دخترک با چندتا تکان کوتاه توی بغلم خوابش برد. نشستم که خوابش عمیق شود و بگذارم توی جایش. هر دفعه که اینکار را می کنم یادم می افتد به توصیه بزرگترها و البته قدیمی ترها که بغلش نکن. بغلی می شود. و من دقیقا از روز اول با تمام قدرت و توان بغلش کرده ام. همه وقتهایی که دستم خالی بوده حلما بغلم بوده. یک جایی خواندم که بغل کردن بچه ها علاوه رو ایجاد مهر و محبت روند رشد را سریع تر می کند. همه اینها بماند. مدام فکر می کنم یک روزی ممکن است آنقدر بزرگ شود که نتوانم راحت بغلش کنم. بگذار این روزها که فرصت هست بیشتر بغلش کنم و بیشتر با هم باشیم. خدا می داند چقدر نسخه های قدیمی را نابود کرده ام توی این داستان مادری. البته  آن نسخه هایی که فکر می کرده ام اشتباه است. وگرنه کم نبوده نسخه هایی که به کارم آمده اند بیشتر از آموزه های امروزی. یک بار باید درباره اش بنویسم مبسوط.

توی این فاصله که دخترک توی آغوشم خواب بود زدم اینستاگرام و چندتا پست آخر دکتر قدیری را خواندم. بله بله! ما وبلاگ نویسها را نباید راه بدهند توی اینستاگرام. چون بیشتر از تصویر دلمان پی خواندن نوشته ها و تنها و کپشن هاست. خواندنم که تمام شد دخترک خوابش عمیق شده بود. بالش را یک دستی جابجا کردم و گذاشتم توی جایش. موقع گذاشتن کمی غر زد که با پیش پیش من آرام شد و دوباره رفت توی خواب عمیق. بلند شدم آمدم توی هال.

کی فکر می کرد خانه مرتب منظم و قانونمند ما اینطوری یک روزی شلخته و به هم ریخته شود؟ از سر تا ته هال یک وجبی مان که خودمر ا کشته ام مبل و میز ناهارخوری و تلویزیون تنگترش نکند شده پر از عروسک و اسباب بازی و ظرف غذا. اینکه رور ک و صندلی غذا و نی نی لای لای هم آن وسط مسط ها قد کشیده اند بماند. تند تند اسباب بازیها را جمع می کنم می ریزم توی سبد. روزی چندبار این کار را می کنم؟ حسابش از دستم در رفته؛ چون دقیقا یک ساعت دیگر همه اش سر جای اولش است. صندلی غذا و روروک را میکشم گوشه هال. ظرف تخم مرغ آب پز دخترک را که تازگی با علاقه بیشتری می خورد می گذارم توی سینک. بوی کره و زرده تخم مرغ می زند زیر بینی م. حس میکنم تمام هال بو گرفته. پنجره ها را باز می کنم.و شیر آب را باز می کنم توی ظرف. ته دلم خوشحالم که امروز تمام صبحانه اش را خورد. روز اول با بی میلی لبهایش را جمع کرد و تخم مرغ را نخورد . افتادم به صرافت اینکه چطوری زرده تخم مرغ را باب میلش کنم. فارغ از اینکه غذا را می خورد یا نه برایم مهم است اولین طعمی که بچه از هر غذایی می چشد یک طعم مطلوب باشد. گوگل و کتاب غذای کودک دست به دست هم دادند و رسیدم به مخلوط  تخم مرغ و کره. حالا دخترک با ولع می خورد و بهانه می گیرد که بیشتر برایش درست کنم. این اتفاق برای هر مادری یک موفقیت  تاریخی محسوب می شود.
.
می پرم توی آشپزخانه سر سینک و سعی می کنم جوری که سر و صدا ایجاد نشود ظرفها را تند تند بشویم. اعتراف می کنم که بعد از تولد دخترک علاقه مند شدم یک ماشین ظرفشویی داشته باشم تا بجای ظرف شستن، کارهای عقب مانده دیگرم را انجام بدهم. توی ذهنم یک عالمه کار ردیف می کنم. 
زندگی افتاده روی دور تند و تندتر از آن چیزی که تصورش را می کردم پیش می رود. اینکه از یک زن فعال اجتماعی که نزدیک ده ساعت از شبانه روزش را بیرون از خانه طی می کرده یهو تبدیل شده ام به مادر خانه داری که این روزا سرش گرم سر و سامان دادن به امورات خانه و بچه داری است ناراضی نیستم. تحول بزرگی است اما شاید تحول بزرگتر در راه باشد. اینکه یکی دوماه دیگر باید  هم همان زن فعال اجتماعی باشم با اندکی اغماض؛ و صد البته  مادری که اوقات مفیدش و مسوولیت بزرگترش متوجه  فرزندش است. اینکه چقدر توی تلفیق این دوتا قرار است موفق باشم فقط خدا می داند اما می دانم این هم جزو همان چیزهایی است که باید بروم توی دلش در حالیکه سعی می‌کنم از دانش و تجربه دوستانم هم یاد بگیرم . کاری که یکی دوسال گذشته برای ورود به عرصه مادری انجامش دادم. 

شاید فرصت کنم و از این یکی دوسال اخیر و تجربیاتم بنویسم. از همه کمبودهای فرهنگی و آموزشی که در عرصه مادری و فرزند پروری با وجود اینهمه رسانه مکتوب و غیرمکتوب هنوز متوجه مادران نسل جدید است. از چیزهایی که بلد نیستیم و مثل نسل گذشته نمی شود در آموزه های نسل گذشته تر دنبالش گشت... از همه تجربیاتی که بابتش بهای سنگین دادم تا بدست آمد