يك وقتي هم هست كه با اينكه چشمهايت را بسته اي ترجيح مي دهي دستهايت را هم بالا بياوري، بگيري جلوي چشمهايت و به سكوتت ادامه دهي. اينجوري لابد احساس امنيت بيشتري مي كني. دلت مي خواهد دستت را كه برمي داري، چشمهايت را كه باز مي كني همه چيز درست شده باشد. همه چيز برگشته باشد سر جاي اولش. اما اينجوري نيست. ديگر چيزي بر نمي گردد سر جايش. هيچ چيز مثل روز اولش نمي شود. اين تويي كه بايد شجاعت به خرج دهي، دستهايت را برداري و چشمهايت را باز كني و به شرايط تازه عادت كني. سخت است نه؟ اينكه داد نزني. گريه و زاري راه نيندازي. سكوت كني حتي و سرت را بيندازي پايين و بيخيال روزهاي رفته شوي. 

من مدتهاست جرات كرده ام دستم را از جلوي چشمهايم بردارم. چشمهايم را باز كرده ام و دارم نگاهت مي كنم. همه چيز عوض شده. زمين تا آسمان با روز اولش متفات شده. من اما خودم هستم. فقط اين بار بجاي خودزني ميان سكوت دست و پا مي زنم. اسمش صبوري‌ست لابد. نمي دانم...