فرصتی برای زن بودن
.
.
.
الان بعد از ظهر پنج شنبه است. کدبانویی که من باشم خانه اش تمیز شده. لیوان چای را با چیپسِ خرما گذاشته روی میز و دارد تایپ می کند. از تمام تعطیلی پنج شنبه ها معمولا همین چند دقیقه ای که برای نوشتن این پست یا خواندن چند صفحه کتاب صرف می کنم مال خودِ خودم است که طبعا از آن راضیم. بوی باقالی پخته و گلپر و آویشن همه خانه را برداشته. گاهی نیم نگاهی به هال و مبلمان و مرتبیِ خانه می کنم و به خودم افتخار می کنم. این طرف، جناب سالار عقیلی دارد توی گوشم می خواند:
"افتاده ام در دام تو با این دل خسته
چشمی که آهو می کُشد راه مرا بسته "
+
بغضم می گیرد. ولی با یک جرعه چای قورتش می دهم. سعی می کنم زیاد برایم مهم نباشد که جناب سالار عقیلی دارد چه می خواند و من بغضم را هی فرو می دهم. این روزها به قدر کفایت بهانه برای اشک ریختن و زار زدن دارم. فقط مانده این چهارتا کلمه هم بهانه شود. ولش کن!
چای دارد تمام می شود و این پست و عصر پنج شنبه هم. شاید حتی فرصتِ بانوی خانه بودن و کدبانوگری این هفتهی من. دلم از این هفته تا آن هفته برای همه اینها تنگ می شود...


