بیشتر از نوشتن دلم برای خواندن تنگ شده است. انگار هرچیزی را که توی این سالها خوانده بودم استفاده کرده‌ام و تمام شده و حالا  صندوقچه‌ی خوانده‌هایم خالی شده است. بدی قصه به این است که سلیقه ام را برای خواندنیها  گم کرده‌ام. کتاب زیاد به دستم می‌رسد اما همان یکی دو صفحه اول را که می‌خوانم به نظرم می‌آید چیز دندان‌گیری نصیبم نمی‌شود. می‌بندم و کنار می گذارم. حالا شده ام پر از کتابها و مقاله‌های رها شده. وسط اینهمه شلوغی و کار هم سخت است که آدم سلیقه گم شده‌اش را توی خواندنیها پیدا کند.

****

دخترک دارد بزرگ می‌شود. حالا خوب راه می‌رود و کلمات را جسته گریخته می‌گوید. اولین جمله‌اش" بابا بیا" بود که گفت و وقتی ذوق‌زدگی من و میم را دید هزار بار تکرارش کرد. با هر کلمه‌اش ما هزار بار ذوق می‌کنیم و  او هزار بار تکرارش می‌کند. توی چشمهایش برقی است که نمی‌شود با آن شاد نبود. حالا بعد از ظهر اگر هوای بهار دزدی نکند و سرد و گرم نشود می‌رویم پارک روبروی امامزاده به تاب‌بازی. از نظرش پارک یعنی تاب‌بازی. با بچه ها خوب ارتباط برقرار می‌کند. تقریبا با همه دوست می‌شود. مگر اینکه گیر یک بچه  سرتق و بلا بیفتد و از همان اول احساس خطر کند. بلد است از خودش دفاع کند. هنوز حس مالکیت را نمی‌فهمد. برای همین اسباب‌بازی و غذا و خوراکی‌هایش را با همه شریک می‌شود. پس نمی‌توانم بصورت قطع بگویم که بخشنده است. با گل‌سر مشکل دارد. حتی وقتی جعد موهایش موقع بازی می‌ریزد روی چشمهایش حاضر نیست گل‌سر بزند. اگر بخواهیم با چیزی آشتی‌ش بدهیم باید از مامان کمک بگیریم. با مامان یکجور خوبی جور است. قرار بود به مامان بگوید "مادرجون".  و یک روزی ما سرمان را بلند کردیم دیدیم یکجور دلبرانه‌ای به مامان می ‌گوید " مانو". لابد که مخفف مادرجون. یا شاید مخفف "مامانو". چیزی که مطمئنم اینکه "و" را از لهجه شیرازی خود مامان گرفته و بعد از مامان و مادرجون "مانو" را ساخته.
خوره کتاب است. تمام کمد اسباب بازیش را هم که خالی کنیم کف اتاق می‌رود سروقت قفسه کتابهایش. هر کتاب را بالغ بر صد بار برایش خواند‌ام. میم هم زیاد برایش کتاب می‌خواند و همه شعر و آهنگین. حالا کلی کلمه بلد است که شک ندارم به مدد کتابهاست. تازگیها صبح‌ها که از در خانه مامان می‌آیم بیرون بغض می‌کند. مجبورم بغلش کنم و برایش توضیح بدهم که دارم می‌روم اداره و عصر برمی‌گردم و مانو یک عالمه خوراکی خوشمزه برایش دارد تا بوس کند و بغضش را فرو بدهد و برود پی بازی‌ش...
دخترک دارد بزرگ می‌شود زودتر از آنچه تصورش را می‌کردم. تمام تلاشم را می‌کنم که توی این مسیر سهمش از بچگی کردن تمام و کمال پرداخت شود و چیزی جا نماند...

*****

امروز بیست و هفتمین روز بهار است. نود و پنج سال دلفریبی نبود و پایانش برای من دردی بزرگ داشت و البته درسی بزرگ. یاد گرفتم که هیچ رفتاری از هیچکس بعید نیست. یاد گرفتم که از هیچ آدمی بت نسازم و از اینکه آدمها به راحتی زحمتها و محبت هایم را نادیده بگیرند جا نخورم. پایان نود و پنج آغاز تصمیم های بزرگ بود