من زندهام
روزهای اول انتشار کتاب بود که اسمش را از مدیرم شنیدم. همان روزهایی که تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب پرآوازهترش کرده بود. با خودم فکر کردم خدا رحم کند. باز رهبری بر کتابی تقریظ نوشتند و این شد بهانه برای عده ای از مسئولین چاپلوس که توی هر همایش و نشستی آن را هدیه بدهند و لوثش کنند فقط برای اینکه تقریظ رهبری دارد. دعا کردم اگر کتاب خوبیست که مطمئن بودم به مثابه داستان جذابش و البته همان تقریظ رهبری باید کتاب خوبی باشد به سرنوشت"دا" دچار نشود که یک مقطعی از بس توی هر همایش و نشستی "دا" هدیه میدادند هفت هشت جلد از آن فقط توی خانه ما موجود بود. همه را هم هدیه دادیم رفت و دست آخر اینقدر زدگی ایجاد کرد که من خودم نخواندمش. انگار یک جوری از چشمم افتاد و لابد برای اینکه خیلی توی دست و پا بود. مدام فکر میکردم یک نیرویی میخواهد زورکی کتاب را به خورد مخاطب بدهد و این حس بدی بود.
بهرحال اسم کتاب را اولین بار از رییس شندیم. معمولا تجربیات کتابخوانیمان را با هم به اشتراک میگذاریم و از آن استفاده میکنیم. قرار شد برایم کتاب را بیاورد. یک روز هم کتاب را آورده بود و قبل از اینکه به دست من برسد دوستی به دیدارش آمده بود و کتاب را گرفته بود. بهرحال کتاب قسمت من نشد و توی ذهنم بود که حتما بخرم و بخوانمش. تا روزی که دوباره یک نسخه از کتاب را روی میز رییس دیدم که به انضمام دیویدی تیزر تبلیغ مسابقه کتابخوانی به گروه ما ارسال شده بود روزهای زیادی نگذشت. دیویدی را که فرستادیم برای پخش ،کتاب هم برای امانت قسمت من شد. اما امان از بی وقتی و سرشلوغی. مدتی روی میز محل کار جا خوش کرد و بعد هم روی میز اتاق مطالعهم در خانه. تا این بهار و این روزها که بالاخره طلسم خواندنش شکست...
...............................
"من زندهام "کتاب فوق العادهایست. بیشتر از همه به خاطر اینکه حاصل یک اتفاق کمنظیر و فوقالعاده است. اسارت چهار دختر جوان ایرانی در چنگال رژیم بعث در روزهای حماسه و دفاع به خودی خود از اتفاقات نادر جنگ است. اما آنچه این اتفاق را خاصتر میکند شرایط سخت اسارت و مقاومت این چهار شیرزن ایرانی در آن شرایط سخت و طاقتفرساست.
کتاب با داستان زندگی معصومهی آباد و یک بیوگرافی از روزهای کودکی تا دوران مدرسه و نوجوانی و حضورش در روزهای انقلاب و جنگ شروع میشود. برای کتابی اینچنین که قرار است خاطراتی نادر از جنگ را روایت کند یک بیوگرافی 175 صفحهای از قهرمان این خاطرات تا رسیدن به متن اصلی خستهکننده است. مخصوصا اینکه شبیه این بیوگرافی را در خیلی از کتابها و درباره بسیاری از شخصیتهای انقلاب و جنگ خوانده و شنیده است. به جرات میتوان گفت مقدمه طولانی برای معرفی شخصیت اصلی بیشتر یک کلیشه تکرارای و البته بسیار آرمانی و دستنیافتنی برای نسل امروز است. از آن کلیشههایی که همه چیز در َآن خوب و گل و بلبل است و یک نسل خوب بدون اشتباهی آمدهاند و رفتهاند انقلاب کردهاند و بعدتر هم وارد عرصه جنگ شدهاند و آنقدر خوب و درست بودهاند که این روزها مثل و مانندشان را فقط در آسمانها میتوان یافت. تنها چیزی که توی این مقدمه طولانی آدم را به وجد میآورد داستان خانوادهای است که مثل یک نخ تسبیح به هم وصلند. پدر معصومه یک کارگر ساده با چند سر عائله، اما شریف است و شریف زندگی میکند و تکتک اعضای خانواده را با همین محبت و شرافت کنار هم نگه داشته است. این خانواده خیلی ایرانی و دوستداشتنیست. در واقع این خانواده به شدت خوزستانیست با همان صمیمیت و خونگرمی که در یک خانواده خوزستانی میشود دید. اما به شخصه فکر میکنم میشد روایت این خانواده و این همدلی و محبت و مهربانی و غیرت نسبت به هم را منسجمتر و تاثیرگذارتر نوشت تا مخاطب مجبور نباشد کلمات اضافه را کنار بزند و از دلش یک خانواده مهربان و دوستداشتنی خوزستانی بیرون بکشد. میشد روایت آباد از خانوادهای که اینهمه دوستداشتنیست چیزی شبیه روایت پیرزاد باشد در کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" .روایتی از کوچههای آبادان و خانوادهای که خیلی خانواده است.
بگذریم... بعد از آن مقدمه طولانی، دقیقا از صفحه 175 به بعد است که قصه شکلی متفاوت و البته نفسگیر به خود میگیرد و تا آخر کتاب هم به همین شکل ادامه مییابد. اولین مسالهای که ذهن هر مخاطبی اعم از زن و مرد را در این خاطرات تلخ و سخت و طاقتفرسا درباره اسارت 4 دختر ایرانی به خود مشغول میکند مساله عفت و نجابت و شرافت این دختران صبور ایرانی اسیر در چنگال گرگ بعثی است. نوجوان بودم که خاطرات مبارزه و شکنجههای جمیلهبوپاشا قهرمان زن مبارز مصری را خواندم. اینکه چطور در این شکنجهها به این زن تجاوز شده بود همیشه قلبم را به درد میآورد. طبیعی بود که در خاطرات معصومه آباد هم مدام منتظر چنین فاجعهای باشم و نباشم. منتظر چنین فاجعه ای بودم چون دشمنی که شناخته بودم آنقدر پست و کثیف بود که بعید بود از سر طعمهش به این راحتی بگذرد و منتظر این فاجعه نبودم و خیالم راحت بود چون همیشه فکر میکردم نیرویی از آن بالا حواسش به عفت و پاکدامنی زنان مبارز سرزمین من بوده است.
معصومه آباد این تعلیق را خیلی خوب توی خاطراتش میآورد. همینکه هم منتظری فاجعه رخ بدهد هم خیالت راحت است که کسی درباره این چهارشیر زن دستش به خطا نمیرود. آباد تلاش میکند که درحالیکه حیای قلمش را حفظ کند خیلی سربسته به لحظات سخت اینچنینی که مورد نگاههای هرزه و خطابهای کثیف افسران عراقی واقع شدهاند را شرح دهد. و سرانجام در پاسخ به سوال سید اسرای ایرانی حاج آقای ابوترابی که از آنها درباره تعرض افسران عراقی به دخترها، میپرسد خیال مخاطب را راحت میکند که بارها این قصد وجود داشته اما دستی از بالا نگهبانشان بوده و حفظشان کرده است.
روایت معصومه آباد از دوران اسارت در حالیکه یک روایت خاص و کاملا زنانه است، یک روایت بسیار متفاوت است از ایستادن بر سر آرمان و عقیده. دوری از شعارزدگی در این بخش از خاطرات ( چیزی که در 175 صفحه اول کتاب نمیبینیم)مهمترین شاخصه خاطرات معصومه آباد است که خودش و همر اهانش را آدمهایی دستنیافتنی نشان نمیدهد. بارها در طول خواندن خاطرات نفست بند میآید، میترسی، وحشت میکنی، به گریه میافتی اما هنوز استواری و به خودت بعنوان یک زن ایرانی میبالی.
شاخصه مهم دیگری که نویسنده خیلی خوب به آن توجه دارد به تصویر کشیدن انتظار خانواده و نگرانی آنها برای پیدا کردن گمشدهشان است. در طول شنیدن خاطرات اسارت معصومه آباد مخاطب مدام سعی دارد بفهمد که آن طرف ماجرا یعنی در خانه نویسنده پس از گم شدن وی چه میگذرد. در فصلی از کتاب به روی دیگر ماجرا که روایت تقلای خانواده برای پیدا کردن فرزندنشان و خبر گرفتن از وی و بی تابیهای اعضای خانواده است پرداخته شده و این نیز قابل توجه است.
نکته دیگری که این خاطرات را از بقیه خاطراتی که تاکنون در خصوص اسارت شنیدهایم متمایز میکند روایت آباد از هم از لحظه اسیر شدن و هم از لحظهایست که خبر آزادی و بازگشت به ایران را به وی میدهند. برخلاف روایتهایی که تاکنون شنیدهایم این دو روایت خیلی ساده است. هیچ مقدمه و موخره ای ندارد. جوری که خواننده در وسط صفحه 175 از سادگی چگونگی اسیر شدن آباد و بهرامی به شدت غافلگیر میشود همانقدر که آزاد شدن آنها هم به شدت غافلگیرکننده است و آباد خیلی خوب این دو روایت و سادگیشان را به رشته تحریر درآورده است.
اما نکته قابل تامل آخر که در سرتاسر داستان با خواننده همراه است زاویه دید و نوع روایتگری نویسنده است. زاویه دید اول شخص یا من روای، نوع قلم نویسنده است. نویسنده با این نوع نگاه سعی میکند با بهرهگیری از عناصزی نظیر تعلیق، گرهافکنی، کشمکش، بحران و گرهگشایی مخاطب را در سراسر متن خود به همراه داشته باشد اما علیرغم این تلاش قلم و نوع روایتگری آنقدرها جذاب نیست که مخاطب را به دنبال خودش بکشد بلکه این خاص بودن و تازه بودن نوع خاطرات است که مخاطب را به دنبال خودش میکشد. بدون شک اگر با همین نوع روایتگری خاطرات عادیتری نگارش میشد خواننده رغبتی به پیگیری ماجرا نداشت. همان اتفاقی که در 175 صفحه اول کتاب هم میافتد.
دست آخر اینکه هنوز هم وقتی کتاب تازهای از خاطرات جنگ را میخوانم باز میرسم به همان حرف رضای امیرخانی که معتقد است:" سیطره خاطرات بر داستان در حوزه انقلاب و دفاع مقدس نگران کننده است. هر خاطره با بازگو شدنش چیزی را میمیراند و هر داستان با بازگو شدنش چیزی را زنده میکند. داستان همواره در حال زایش و خاطره در حال مرگ است +"
هنوز هم فکر میکنم سطر به سطر این خاطرات ارزشمند میتواند ارزشمندتر باشد اگر فقط خاطره نباشد و به داستان و فیلمنامه بدل شود.