مرخصی
بعد از هشت سال، امروز صبح چشمهایم را که باز کردم فهمیدم به طرز عجیبی به
تخت چسبیده ام. دلم نمی خواست بلند شوم و بروم سرِکار؛ بی هیچ دلیل خاصی. پتو
را جمع کردم دور خودم، نیم خیر شدم و گوشه پنجره را بستم و دوباره چسبیدم
به تخت. فکر کردم باید دلیل خاصی داشته باشد اینکه نمی خواهم مثل هر روز
بلند شوم، تند و تند صبحانه درست کنم و لباس بپوشم و راس ساعت شش و نیم جلو
در باشم که با هم برویم سرکار. هرچه فکر کردم دیدم هیچ دلیل خاصی ندارد.
فقط خسته بودم. من مدتهاست که خسته ام. از اینکه این چرخه هر روز
تکرار می شود و من هر روز می روم توی همان اتاق، پشت همان میز و سیستم، سرم
را فرو می کنم میان یکسری خواندنی و نوشتنی و می خوانم و می نویسم و آخرش
هم هیچ. یک عده ای بیخیالِ تلاشهایِ امثالِ من کار خودشان را می کنند و دست
آخر هم از خودشان تقدیر می کنند و برای خودشان کف می زنند و حرص خوردنش هم
می ماند برای من و امثال من. دیروز عصر، بعد از هشت سال توی یک جلسه کاری
داد زدم. من، آدمِ داد زدن نیستم. نه توی کار کردن نه هیچ جای دیگر. اما
دیروز داد زدم چون خسته شده بودم. چون احساس فرسودگی می کردم. شاید برا
همین خسته تر بودم و چسبیده بودم به تخت. من بعد از مدتها داد زده بودم....
گوشی را از کنار تخت برداشتم و به یکی از بچه ها اس ام اس زدم که به رییس بگو فلانی امروز نمی آید بی هیچ دلیل خاصی. جوابش یک کلمه بود: واااا....گوشی را بیصدا کردم، پتو را کشیدم روی سرم وخوابیدم. حول و حوش ساعت نه بلند شدم. یه کم چرخیدم و چای گذاشتم و سر حوصله صبحانه خوردم . سرک کشیدم میان ایمیلها و گوشی را نگاه کردم. خبر خاصی نبود. کلا تصمیم گرفتم امروز بی برنامه باشم. اس ام اس زدم به مریم که اگر بودی الان می رفتیم تجریش خرید می کردیم. بعد هی اس ام اس خواهرانه زدیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. عقربه های ساعت که رسید به یازده، تماسها شروع شد. عادت ندارم گوشی را خاموش کنم یا ریجکت کنم. فقط هی یکی یکی شماره های کاری و سازمانی بی جواب می مانَد و گوشی مبارک می رود روی پیغام گیر. تا الان باید هشت نه تا تماس، شده باشد. خب به جهنم من الان مثلا مرخصی هستم آن هم بی هیچ دلیل خاصی. پس تا پایان امروز به هیچ تماسِ کاری پاسخ داده نمی شود. ظهر قرار است از خجالت خودم در بیایم زنگ بزنم برایم پیتزا بیاورند. بیخیال آشپزی و غذا پختن. عصری هم قرار است تنهایی بروم سینما. بعد هم ساعی. چه اشکالی دارد. خیلی هم خوب است.
جدا چقدر خوب است که آدم گاهی وقتها بی هیچ دلیل خاصی به خودش مرخصی بدهد و بماند خانه و کارهای مورد علاقه اش را انجام دهد. بقول یکی از دوستان، امروز رگ شیرازیمان بد جوری گل کرده است...
گوشی را از کنار تخت برداشتم و به یکی از بچه ها اس ام اس زدم که به رییس بگو فلانی امروز نمی آید بی هیچ دلیل خاصی. جوابش یک کلمه بود: واااا....گوشی را بیصدا کردم، پتو را کشیدم روی سرم وخوابیدم. حول و حوش ساعت نه بلند شدم. یه کم چرخیدم و چای گذاشتم و سر حوصله صبحانه خوردم . سرک کشیدم میان ایمیلها و گوشی را نگاه کردم. خبر خاصی نبود. کلا تصمیم گرفتم امروز بی برنامه باشم. اس ام اس زدم به مریم که اگر بودی الان می رفتیم تجریش خرید می کردیم. بعد هی اس ام اس خواهرانه زدیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. عقربه های ساعت که رسید به یازده، تماسها شروع شد. عادت ندارم گوشی را خاموش کنم یا ریجکت کنم. فقط هی یکی یکی شماره های کاری و سازمانی بی جواب می مانَد و گوشی مبارک می رود روی پیغام گیر. تا الان باید هشت نه تا تماس، شده باشد. خب به جهنم من الان مثلا مرخصی هستم آن هم بی هیچ دلیل خاصی. پس تا پایان امروز به هیچ تماسِ کاری پاسخ داده نمی شود. ظهر قرار است از خجالت خودم در بیایم زنگ بزنم برایم پیتزا بیاورند. بیخیال آشپزی و غذا پختن. عصری هم قرار است تنهایی بروم سینما. بعد هم ساعی. چه اشکالی دارد. خیلی هم خوب است.
جدا چقدر خوب است که آدم گاهی وقتها بی هیچ دلیل خاصی به خودش مرخصی بدهد و بماند خانه و کارهای مورد علاقه اش را انجام دهد. بقول یکی از دوستان، امروز رگ شیرازیمان بد جوری گل کرده است...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 12:59 توسط سمیرا افتخارنیا
|