خواهر بودن

خواهر بودن خوب است.
خواهر سه تا پسر بودن خیلی خوب است.
تنها خواهر سه تا پسر بودن خیلی خوبتر است.
پنجشنبه
روز پسرهاست. پسرها عادت دارند هفتهای یکبار زنگ بزنند. اغلب
پنجشنبهها. طبق یک قرار نانوشته هر پنجشنبه بعد از ظهر، منتظر تماس
پسرها هستم. توی خانه راه میروم و به کارهایم میرسم و گوشم به زنگ تلفن
است که مبادا زنگ بزنند و من نشنوم. صدبار کلید جارو برقی و هود را خاموش
میکنم و فکر میکنم تلفن زنگ زده و من صدایش را نشنیدهام.
تهتغاری عموما زودتر از همه زنگ میزند. یک وقتهایی چهارشنبه شب و گاهی حتی هفتهای دوبار. تهتغاری بیشتر از همه حرف میزند. از درس و دانشگاه گرفته تا برنامهها و طرحهای تازهاش برای زندگی. به تهتغاری بیشتر باید گوش داد و زیاد هم توقع شنیدن از او نداشت. خودش هم میداند همهمان چقدر دوستش داریم و جایش روی چشممان است. از وقتی که دورتر شده عزیزتر هم شده. پس تا میتواند حرف میزند. چون همیشه برای خودش و شنیدن حرفهایش وقت هست.
در عوض نیما فقط به آدم گوش میدهد. جز جواب سلام و احوالپرسی از خودش چیزی نمیگوید و منتظر میماند که من از خودم و زندگی و چیزهای دیگر بگویم. خب حق هم دارد. یک جورهایی همیشه جای پدر را برای ما پر کرده است. رسالت پدر بودن برای یکییکدانه خانه را بیشتر از بقیه بلد است. عین پدرها نصیحتهای پدرانه میکند و آخر سر میپرسد هفته دیگر نمیآیی؟ رگ شیرازیش از همه ما قویتر است. میپرسد تا اگر قرار بر رفتنم باشد بساط مهمانی و گردش و دور هم جمعشدنهای فامیلی آخر هفته را مهیا کند.
قصه برادر وسطی اما با بقیه فرق دارد. همهاش دو سال با هم تفاوت سنی داریم. از همه بیشتر با هم بازی کردهایم. با هم دعوا کردهایم. با هم خندیدهایم و با هم گریه کردهایم و از هم کتک خوردهایم. البته بعید میدانم بچهای توی فک و فامیلمان باشد که خاطرهای از نوازشهای پردرد این برادر من نداشته باشد. یک جورهایی همه را مستفیض کرده است. هنوز هم عین بچهگیهایش پر از شیطنت است. عادت دارد اخبار کل فامیل را با تحلیلهای طنزگونهی خودش بگوید. بیشتر از بقیه پسرها بلد است قربان صدقه آدم برود و خودش را لوس کند. دست آخر هم یک عالمه سفارشِ اگر خواستی بیایی این را بخر و آن را بخر دارد.
مامان میگوید مهر پسرها یک طرف مهر تو هم یک طرف. ولی من میدانم که ته دلش با هم فرقی نداریم. گاهی حتی پسرها عزیزترند. توی دلش بهشان افتخار میکند و از داشتنشان پر از غرور میشود. هنوز هم بعد از اینهمه سال خوب میفهمم که وقتی زنگ میزنم تا حالش را بپرسم و بعدتر میگویم «از پسرها چه خبر؟ » یک جور خاصی ذوق میکند و قند توی دلش آب میشود.
بعد از ظهرهای پنجشنبه، همیشه دارم به این فکر میکنم که خواهر بودن بهترین اتفاق دنیاست وقتی قرار است خواهر پسرهایی باشی که فکر میکنی رسم برادری را بهتر از همه مردهای عالم بلدند.
پ.ن:
تصویر از انتخابهای دوست عزیزم نسرین محبیان است.
تهتغاری عموما زودتر از همه زنگ میزند. یک وقتهایی چهارشنبه شب و گاهی حتی هفتهای دوبار. تهتغاری بیشتر از همه حرف میزند. از درس و دانشگاه گرفته تا برنامهها و طرحهای تازهاش برای زندگی. به تهتغاری بیشتر باید گوش داد و زیاد هم توقع شنیدن از او نداشت. خودش هم میداند همهمان چقدر دوستش داریم و جایش روی چشممان است. از وقتی که دورتر شده عزیزتر هم شده. پس تا میتواند حرف میزند. چون همیشه برای خودش و شنیدن حرفهایش وقت هست.
در عوض نیما فقط به آدم گوش میدهد. جز جواب سلام و احوالپرسی از خودش چیزی نمیگوید و منتظر میماند که من از خودم و زندگی و چیزهای دیگر بگویم. خب حق هم دارد. یک جورهایی همیشه جای پدر را برای ما پر کرده است. رسالت پدر بودن برای یکییکدانه خانه را بیشتر از بقیه بلد است. عین پدرها نصیحتهای پدرانه میکند و آخر سر میپرسد هفته دیگر نمیآیی؟ رگ شیرازیش از همه ما قویتر است. میپرسد تا اگر قرار بر رفتنم باشد بساط مهمانی و گردش و دور هم جمعشدنهای فامیلی آخر هفته را مهیا کند.
قصه برادر وسطی اما با بقیه فرق دارد. همهاش دو سال با هم تفاوت سنی داریم. از همه بیشتر با هم بازی کردهایم. با هم دعوا کردهایم. با هم خندیدهایم و با هم گریه کردهایم و از هم کتک خوردهایم. البته بعید میدانم بچهای توی فک و فامیلمان باشد که خاطرهای از نوازشهای پردرد این برادر من نداشته باشد. یک جورهایی همه را مستفیض کرده است. هنوز هم عین بچهگیهایش پر از شیطنت است. عادت دارد اخبار کل فامیل را با تحلیلهای طنزگونهی خودش بگوید. بیشتر از بقیه پسرها بلد است قربان صدقه آدم برود و خودش را لوس کند. دست آخر هم یک عالمه سفارشِ اگر خواستی بیایی این را بخر و آن را بخر دارد.
مامان میگوید مهر پسرها یک طرف مهر تو هم یک طرف. ولی من میدانم که ته دلش با هم فرقی نداریم. گاهی حتی پسرها عزیزترند. توی دلش بهشان افتخار میکند و از داشتنشان پر از غرور میشود. هنوز هم بعد از اینهمه سال خوب میفهمم که وقتی زنگ میزنم تا حالش را بپرسم و بعدتر میگویم «از پسرها چه خبر؟ » یک جور خاصی ذوق میکند و قند توی دلش آب میشود.
بعد از ظهرهای پنجشنبه، همیشه دارم به این فکر میکنم که خواهر بودن بهترین اتفاق دنیاست وقتی قرار است خواهر پسرهایی باشی که فکر میکنی رسم برادری را بهتر از همه مردهای عالم بلدند.
پ.ن:
تصویر از انتخابهای دوست عزیزم نسرین محبیان است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:23 توسط سمیرا افتخارنیا
|

