روی جعبه‌ش نوشته "برای هر نفر سه گرم" از چای را داخل قوری بریزید. سعی کردم چشمی حدس بزنم شش گرم چای چقدر می‌شود و ریختم توی  قوری رو آب را رها کردم روی برگهای سبز چای. قبل از برگهای چای غنچه های یاس شروع کردند به باز شدن و عطر یاس زد زیر بینی‌ام. حالم خوش شد. قوری را گذاشتم سر اجاق و آمدم سروقت نوشتن.
حالا که دارم می‌نویسم عطر یاس همه خانه را پر کرده. امسال برخلاف همه سالهای قبل هنوز وقت نکرده‌ام به افق ها و برنامه‌های سال تازه فکر کنم. شانزده روز از فروردین رفته و من پانزده روز است وارد سی و هشت سالگی شده‌ام و هنوز درگیر مهمانی و بشور بساب و پذایرایی و جمع و جور خانه هستم.

+++++++
انگار از یک جایی به بعد آدم از بزرگ شدن و جلو رفتن می‌ترسد. ترس کم آوردن وقت و نرسیدن به افق‌ها و برنامه‌های تازه. ترس از دست دادن آدم‌ها. آقا جان که رفت این ترس در من هر روز بزرگ و بزرگتر شد. آقاجان تمام سهم من از چشیدن طعم پدری بود. و من این طعم را تازه دوزاده سال بود که داشتم می‌چشیدم. آقا جان که رفت ترسیدم از اینکه آدمهای دیگر اطرافم را هم زود از دست بدهم. و این ترس هر روز دارد بزرگ و بزرگتر می‌شود. مربی می‌گوید این اتفاق ناگزیر زندگی همه ماست. بهتر است بجای اینکه بترسی و با ترست دست و پنجه نرم کنی برای آدمهای اطرافت روزهایی خوبی بسازی که اگر یک روزی نبودند حسرت نخوری برای کارهایی که می‌توانستی بکنی و نکردی...
حتما یکی از برنامه های 97 توجه بیشتر به آدمهایی‌ست که نفسم بند بودنشان است. آدمهایی که ترس از دست دادنشان ترس بزرگ زندگی من است. 

 

پ.ن:
گریپ‌فروت لطفا آدرست رو برام بذار.