فرصتی برای زن بودن

اسمش این است که پنج شنبه ها تعطیلیم. بخدا برای ما زنهای کارمند چندان هم فرقی نمی کند تعطیل بودن یا نبودن پنج شنبه ها. در هر حال مشغله داریم. تا چهارشنبه بیرون خانه، امروز هم توی خانه. از همین جا گفته باشم. کارِ خانه را خیلی دوست دارم. بیشتر از کارِ بیرون. آنقدر که عموما ترجیح می دهم همه هفته پنج شنبه جمعه باشد و من کارِ خانه انجام دهم. از جمع و جور کردن خانه گرفته تا تمیزکاری و جارو و شستن لباسها و ظرفها و پخت و پز که با آن عشق می کنم. خلاصه اصلا یک جوری پنج شنبه ها را بیشتر دوست دارم. اینکه تا چهارشنبه، هر روز صبح که چشم باز می کنم دلم می خواهد  پنج دقیقه دیگر بخوابم و پنج شنبه ها برعکس از همان کله صبح  بیدارم و خواب به چشمم نمی آید. اینکه حوالی ساعت 8 شال و کلاه می کنیم، دوتایی می رویم میدان تره بار محل که مایحتاج هفته بعد را بخریم. اینکه تو غُر می زنی که چرا همیشه سه چهار قلم از نیازمندیهایمان را توی لیست خرید ننوشته ام و حالا یادم آمده و باید همیشه خدا سه چهار قلم اضافه تر خرید کنیم. از خرید هم که برگشتیم می افتم به جان خانه و تر و تمیزش می کنم برای هفته بعد...
.
.
.

الان بعد از ظهر پنج شنبه است. کدبانویی که من باشم خانه اش تمیز شده. لیوان چای را با چیپسِ خرما گذاشته روی میز و دارد تایپ می کند. از تمام تعطیلی پنج شنبه ها معمولا همین چند دقیقه ای که برای  نوشتن این پست یا خواندن چند صفحه کتاب صرف می کنم مال خودِ خودم است که طبعا از آن راضیم. بوی باقالی پخته و گلپر و آویشن همه خانه را برداشته. گاهی نیم نگاهی به هال و مبلمان و مرتبیِ خانه می کنم و به خودم افتخار می کنم. این طرف، جناب سالار عقیلی دارد توی گوشم می خواند:
"افتاده ام در دام تو با این دل خسته
چشمی که آهو می کُشد راه مرا بسته "
+

بغضم می گیرد. ولی با یک جرعه چای قورتش می دهم. سعی می کنم زیاد برایم مهم نباشد که جناب سالار عقیلی دارد چه می خواند و من بغضم را هی فرو می دهم. این روزها به قدر کفایت بهانه برای اشک ریختن و زار زدن دارم. فقط مانده این چهارتا کلمه هم بهانه شود. ولش کن!

چای دارد تمام می شود و این پست و عصر پنج شنبه هم. شاید حتی فرصتِ بانوی خانه بودن و کدبانوگری این هفته‌ی من. دلم از این هفته تا آن هفته برای همه اینها تنگ می شود...

هزار قناری خاموش در گلوی من

از بیست و شش سالگی به این طرف، هی تند و تند پیر شده بود. مدام از در و دیوار برایش رسیده بود. اصلا همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. از آن شبِ تاریکِ بارانی. از آن اتفاقِ تلخ. از آن غم ِفراموش نشدنی. راست گفته اند. مصیبتِ فرزند، کمر آدم را می شکند. آدم را پیر می کند. فرقی هم نمی کند که یک مادر بیست و شش ساله باشی یا یک مادر شصت ساله. مصیبتِ فرزند، کمرت را می شکند. زمین گیرت می کند.

سر شب  بود كه آمد. بعد از مدتها مهمانم بود. از راه که رسید اول از همه نایلون داروهای تازه را از کیفش درآورد و گذاشت روی پیشخوان آشپزخانه و لبخند زد. از آن لبخندهای تلخِ ساکتی که توی این سالها یاد گرفته. کمی بعد ایستاده بود جلوی آینه. موهایش را باز کرده بود و داشت شانه می کشید.
از بیست و شش سالگی به این طرف، چقدر پیر شده بود. خودش هم نفهمیده بود کی موهایش سفید شده. زل زده بود به آینه. انگار داشت می شمردشان. شاید به تعداد غم هایش مو سفید کرده بود.

مامان راست می گفت. سی سالگی سن کمی بود برای اینهمه پیر شدن. اما خواهی نخواهی پیر شده بود...


این دست‌های بسته را برای کدام روزِ خسته آفریده‌اند؟!

غصه تازه را گذاشته ام روبرويم دارم نگاهش مي كنم. دلم مي خواهد زنگ بزنم يكي بيايد غصه تازه را بردارد با خودش ببرد. مامان،‌ مهدي، مريم، ايمان... اين آخري واقعا احمقانه بود. يكي نيست بگويد پسرك چجوري بلند شود از آن سر دنيا بيايد غصه تو را بردارد و با خودش ببرد. دلم مي خواهد بشوم مثل قديم ترها. قديم ترها غصه هايم فقط مال خودم بود. به هيچكس نمي گفتم. مي ماند توي دلم. يا خودم براي خودم حلش مي كردم يا زمان برايم حلش مي كرد. دلم بزرگ تر بود شايد يا تعداد غم ها زياد نشده بود. لب خندان و دستهاي گرم و نگاه آفتابي راز هيچ  غصه اي را برباد نمي داد.
از يك جايي به بعد نشد. نتوانستم. كم آوردم لابد يا غم ها بزرگ شدند. راز غصه ها بر باد رفت. به خودم كه آمدم ديدم يكي دو نفر راز غصه ها را فهميده اند.
فكر كه مي كنم مي بينم تقصير خودم بود. بعضي غصه ها نبايد زيادي توي دل آدم بماند. اصلا وقتي زيادي بماند، بزرگ مي شود و بالاخره يك روزي كه نبايد توي موقعيتي كه نشايد مي زند بيرون و ممكن است خيلي چيزها را نابود كند. از غصه تازه مي ترسم. از اينكه بماند و بزرگ شود و ... كاش بماند و بزرگ نشود و اصلا يك جوري براي خودش تمام شود.


پ.ن: عنوان پست، مال سيد علي صالحي‌ست.

بعد از ظهرهای بهاری

با بعد از ظهرهای بهار و تابستان مشکل دارم. به نظرم روزها زیادی بلند می شوند. آنقدر که وقتی می رسم خانه کلی وقت برای کارهای عقب مانده دارم. یک جور دیگر هم می شود گفت. کلی وقت دارم که خیلی وقتها نمی دانم چکارش کنم. عصری زنگ زدم به گلی. گفتم از هفته بعد دو روز در هفته می روم باشگاه. زد زیر خنده. گفت ببینیم و تعریف کنیم. گفتم می بینی و تعریف می کنی. گفت آخه قبل تر ها هم به هوای یسنا می آمدی. یسنا که نیامد باشگاه تو هم نیامدنی شدی. راست می گفت. تنهایی باشگاه رفتن اصلا به آدم نمی چسبد. باید یکی باشد که روی تردمیل با آدم حرف بزند و وسط کلاس بعدی به نابلدیش بخندد. این دختره اِلی هزاربار گفته بیا باهم برویم باشگاه. طفلی خودش هم نمی داند همینجوری روزی هشت ساعتی که سر کار هستیم زورکی تحملش می کنم. فقط مانده توی باشگاه هم توی گوشم وز وز کند و مدام از فلان رستوران ایتالیایی و تولد فلانی و عروسی بهمانی و مدل آخرین لباسی که خریده و مانتوی تُرک و کفش پاشنه اِن سانتی و ... بگوید. فقط خدا می داند من چجوری یک وسال و نیم است این موجود را با همین اراجیف تکراریش روزی هشت ساعت، تحمل کرده ام. بیخیال اصلا اینها را برای چه مینویسم؟!

پارسال تمام بعد از ظهرهای بهاری‌م با صدای چرخ خیاطی و میان جامه های سفید گذشت. چرخ را گذاشته بودم وسط اتاق مطالعه، در بالکن را هم باز کرده بودم و گهگاهی که از دوخت و دوز خسته می شدم سرک می کشیدم به حیاط همسایه و محو شکوفه های سیب می شدم و یادم به بهار نارنج های خانه بی بی جانِ خودم می افتاد. بعد فکر می کردم چقد بهارنارنج با شکوفه سیب فرق دارد. عطرش همیشه تا چند خانه آن طرف تر را برمی دارد. بعدتر هم که برمی گشتم پشت چرخ خیاطی و دوباره می دوختم، هی پیش خودم فکر می کردم آخرش چه می شود؟ وقتی می بینمت چه شکلی هستی؟ اصلا چه حسی دارم؟ چرا دروغ. راستش یک ترسی ته دلم بود که نمی گذاشت زیاد به دیدارمان فکر کنم. یادم هست ترسم را هزاربار به کوثر گفته بودم. هر هزار بار هم کوثر گفته بود که خیلی دربند قواعد نباش. فکر نکن باید جور خاصی باشی و جور خاصی باشد و  اتفاق خاصی بیفتد. خودش درست می شود.

غروب وقتی از پشت چرخ خیاطی بلند می شدم و گردنم را این ور و آن ور می کردم که خستگی اش برود تازه یادم می آمد چه خوب یک بعد از ظهر بهاری دیگر هم میان صدای چرخ و فکر دیدار تو و جامه های سفید تمام شده. این روزها چقدر دلم برای همان بعد از ظهرهای بهاری و فکر دیدار تو و جامه های سفید و حرفهای کوثر تنگ است...

کدام آوینی؟

حالا بماند که توی این سالها با اسمت با کتابها و نوشته هایت، پُز روشنفکری داده اند و گاهی حتی جملات و کلمات و حرفهایت را چماق کرده اند تا به هر بهانه ای وسط دعواهای سیاسی و غیرسیاسی شان توی سر هم بکوبند. فقط مانده بود روز شهادتت هم میان روزهای تقویم گم شود تا خدای ناکرده تفکر و اندیشه ات که هیچ حتی یادت هم همان سالی یکبار توی دل بعضی ها زنده نشود. خب راست می گویند اصلا چه فرقی می کند که روز شهادتت یه روز این طرف تر باشد یا آن طرف تر وقتی خودت را میان تمام روزهایمان گم کرده ایم.


در همین رابطه: کدام آوینی؟+

یک وقتی به خودت می آیی می بینی آنقدر به طرف مقابل فرصت پیشروی داده ای که حالا نه راه پیش داری و نه راه پس. نه اینکه قاعده و قانون بازی را بلد نباشی، نه؛ اما آنقدر طرفت عزیز بوده که اجازه دادی هر جور خواست بازی کند و این تو بوده ای که خودت را با هر شرایطی که او بازی کرده وفق داده ای. می خواهی برگردی عقب اما نمی شود. اگر جلوتر هم بروی حتما بازنده ای. فقط یک راه می ماند. اینکه وسط بازی درست همان وقتی که او احساس قدرت و غالب بودن می کند، بزنی زیر صفحه شطرنج رابطه و همه چیز را هوا کنی. آنوقت می توانی دوبار از اول شروع کنی. مهره ها رو دوباره بچینی و بازی را از اول آغاز کنی. سخت است. بعضی وقتها ممکن است اصلا فرصت بازی دوباره پیدا نکنی یا طرفت برای شروع مجدد همراهی نکند. اما گاهی به ریسک کردنش می ارزد...