتند که بالاخره تلویزیون با محدودیتهایی که در نمایش اینگونه تصاویر دارد برای نشان دادن بدحجابی‌ها و بی‌حجابی‌های رژیم گذشته که باعث ترویج بی‌عفتی‌های بیشماری در این سرزمین شده چه راه‌حلی دارد؟ دوران کشف حجاب دورانی‌ست که در آن حجاب از سر زن ایرانی برداشته شده و هزار و یک جور سوءاستفاده از او شده است. مانکن‌ها و بزک کرده‌های این دوران را چگونه باید نشان بدهیم؟! شاید اگر قسمت اول سریال در تهران آغاز می‌شد و تصاویر دهن‌پرکن زنان چادری و محجبه را - که البته به وفور در قسمت‌های بعد دیده خواهد شد- در همان قسمت اول نمایش داده می‌شد، این دست نقدهای عجولانه دیگر رخ نمی‌داد.  
 
متاسفانه نقد منصفانه و عادلانه و اخلاقی جزو بزرگترین گمشده‌های جامعه امروز ماست و متاسفانه‌تر در بین برخی از گروهای متدین بیشتر گمشده است. فقط بلد شده‌ایم تا یکی کاری را شروع کرد چشم و گوشمان را ببندیم و دهانمان را باز کنیم و به هر قیمتی ولو شده غیر منصفانه و با برچسب زدن، نقدش کنیم و در موردش قضاوت کنیم.


این چند خط آخر را هم برای سید ضیاء الدین درّی می‌نویسم:

آقای درّی!
دیروز درددلتان را جایی خواندم. حرفهای که گفته بودید و حرفهایی که بخاطر رازداری و تعهدتان به رسانه از گفتنش امتناع کرده‌ بودید و اینکه گفته بودید
  :
درباره «کلاه پهلوی» زود قضاوت نکنید تا مجبور به عذرخواهی نشوید+

آقای درّی!
قطار کلاه پهلوی تازه حرکتش را آغاز کرده است. سنگ زدن‌ها تازه شروع شده است
. قطار که راه بیفتد خودی و غیرخودی سنگ می‌زنند. تکلیف غیرخودی که معلوم است. غیرخودی اگر سنگ نزند که غیرخودی نیست. سنگی هم که از طرف خودی‌ها پرتاب می‌شود دردش بیشتر است. با حرکت تندتر قطار و طی کردن مسیر بیشتر سنگ زدن‌ها هم بیشتر می‌شود. مهم اما این است که قطار در مسیرش بماند و سوزنبان مراقب مسیر قطار باشد و راننده، قطار را درست هدایت کند. مهم هدفی‌ست که شما برای به تصویر کشیدن دوران کشف حجاب در ایران در نظر گرفته‌اید  و این حتما شما را در نزد خداوند متعال و ملت فهیم ایران ماجور می‌کند.

این بعد از ظهرهای رو به پاییز...

گوجه‌فرنگی‌ها را تندتند می‌ریزم توی آبمیوه‌گیری و با خودم فکر می‌کنم لابد کسی که اولین بار این روش پخت رب گوجه‌فرنگی را اختراع کرده خودش از اولین قربانیان آپارتمان‌نشینی بوده. اینکه گوجه‌فرنگی‌ها را بریزی توی آبمیوه‌گیری، آبش را بگیری و بگذاری سر اجاق و نمک بزنی و صبر کنی تا آنقدر غلیظ شود که به رب گوجه‌فرنگی تبدیل شود. لابد می‌دانسته یک روزی تعداد آپارتمانهای نقلی و خانه‌های بی‌حیاط آنقدر زیاد می‌شود که باید برای این دست کدبانوگری زن‌های ایرانی فکری کرد. برای همین این روش را اختراع کرده تا نسلهای بعد از او هم بتوانند توی آپارتمانهای پنجاه شصت متری‌شان توی یکی از بعد از ظهرهای رو به پاییز رب درست کنند و از زن بودنشان لذت ببرند.

بوی گوجه‌فرنگی توی بینی‌ام پیچیده. صدای آبمیوه‌گیری توی گوشم پر شده و دلم توی حیاط خانه خیابان قصرالدشت پرسه می‌زند. سینی‌های لبریز از گوجه‌فرنگی‌های چهارقاچ شده‌ی نمک‌زده، روی تراس جلوی آفتاب چیده شده. مامان گوشه تراس نشسته و یک تشت سفالی زیر دستش. گوجه ها را چنگ می‌زند و از آبکش رد می‌کند و می‌ریزد توی دیگ مسی روی اجاق. بوی رب همه حیاط را که نه، همه محله را برداشته. بچه که بودم فکر می‌کردم مامان چقدر زن است که از اینکارها می‎کند. اصلا چه حوصله‌ای دارد که یک روز شهریور ماهش را به پختن رب می‌گذراند. بزرگتر که شدم گاهی غر می‌زدم که خب چه کاری‌ست مادر من! بیا و از همین رب‌های آماده استفاده کن. هم رنگش بهتر است هم این‌همه دردسر ندارد. مامان اما کار خودش را می‌کرد. گوشش هیچ وقت خدا به این حرف‌ها بدهکار نبود. انگار بدون این کدبانو‌گری‌ها زن بودنش زیر سوال می‌رفت.

بعدترها که آمدم سر خانه و زندگی خودم، تازه فهمیدم که چرا گوش مامان به حرف‌ها و نصیحت‌های من بدهکار نبود. از کدبانوگری و استفاده از مواد غذایی سالم‌تر و لذت درست کردن این قبیل محصولات خانگی که بگذریم این کارها خیلی وقت‌ها یک جور تسلی و فرار از تلخی‌ها و فکرها و دلشوره‌های زندگی واقعی‌ست.

گوجه فرنگی‌ها را تندتند می‌ریزم توی آبمیوه‌گیری. سه روز است دلشوره دارم. صبح به همسر گفتم ده کیلو گوجه‌فرنگی بخر. مات و مبهوت نگاهم کرد. هفته قبل هم ده کیلو خریده بود و رب گوجه‌فرنگی درست کرده بودم. می‌دانست دلشوره دارم و می‌دانست برای فرار از دلشوره است که قرار است دوباره رب گوجه‌فرنگی درست کنم. سوالی نپرسید... ظهر ده کیلو گوجه‌فرنگی تازه کنار آشپزخانه بود.

گوجه‌فرنگی‌ها را تندتند می‌ریزم توی آبمیوه‌گیری. دلم از پرسه زدن توی حیاط خانه خیابان قصرالدشت خسته می‌شود. راهش را می‌گیرد و می‌رود آنسوی دنیا کنار پسرک. هنوز دلشوره دارم. تلفن و پیامک و ایمیل‌م بی جواب مانده. دلم هزار راه رفته و برگشته و به هزار و یک چیز عجیب و غریب فکر کرده. از نامه و تلفن و پیامک و ایمیل بی‌جواب بیزارم و پسرک این را بهتر از همه آدم‌های اطرافم می‌داند. اصلا از این عادتها ندارد که آدم را بی‌جواب بگذارد. وسط معرکه جنگ هم که باشد جوابت را می‌دهد. حتی وقتهایی که از عالم و آدم بیزار می‌شود و  با خودش هم قهر می‌کند عادت به بی‌جواب گذاشتن کسی ندارد. پس حتما اتفاقی افتاده. بارها به خودش گفته بودم که این جزو بهترین اخلاقیاتش است.اما انگار یادم رفته بگویم که وقتی ارتباطش با بعضی آدمها  از پشت یکسری سیم و صفحه و پنجره شکل می‌گیرد حواسش را بیشتر جمع کند. این آدمهای نزدیک که محکوم به فاصله‌های دورند حتما طاقت بی‌خبر ماندن را ندارند. ذکر می‌گویم شاید دلم آرام شود. شاید خبری از پسرک برسد. شاید... دستم ناخودآگاه می‌رود سمت صورتم تا رد اشک را پاک کند. بوی گوجه‌فرنگی تازه می‌خورد زیر دماغم و باز دوباره مسیر پرسه زدن‌هایم عوض می‌شود.

برمی‌گردم به حیاط خانه خیابان قصرالدشت. به بعد از ظهرهای رو به پاییز. به دست‌های مامان و بوی رب گوجه‌فرنگی و چشمهای مظلوم و مهربان و همیشه غمگین پسرک... خدا کند خوب باشی عزیزِ مهربان من!

.

اگر عُرضه نگه داشتن آدمهاي زندگي‌تان را نداريد،
اگر نمي‌توانيد آدمهاي تازه‌‌اي براي زندگي، دوستي‌ها و روابط‌تان پيدا كنيد،
.
.
.
آدمهاي زندگي، روابط و دوستي‌هاي ديگران را ندزديد.