غصه تازه را گذاشته ام روبرويم دارم نگاهش مي كنم. دلم مي خواهد زنگ بزنم يكي بيايد غصه تازه را بردارد با خودش ببرد. مامان،‌ مهدي، مريم، ايمان... اين آخري واقعا احمقانه بود. يكي نيست بگويد پسرك چجوري بلند شود از آن سر دنيا بيايد غصه تو را بردارد و با خودش ببرد. دلم مي خواهد بشوم مثل قديم ترها. قديم ترها غصه هايم فقط مال خودم بود. به هيچكس نمي گفتم. مي ماند توي دلم. يا خودم براي خودم حلش مي كردم يا زمان برايم حلش مي كرد. دلم بزرگ تر بود شايد يا تعداد غم ها زياد نشده بود. لب خندان و دستهاي گرم و نگاه آفتابي راز هيچ  غصه اي را برباد نمي داد.
از يك جايي به بعد نشد. نتوانستم. كم آوردم لابد يا غم ها بزرگ شدند. راز غصه ها بر باد رفت. به خودم كه آمدم ديدم يكي دو نفر راز غصه ها را فهميده اند.
فكر كه مي كنم مي بينم تقصير خودم بود. بعضي غصه ها نبايد زيادي توي دل آدم بماند. اصلا وقتي زيادي بماند، بزرگ مي شود و بالاخره يك روزي كه نبايد توي موقعيتي كه نشايد مي زند بيرون و ممكن است خيلي چيزها را نابود كند. از غصه تازه مي ترسم. از اينكه بماند و بزرگ شود و ... كاش بماند و بزرگ نشود و اصلا يك جوري براي خودش تمام شود.


پ.ن: عنوان پست، مال سيد علي صالحي‌ست.