چند وقت دیگر می‌رویم خانه تازه. برای منِ کارمند که صبح تا شبم توی محل کار می‌گذرد، آنقدرها هم فرصتی باقی نمی‌ماند که بتوانم سه چهار روز پشت سرهم وقت بگذارم و وسایل خانه را جمع و جور کنم. رگ شیرازی می‌گوید لازم نیست زیاد به خودم فشار بیاورم. از یکي دو هفته قبل، همین بعد از ظهرها که از سر کار برمی‌گردم سرخوشانه و آرام آرام وسایل را جمع کنم.

خلاصه بعدازظهرها که از سرکار برمی‌گردم با همین پاهای دردناکم که این روزها به شدت اذیتم می‌کند، ولو می‌شوم وسط وسایل خانه و با حوصله بسته‌بندی‌شان می‌کنم. همین می‌شود که موقع جمع کردن هر بخش از اسباب اثاثیه خانه پرت می‌شوم به یک جایی از خاطرات. یکی قبل‌ترها گفته بود که من آدم خاطراتم هستم. آدمی که با گذشته‌اش زندگی می‌کند. وقایع گذشته خیلی خوب توی ذهنش می‌ماند و به کوچکترین بهانه‌ای جلوی چشمش رژه می‌رود. خب راست گفته بود. دیروز که داشتم وسایل تزئینی و عتيقه‌جات و صد البته ميراث خانوادگي را جمع می‌کردم، هزار بار تا خیابان لطفعلی‌خان زند و آن کوچه بن‌بست قبل از سینما قیام و خانه ته بن‌بست رفتم و میان پنج‌دری چرخیدم و برگشتم.
هربار دور از چشم خانوم جان در اتاق مهمانخانه را باز کردم و یواشکی رفتم تو و سرک کشیدم به ظرف و ظروف و عتیقه‌جات آبا و اجدادی مادربزرگ که کلی برایش عزیز بود و حالا هر تكه‌اش با كلي سلام و صلوات از خانه يكي از نوه‌ها سردرآورده و بخشي هم نصيب من شده بود. آن وسط مسطها هم یکی دوبار خاتون، فهمیده بود من می‌روم توی مهمانخانه. از آشپزخانه با صداي بلند صدایم کرده بود که «گُمپ گُلُم! قشنگُم! عزیز دلُم! بیُِ یِی‌ْچی بِگَمت؟!» و من هر بار خودم را به نشنیدن می‌زدم و یواش از کنار آشپزخانه می‌گذشتم و می‌رفتم توی حیاط و می‌نشستم لب برکه‌ آبی که از وسط حیاط تمام خانه‌های آن محله می‌گذشت. هفته‌ای یکی دوبار عزت جارزن می‌آمد توی کوچه و داد می‌زد که تا ساعت فلان آب را باز کرده‌اند و ندا می‌داد که همسایه‌ها جلو آب را باز کنند تا آب عبور کند و صد البته امان از آن وقتی که لشکر نوه‌ها توی آن ساعت خانه پدربزرگ‌شان بودند... بگذریم. یک وقتی بايد مفصل از خانه آقابزرگ و برکه آب و بهارخواب و پنج دری و درختهای بهار نارنج و سروناز و آن گل رازقی گوشه حیاط بنویسم.


امروز اما روز جمع کردن کتابهای کتابخانه بود. با اینکه چند سالی‌ست از سر زیاد شدن کتابها اهل بذل و بخشش در حوزه کتاب هم شده‌ام اما باز هم با هر کتاب پرت شدم به خاطره‌ای و حادثه‌ای و اتفاقی. از روزهای دبیرستان و دانشگاه تا خانه پدری و همين سال‌هاي اخيرِ تهراني شدن. تازه با همه بذل و بخشش‌ها بهار امسال مجبور شديم برويم يك كتابخانه بزرگتر بخريم كه از هر كمد و گنجه و سوراخ سمبه‌اي توي خانه كتاب بيرون نزند. با اين همه باز هم جا كم داريم و يحتمل توي خانه تازه بايد بخشي از كتابها برود توي انباري و آرشيو شود. نه اينكه فكر كنيد همچين زوج كتابخواني هم هستيم. نه! اگر وقت داشته باشیم معمولا اولين انتخابمان كتاب خواندن است اما خيلي وقتها فقط خوره خريدن كتاب داريم و ممكن است خواندنش بيفتد با ماهها و حتي سالها بعد.
از اين آدمها نيستم كه تاريخ خواندن كتاب را پشتش بنويسم يا احيانا موقع خواندنش چيزي توي حاشيه‌اش بنويسم. تاريخ خواندن كتاب‌ ناخودآگاه با اتفاق و حادثه‌اي كه توي زندگيم بوده پيوند مي‌خورد و اينطوري توي ذهنم مي‌ماند. خيلي وقتها با اينكه مدتها از خواندن كتابي گذشته است اما خوب مي‌دانم كه چه موقع آن را خوانده‌ام و نقطه عطف كتاب و حتي جمله طلايي‌اش كجا و چه بوده است. اينطوري است كه با ديدن هر كتاب يك عالمه خاطره هجوم مي‌آورد به مغزم و ممكن است گاهي وقت‌ها ناكارم كند.

رديف رمان‌ها برايم از تمام رديف‌هاي كتابخانه دلچسب‌تر و پرخاطره‌تر است. بعد از ظهر با هر كتاب به جايي رفتم و برگشتم. « مردي در تبعيد ابدي» مرا برد به يك صبح سرد زمستاني در سال 87. نرگس بود و طعم قهوه و يك عمارت قجري در همين تهران. درباره‌اش حرف زديم و دست آخر كتاب مال من شد با دست‌خطي كه هنوز اول كتاب است. قول داده بودم به رسم معهودش كتاب بعد از من برسد به نفر بعدي. بعد از آن چندين جلد از اين كتاب را با همان جمله‌ی دست‌خط به اين و آن هديه دادم و اين كتاب ماند توي كتابخانه.
رمانهاي خالد حسيني را بهار 88 خواندم. روي تخت بيمارستان. «بادبادك باز و هزار خورشيد درخشان». تلخي و رنج بيماري را برايم كم كرده بود. صدای مرضیه پیچید توی گوشم. پرستار آي‌سي‌يوي بيمارستان دناي شيراز كه بخش‌هایی از کتاب را او برایم خواند. دست آخر هم پيشانيم را بوسيد و گفت كه هزار خورشيد درخشان توي پيشاني توست و من بغض سنگینم را فرو خوردم.

«داستان سيستان» جناب اميرخاني مرا برد به سالهاي خيلي دور. سالهاي سرزندگي. همان روزهاي اول بعد از انتشار كتاب توي يك نشست انتخاباتي كه از سر تا ته‌ش خميازه كشيده بودم از جماعت جوگير حزب‌اللهيِ آن زمان هديه گرفتم. همه‌ی آن سه ساعت الافي مي‌ارزيد به گرفتن اين هديه خوب كه هشت بار خواندمش و هربار انگار كه تازه بود. بر خلاف «بي‌وتن» كه با ذوق خریدمش و هيچ وقت نفهميدم از صفحه هشتاد و چند به بعد چه اتفاقي براي ارمياي داستان افتاد. سه بار در مقاطع زماني مختلف تا صفحه هشتاد و چند خواندم و كتاب را بستم و از اميرخاني نااميد شدم.  «نفحات» را هم دوست داشتم. «از به» را بعدتر خواندم. دوبار پشت سر هم و لذت بخش بود. «جانستان كابلستان» اما دوباره اميدوارم كرد به نويسنده‌ محبوب و نوشته‌هايش. همين اواخر كه شيراز بودم دوباره خواندمش با همان حس و حال و علاقه دفعه اول و شايد بيشتر. «من او» را مدتها بعد از انتشار خواندم و هنوز هم از فکر دوباره خواندنش دلشوره می‌گیرم. «قيدار» با دست‌خط جناب اميرخاني را، با همه تكراری بودنش دوست داشتم و بعد از خواندن، كلي از خودگذشتگي كردم و يكي دوباري به همكارها امانت دادم.

«شوهرآهو خانم » را سالهاي اول تهرانی شدن خريدم. همان وقت كه تازه دو تا شده بودیم و این کتاب رنج غربت روزهاي نخست را كم كرده بود. 

كتابهاي فريبا وفي و گلي ترقي را همين يكي دوسال اخير خواندم و خيلي هم ازش خاطره خوبي ندارم. رمانهاي زويا پيرزاد به جز «چراغها را من خاموش مي‌كنم » هنوز دست نخورده مانده است توي قفسه رمان‌ها. «توپچنار» انسيه شاه‌حسيني مرا برد به يك تابستان گرم. از سر کار یک‌راست رفتم منزل مادر همسر. لیوان آب هندوانه خنک را که داد دستم رفتم توی اتاق و سرک کشیدم به قفسه كتابخانه مادر همسر.  مامان که از راه رسيد توپچنار را ديد توي دستم. گفت مال خودت باشد. كتاب خوبي است و بعد توپچنار شد جزو بهترین رمانهایی که خواندم و ماند توی کتابخانه من.

«قلندر و قلعه» را از نسرین هدیه گرفتم. همان سالهایی که همکار بودیم و دوست. هنوز دستخطش اول کتاب هست که به شوخی نوشته تقدیم به دوست جبهه و پشت جبهه. «سمفونی مردگان»، «روی ماه خداوند را ببوس»، «یکشنبه آخر»، «سفر به گرای 270 درجه»، «راز»، «احمد شاه مسعود»، «سووشون»، «انگار گفته بودی لیلی»، «ناتور دشت» و...

امروز عصر هزاربار رفتم به گذشته و برگشتم. بغض کردم و لبخند زدم و دست آخر یک عالمه خاطره ماند روی دستم که باید امشب تمامش را بگذارم زیر بالش‌م و بخوابم.
فردا حتما روز بهتری‌ست...