این شهر
یکی از تواناییهایی که ادمیزاد در طول زندگی بدست میآورد همین قدرت نگهداشتن بغض است. تواناییای که روز به روز بیشتر می شود و آدم یکهو میرسد به یک نقطه ای از زندگی که میبیند که یک بغض طولانی را سالها با خودش کشیده است. بعد بلند میشود راه میافتد که تکلیفش را با بغضش روشن کند. این می شود که ظهر یک روز داغ تابستانی از سرکار میزند بیرون و میرود پی جایی که روزی پر بوده از خاطرات تلخ و شیرین. شیرینی هایش بیشتر البته. طعم همان باقلوای معطر و کمشیرینی که هنوز فکر میکند خوشمزهترین شیرینی جهان است. ته قصه اما هیچ اثری از آن ساختمان و آن آدمها و آنهمه خاطره شیرین نیست. این میشود که برای اخرین عکس بجا مانده از روزهای پر از خاطرهاش توی اینستا کپشن میزند:
گفته اند شرف المكان بالمكين
اعتبار مكانها به انسانهايي است كه در آنها زيسته اند...
تهران بي رحم است. كافيست يكي دو سال گذرت به كوچه يا خياباني نيفتاده باشد. جاي خانه هايش، آپارتمان؛ جاي درختهايش چمن و جاي خاطراتت...
تهران خاطره دزد است. تهران خاطرات آدم را مي دزدد و دفن ميكند پاي شكل و تركيب جديد کوچهها وخانه ها و درختها...