هزار قناری خاموش در گلوی من
از بیست و شش سالگی به این طرف، هی تند و تند پیر شده بود. مدام از در و دیوار برایش رسیده بود. اصلا همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. از آن شبِ تاریکِ بارانی. از آن اتفاقِ تلخ. از آن غم ِفراموش نشدنی. راست گفته اند. مصیبتِ فرزند، کمر آدم را می شکند. آدم را پیر می کند. فرقی هم نمی کند که یک مادر بیست و شش ساله باشی یا یک مادر شصت ساله. مصیبتِ فرزند، کمرت را می شکند. زمین گیرت می کند.
سر شب بود كه آمد. بعد از مدتها مهمانم بود. از راه که رسید اول از همه نایلون داروهای تازه را از کیفش
درآورد و گذاشت روی پیشخوان آشپزخانه و لبخند زد. از آن لبخندهای تلخِ
ساکتی که توی این سالها یاد گرفته. کمی بعد ایستاده بود جلوی آینه. موهایش
را باز کرده بود و داشت شانه می کشید.
از بیست و شش سالگی به این طرف، چقدر پیر شده بود. خودش هم نفهمیده بود کی
موهایش سفید شده. زل زده بود به آینه. انگار داشت می
شمردشان. شاید به تعداد غم هایش مو سفید کرده بود.
مامان راست می گفت. سی سالگی سن کمی بود برای اینهمه پیر شدن. اما خواهی نخواهی پیر شده بود...
