ما و فیلشاه(1)
تجربه سینما رفتن با بچه یا بچهها تجربه بکری بود. تجربه ای که تا دیروز عصر من و میم به آن اصلا فکر نکرده بودیم. اینکه آدم با بچه اش برود بنشیند روی صندلیهای سینما و در یک فضای پر از بچه فیلمی در ژانر کودک ببیند. فضایی که واقعا پر از بچه است. بچههایی که مدام در طول فیلم حرف میزنند و راه میروند و سوال می کنند . بچههایی که صدای خرت خرت چیپس و پفک خوردنشان کل فضا را گرفته. بچههایی که ممکن است از یک جایی به بعد در طول دیدن فیلم خسته شوند و روی صندلی بایستند یا راه بیفتند بین صندلیها یا بیتابی کنند و مدام حرف بزنند.
![]()
تجربه جالبی بود. بیشتر از دخترک که از چند روز قبل ذوق رفتن سینما و دیدن فیلم را داشت ما در صدد این تجربه ناب و شیرین بودیم. و برایمان یکی از لذتبخش ترین خاطراتمان شد. خاطره اولین فیلم دیدن سه نفره مان در سینما. حلما در تمام طول فیلم نشست و مثل همیشه یک بچه خوب و همراه و آرام بود. گاهی در طول فیلم بلند بلند خندید و خانم صندلی کناری یک جوری نگاهمان کرد و میم بهش گفت هیس و دخترک دوباره خندید و صدای خنده بلندش پیچید میان بچه ها و ذوق کرد. در طول فیلم پاکت چیبس روی پایش بود و دست و من و میم توی پاکت بود. دخترک زل زده بود به پرده و خوشحال بود که فیل به این بزرگی را از نزدیک میبیند. بماند که در پایان فیلم هم زد زیر گریه که باید فیلشاه را ببریم خانه و تا همین امروز صبح دنبال فیلشاه میگشت توی اتاقش که شاید مثل بقیه جایزههایی که فرشته مهربان شبها برای کارهای خوبش زیر بالشتش میگذارد فیلشاه را هم گذاشته باشد زیر بالشت.
فیلشاه یک انیمیشن فاخر و دوست داشتنی بود. انیمیشنی که قطعا لحظات خوبی را برای خیلی از بچهها و صد البته پدر و مادرهایشان رقم خواهد زد. هرچند ریتم تند فیلم و تغییر تصاویر مخصوصا در ابتدای انیمیشن گاهی بچهها و حتی بزرگترها را گیج میکرد. برای تیم تولید کننده این انیمیشن جذاب و دوست داشتنی آرزوی موفقیت میکنم.