بعد از ظهرهای بهاری
با بعد از ظهرهای بهار و تابستان مشکل دارم. به نظرم روزها زیادی بلند می
شوند. آنقدر که وقتی می رسم خانه کلی وقت برای کارهای عقب مانده دارم. یک
جور دیگر هم می شود گفت. کلی وقت دارم که خیلی وقتها نمی دانم چکارش کنم.
عصری زنگ زدم به گلی. گفتم از هفته بعد دو روز در هفته می روم باشگاه. زد
زیر خنده. گفت ببینیم و تعریف کنیم. گفتم می بینی و تعریف می کنی. گفت آخه
قبل تر ها هم به هوای یسنا می آمدی. یسنا که نیامد باشگاه تو هم نیامدنی
شدی. راست می گفت. تنهایی باشگاه رفتن اصلا به آدم نمی چسبد. باید یکی باشد
که روی تردمیل با آدم حرف بزند و وسط کلاس بعدی به نابلدیش بخندد. این
دختره اِلی هزاربار گفته بیا باهم برویم باشگاه. طفلی خودش هم نمی داند
همینجوری روزی هشت ساعتی که سر کار هستیم زورکی تحملش می کنم. فقط مانده توی
باشگاه هم توی گوشم وز وز کند و مدام از فلان رستوران ایتالیایی و تولد
فلانی و عروسی بهمانی و مدل آخرین لباسی که خریده و مانتوی تُرک و کفش
پاشنه اِن سانتی و ... بگوید. فقط خدا می داند من چجوری یک وسال و نیم است
این موجود را با همین اراجیف تکراریش روزی هشت ساعت، تحمل کرده ام. بیخیال
اصلا اینها را برای چه مینویسم؟!
پارسال تمام بعد از ظهرهای
بهاریم با صدای چرخ خیاطی و میان جامه های سفید گذشت. چرخ را گذاشته بودم
وسط اتاق مطالعه، در بالکن را هم باز کرده بودم و گهگاهی که از دوخت و دوز
خسته می شدم سرک می کشیدم به حیاط همسایه و محو شکوفه های سیب می شدم و
یادم به بهار نارنج های خانه بی بی جانِ خودم می افتاد. بعد فکر می کردم چقد
بهارنارنج با شکوفه سیب فرق دارد. عطرش همیشه تا چند خانه آن طرف تر را
برمی دارد. بعدتر هم که برمی گشتم پشت چرخ خیاطی و دوباره می دوختم، هی پیش خودم فکر
می کردم آخرش چه می شود؟ وقتی می بینمت چه شکلی هستی؟ اصلا چه حسی دارم؟ چرا
دروغ. راستش یک ترسی ته دلم بود که نمی گذاشت زیاد به دیدارمان فکر کنم.
یادم هست ترسم را هزاربار به کوثر گفته بودم. هر هزار بار هم کوثر گفته بود که خیلی دربند قواعد نباش. فکر نکن
باید جور خاصی باشی و جور خاصی باشد و اتفاق خاصی بیفتد. خودش درست می
شود.
غروب وقتی از پشت چرخ خیاطی بلند می شدم و گردنم را این ور و
آن ور می کردم که خستگی اش برود تازه یادم می آمد چه خوب یک بعد از ظهر
بهاری دیگر هم میان صدای چرخ و فکر دیدار تو و جامه های سفید تمام شده. این
روزها چقدر دلم برای همان بعد از ظهرهای بهاری و فکر دیدار تو و جامه های سفید و حرفهای کوثر
تنگ است...