چه بی اندازه خوشبختم

تصور کنید ساعت نه شب است. خانه آرام است و شما ایستاده اید روبروی سینک و تلاش می کنید در بی صدا ترین حالت ممکن ظرفها رو بشویید تا دخترتان از خواب بیدار نشود. یک چشمتان به ظرفها و یک چشمتان به قالبمه عدسی روی اجاق است و در افکارتان غرق هستید. ناگهان حس می کنید دوتا دست کوچک داغ پاهایتان را لمس می‌کند. در حالیکه هنوز چشمهایش بسته است...

از جا کنده شدم. نمی دانستم بخندم یا از ذوق اینهمه خوشبختی گریه کنم. مانده بودم چطور از تخت پایین آمده، در نیمه باز اتاق را باز کرده و فاصله بین اتاق تا آشپزخانه و منِ ایستاده روبروی سینک را طی کرده و هنوز خواب است؟ بغلش کردم و چسباندمش به خودم. سرش روی شانه ام آرام گرفت و هرم نفسهای کوچکش خورد به گردنم. رفتیم توی اتاق و باز دوباره لالایی خواندم و خوابش برد. تمام مدت چشمهایم خیس بود. به پاس شکرگذاری خوشبختی بزرگی که خدا نصیبم کرده بود. دعا کردم این خوشبختی سهم همه ی زنان عالم باشد. همه ی زنانِ عالم...

برف آمد یک زمستان گم شدم

دخترک شیر و صبحانه اش را خورده و دوباره توی سکوت خانه خوابش برده. من چای سرد شده ام را خالی کردم توی سینک. زیر اجاق را به هوای چای تازه دم دیگری روشن کردم. آهنگ "برف آمد" حجت خان اشرف زاده را پلی کردم و نشستم پای لپ تاپ. از دیشب دلم رفته پی نوشتن دوباره. پی خواندن و نوشتن دوباره. نه اینکه این مدت از نوشتن دور شده باشم. نه. نویسندگی برنامه های تلویزیونی اما به نظرم خیلی نوشتن جذابی نیست. مخصوصا وقتی مجری راه خودش می رود و کار خودش را می کند. دلم نوشتن روزمرگیها را می خواهد. دلم می خواهد قصه بنویسم. دغدغه های شخصی ام را بنویسم توی همین وبلاگی که دیگر بعید است خواننده ای از آن عبور کند. چرا دروغ البته؟!! من هروقت یک غم بزرگی روی دلم می نشیند عمیقا دلم نوشتن می خواهد. غم بزرگی مثل از دست دادن یک آدم. بعضی آدمها را آدم یکبار از دست نمی دهد. بارها و بارها از دست می دهد و با هر بار از دست دادن یکبار می میرد. اما هربار دلش به برگشتن دوباره همان آدم خوش است.
 از یکجایی به بعد می بیند آدمها هستند؛ می آیند، می روند،حرف می زنند،  لبخند می زنند، داد می زنند در حالیکه مدتها پیش تمام شده اند. مدتهاست فکر می کنم آدم چطور می تواند حال رابطه هایی را که رنگ روزمرگی گرفته اند از نو خوب کند؟ شما اگر بلدید به من بگویید حال رابطه های رنگ و رو رفته و غبار گرفته را چطور می شود از نو خوب کرد؟!