چه بی اندازه خوشبختم
تصور کنید ساعت نه شب است. خانه آرام است و شما ایستاده اید روبروی سینک و تلاش می کنید در بی صدا ترین حالت ممکن ظرفها رو بشویید تا دخترتان از خواب بیدار نشود. یک چشمتان به ظرفها و یک چشمتان به قالبمه عدسی روی اجاق است و در افکارتان غرق هستید. ناگهان حس می کنید دوتا دست کوچک داغ پاهایتان را لمس میکند. در حالیکه هنوز چشمهایش بسته است...
از جا کنده شدم. نمی دانستم بخندم یا از ذوق اینهمه خوشبختی گریه کنم. مانده بودم چطور از تخت پایین آمده، در نیمه باز اتاق را باز کرده و فاصله بین اتاق تا آشپزخانه و منِ ایستاده روبروی سینک را طی کرده و هنوز خواب است؟ بغلش کردم و چسباندمش به خودم. سرش روی شانه ام آرام گرفت و هرم نفسهای کوچکش خورد به گردنم. رفتیم توی اتاق و باز دوباره لالایی خواندم و خوابش برد. تمام مدت چشمهایم خیس بود. به پاس شکرگذاری خوشبختی بزرگی که خدا نصیبم کرده بود. دعا کردم این خوشبختی سهم همه ی زنان عالم باشد. همه ی زنانِ عالم...