براي يك آغاز

آدميزاد است ديگر. ترمز درست و حسابي كه ندارد. يك وقتي داشته اينجا عين
بچه هاي خوب و مثبت و موجه وبلاگ مي نوشته كه ناگهان به سرش ميزند برود
سراغ كوتاه نويسي و حرفهاي گفته و نگفته اش را بچپاند توي پستهاي چند كلمه
اي و چند خطي(+) و البته و صد البته طعم تلخ هزار و يك داستان را
بابت قضاوتهاي ناعادلانه و سرك كشيدنهاي مدام اين و آن به پشت نوشته هايش،
بچشد. اصلا من فكر مي كنم اول اولش تقصير اين كوثر بود كه آن وقتها سُك سُك
مي نوشت و با نوشته هايش مرا هوايي ِكوتاه نويسي كرد. بي انصافيست اگر
نگويم در خلوت هم به كوتاه نويس شدنم كمك كرد. بعدترها هم
كوثر هي تشويق كرد و هر وقت نفس كلماتم بند آمد عين
اين مادرها به دادم رسيد و بارها كلماتم را از مرگ حتمي نجات داد. اصلن همين
كه دوباره در ِاينجا را باز كرده ام و به فکر بلند نویسی افتاده ام، باز هم با
مشورت كوثر بوده است. خيلي وقت است كه حالم خوب نيست؛ نه حال خودم و نه
حال كلماتم. اصلا انگار دنبال بهانه اي مي گشتم كه يا كوتاه نويسي را كنار
بگذارم و يا لااقل تنوعي در سبك نوشتاريم بوجود آورم. اين حال ناخوش بهانه
شد براي بلند نويسي. حس مي كنم كوتاه نويسي بغض آدم را خفه مي كند. حرفت مي
ماند پشت چهار تا كلمه و خودت فقط مي داني چقدر درد و حرف پشت اين سه چار تا جمله خوابيده است. اما بلند كه مي نويسي آرام تر ميشوي. انگار حرفت
را بهتر زده باشي. خودم هنوز نمي دانم قرار است بلند نويسيهايم از چه سنخي
باشد. روزانه نويسي باشد؟ دغدغه باشد؟ درد و دلتنگي و حرفهاي نگفته باشد؟
مهم نيست... ترجيح مي دهم تمامش باشد . آزاد باشم و آزاد بنويسم. خط كشي كه مي كنم،
قيد كه مي گذارم براي نوشتن، هنگ مي كنم. فعلا هم مهم اين است كه اين طلسم
ننوشتن را بشكنم و بنويسم تا از اين بغض مدام رها شوم. خيلي بد است كه آدم
عادت كند به نوشتن؛ به اينكه نوشتن برايش بشود مرهم. بشود مُسكّن. بعد ديگر
هيچ چيزي غير از نوشتن آرامَش نمي كند. فكر مي كنم زياد حرف زدم. براي پست اول
زياد بود انگار .اما دعا كنيد اين آغاز، پايان تلخي مثل نوشته هاي كوتاهم
نداشته باشد...
فعلا همين!