پلاتوهای برنامه عصر را نوشته‌ام. فایل را ذخیره می‌کنم و صفحه را می‌بندم. سرک می‌کشم توی اینستاگرام و می‌بینم ریحانه توی استوری از بازگشت به وبلاگهایمان حرف زده و یک عکس هم از صفحه به روز رسانی بلاگفا گذاشته. بهش پی‌ام می‌دهم. حسش نیست وبلاگ به روز کنم. پر شده‌ام از فایل های در انتظار انتشار. چه کنیم؟ پیغام می‌دهد: منتشر می‌کنیم و دو سه تا از این استیکرها می‌فرستد که یعنی با قدرت هر چه تمام‌تر به وبلاگهایمان بر می‌گردیم.

****

سعیدی ماگ چای را می‌گذارد روی میزم. زیر لب می‌گویم ممنون و می‌دانم ماگ را لب به لب پر از چایی کرده. هزار بار بهش گفته‌ام من اینهمه چای نمی‌خورم. لطفا کمتر بریز و حتما چای کمرنگ بریز. هر بار هم لبخند زده که حاج خانوم بخورین. چاییش تازه دمه. دلتون میاد؟
از توی کشو قرص سرماخوردگی را می‌آورم بیرون و یک قرص از توی تلق خارج می‌کنم و می‌گذارم توی دهان و با یه قلپ چای هورت می‌کشم. سر و کله سرماخورده‌ بی‌حوصله ام کرده. از صبح فقط سعی کرده‌ام به پر و پای کسی نپیچم تا ساعت کاری تمام شود و بروم خانه.

*****

سرفه‌‌ای می‌کنم و به همکار از دایرکت اینستا پی‌ام می‌دهم که کی از سفر بر‌گردی؟ دوتا طرح برنامه تلویزیونی داشتیم که تکمیلش کرده‌ام و حتما برای برطرف کردن اشکالات نیاز به حضورش است. پیامک می‌دهد فردا صبح. خیالم راحت می‌شود که زودتر می‌توانیم طرح ها را اصلاح کنیم.
امروز با خودم کتاب آوردم که توی تاکسی و سرویس برگشتن از اداره بخوانم. خیر سرم تصمیم گرفته ام سرم را از توی این گوشی در بیاورم و دو سطر کتاب بخوانم. کتاب خواندن حتما ترغیبم می‌کند به نوشتن. اینجا هفت هشتا پست منتشر نشده دارم. بیشترش حاصل به هم ریختگی‌های روحی و سرشلوغیهای فکری. توی خانه دخترک امان نوشتن نمی‌دهد. هووی بلاشک خواندن و نوشتن من است. ترجیح می‌دهد با هم شعر و قصه بخوانیم تا من به تنهایی؛ و حق هم دارد. مدتهاست تصمیم دارم برایش وسایل کاردستی بخرم تا با هم یک چیزهایی درست کنیم و وقت نمی‌شود. فعلا مجبوریم به همین کتابخوانی و بازی و نمایش های مشترک اکتفا کنیم تا مامان سرشلوغ وقت پیدا کند.

****

همین وملالی نیست جز عصرهای کمرنگ وبی رمق پاییزی ب و یک مادرسرماخورده...