دخترک شیر و صبحانه اش را خورده و دوباره توی سکوت خانه خوابش برده. من چای سرد شده ام را خالی کردم توی سینک. زیر اجاق را به هوای چای تازه دم دیگری روشن کردم. آهنگ "برف آمد" حجت خان اشرف زاده را پلی کردم و نشستم پای لپ تاپ. از دیشب دلم رفته پی نوشتن دوباره. پی خواندن و نوشتن دوباره. نه اینکه این مدت از نوشتن دور شده باشم. نه. نویسندگی برنامه های تلویزیونی اما به نظرم خیلی نوشتن جذابی نیست. مخصوصا وقتی مجری راه خودش می رود و کار خودش را می کند. دلم نوشتن روزمرگیها را می خواهد. دلم می خواهد قصه بنویسم. دغدغه های شخصی ام را بنویسم توی همین وبلاگی که دیگر بعید است خواننده ای از آن عبور کند. چرا دروغ البته؟!! من هروقت یک غم بزرگی روی دلم می نشیند عمیقا دلم نوشتن می خواهد. غم بزرگی مثل از دست دادن یک آدم. بعضی آدمها را آدم یکبار از دست نمی دهد. بارها و بارها از دست می دهد و با هر بار از دست دادن یکبار می میرد. اما هربار دلش به برگشتن دوباره همان آدم خوش است.
 از یکجایی به بعد می بیند آدمها هستند؛ می آیند، می روند،حرف می زنند،  لبخند می زنند، داد می زنند در حالیکه مدتها پیش تمام شده اند. مدتهاست فکر می کنم آدم چطور می تواند حال رابطه هایی را که رنگ روزمرگی گرفته اند از نو خوب کند؟ شما اگر بلدید به من بگویید حال رابطه های رنگ و رو رفته و غبار گرفته را چطور می شود از نو خوب کرد؟!