بعضي نوشته ها را كه مي خواني، بعضي وبلاگها را حتي، بي آنكه بفهمي حس غريبي مي خزد زير پوستت. حسي فراتر از همسليقگي و همدردي و چقدر خوب مي نويسد و چقدر حرف مرا مي نويسد و از اين جور حرفها. حسي شبيهِ دوست داشتن.  بعد ِيك مدت مي بيني چقدر صاحب اين نوشته ها را دوست داري و به او وابسته شده اي. هر وقت ديدي تعداد آدمهایی که تنها بواسطه نوشته هايشان و تنها ميانِ نوشته هايشان دوستشان داری، دارد زیاد می شود از خودت بترس!

بعد، یک روز  بعد از ظهر درست همان وقتی که داشتم آخرین بشقاب را آب می کشیدم، تصمیم گرفتم برای همیشه فراموشت کنم. آمدم زل زدم به آخرین نامه ها، آخرین عکسها و آخرین یادگاریها. بی هیچ تعلق خاطری  همه را یکجا نابود کردم. صبحِ فردا، یک منِ تازه در من متولد شد. به همین سادگی...

یادت نرود...

یک آدمهایی هستند توی زندگی آدم به اسم آدمهایِ خوبِ هر از گاهی. هر از گاهی می آیند، حتی از دور هم که شده دستی تکان می‌دهند و می روند اما تاثیرشان زیاد است. توی همین آمدن و رفتن های هر از گاهی‌شان، برکتهایی هست که در آدمهای همیشگی زندگی‌ات نیست. توی یک نگاهشان، توی یکی دو جمله از حرفهایشان حتی توی همین دست تکان دادن هایشان چیزهایی هست که هیچ جای دیگر زندگی‌ات نیست.
این آدمها را با هر دو دستت نگه دار!

عريضه

اينكه آدم مجبور باشد صبح به صبح بابت چهار خط نوشته به يك آدمِ دور، آدمي كه آنقدرها هم نزديك نيست، آدمي كه تو را ميان همين چهار خط نوشته پيدا كرده و خود واقعي‌ات را نديده و نمي شناسد،  گزارش بدهد كه خوبم يا خوب نيستم يا پشت نوشته هايم چه خبر  است و چي شده و چرا اين چهار تا خط را نوشته ام اصلا اتفاق قشنگي نيست. ممنون كه نگرانم هستي و حواست به اين كلمات هست. اما روزانه چندين نفر مثل تو مي آيند و مي روند و اينجا و آنجا و پلاس و هرجاي ديگري كه هستم را مي خوانند. قرار نيست همه اينها شرح حال من باشد و من ميان همه اينها، گزارش كار و شرح احوالات خودم را بدهم. باور كن من هم آدمم و خيلي خيلي واقعي تر و عادي تر و جدي تر از آن چيزي كه ميان  اين كلمات مي گذرند زندگي مي كنم و راه مي روم و نفس مي كشم. قرار نيست تمام بخشهاي زندگيم براساس احساساتي كه بعضا ميان كلماتم ريخته شده بگذرند. تنها چيزي كه هست من ميان اين كلمات آزادترم. اينجا مي توانم خودم باشم و خودم نباشم. از دوست داشتني هايم بنويسم و از دوست نداشتني هايم. قضاوتهايت، قضاوتهاي نادرستت، قضاوتهاي نادرست ِاز سر مهربانيت محدوم مي كند. هم خودم را هم كلماتم را. بگذار كلماتم مال خودم باشند. اينها تنها دارايي هاي شخصي من‌ هستند...


پ.ن:
طبيعتا اين نوشته مخاطب خاص دارد.

تيتر ندارد

خستگي و دلتنگي كنار هم جواب نمي دهد
يا بايد خسته باشي
يا دلتنگ؛
وقتي وسط يك دنيا شلوغي
به يك دنيا خستگي‌ات
دلتنگي هم اضافه شود
يعني همين روزها از پا مي افتي.


ترس

گوشي توي دستم بود. گوشي توي دستم عرق كرده بود. دستم داشت مي لرزيد. همين كه دخترك آن طرف گوشي گفت "شنبه شيراز باش" ته دلم يهويي خالي شد. ترسيدم. وحشت كردم. صدايم لرزيد حتا. گفتم مي شود ماه بعد بيايم؟ گفت پس چند روز قبل تر از اينكه بيايي زنگ بزن. گفتم چشم. قطع كردم. هنوز دستم مي لرزد. دلم هم. خيسي چشمها وقت نوشتن آزارم مي دهد. اعتراف مي كنم كه وقتي دخترك گفت سه روز ديگر شيراز باش ترسيدم. بعد هم از ترس قرار را انداختم براي ماه بعد. آدم وقتي مي ترسد خيلي از قرارها را با خودش و با ديگران به هم مي زند. اين اولين بارم نيست. شايد آخرين بار هم نباشد. چند ماه  است زنگ مي زنم و همين كه مي فهمم اينقدر به حادثه نزديكم قرار را به هم مي زنم. يك عالمه كارِ نصفه نيمه دارم. حرفهاي نزده. بغضهاي فروخورده و قرارهاي قديمي ِمدار نشده...
بايد دل بكنم. از خيلي چيزها. از تو و از خودم. دفعه قبل دلم با تو بود كه نشد. كه همه چيز به هم ريخت. دل كندن سخت است. من مدتهاست مي خواهم دل بكنم. از تو و از خودم. نمي شود. اينبار بايد دل بكنم. همه اش يك ماه وقت دارم...

بی گمان دست گرانقدرتر است...

سر صبحی بلند شدم دارم می نویسم که چی. لابد برای اینکه به خودم ثابت کنم آدم می تواند یک دستی خیلی کارها را انجام دهد حتا تایپ کردن و نوشتن را. دیروز عصر داشتم گوشت خرد می کردم و دلم به حرفهایی بود که شنیده بودم. به حرفهایی که تو گفته بودی و مثل تیغ فرو رفته بود توی قلبم. وقت شنیدنش حتا آخ هم نگفته بودم و طبق معمول حالا داشتم حرصش را می خوردم. قرار بود زنگ بزنم بگویم این چه حرفهایی است که زده ای. اصلا تو چرا؟ آدم از غریبه ها بشنود خیلی دردش نمی آید. درد مال زخمهایی است که آدم از آشنا می خورد. تلخ است آدم یهویی بفهمد یکی که خیلی دوستش داشته و خیلی وقتها همه زندگیش را برایش گذاشته پشت سرش حرفهایی زده که باور کردنی نیست. داشتم گوشتها را خرد می کردم و دلم به حرفهایی بود که شنیده بودم  که در یک لحظه چاقو، بجای ران گوسفندی دستم را نشانه رفت و تا به خودم بیایم از کف دست تا روی مچ دقیقا جایی نزدیک رگ اصلی جلو آمد و خون فواره زد. تنها بودم. فقط محکم فشار دادم که زخم خیلی سر باز نکند و خودم را رساندم دم تلفن. بعد هم درمانگاه و پانسمان و از اینجور داستانها... توی راه برگشت دوباره داشتم فکر می کردم. اینبار به خودم به دستم و دوباره به حرفهایی که شنیده بودم. نباید فکر می کردم. نباید دوباره می رفتم به روزهای دور و حرفهای دور. لابد عصبانی بودی از دستم یا نه اصلا دلت گرفته بوده که اینها را گفته بودی. می شد هزارتا اما و اگر و شاید ساخت و آن حرفها را برای دلت توجیه کرد. می شد بجای فکرهای جورواجور و حتا ناجور فکرهای جور کرد. فکرهایی که آدم را آنقدر نبرد توی هپروت که برای برگشتن به خودت، نیاز به چنین پس گردنی محکمی باشد...


پ.ن:
عنوان پست، برگرفته از یکی از اشعار فریدون مشیری است.

بي حرف، بي صدا

چند هفته پيش، يك روز بعد از ظهر حوالي ساعت 2 رفتم توي اتاق رييس.  قيافه آدم حسابي ها را هم به خودم گرفتم و همچين با اعتماد به نفسِ تمام، اعلام كردم كه دارم مي روم فلان وزارتخانه براي فلان جلسه مهم. جلسه هم هيچ ربط كاري يا سازماني نداشت. بر مي گشت به مطالعات و تجربيات شخصي. بدون اينكه نگاهش را از روی مانیتور بردارد گفت برو. بعد هم غر زد: "يه كم هم برا اينجا وقت بذار. خيلي وقته ايده و طرح درست و حسابي  ندادي." گفتم چشم. آمدم بيرون. كارد مي زدي خونم در نمي آمد. خواستم برگردم داد بزنم كه به جهنم که هیچ طرحی ندادم. اصلا خيلي به ايده‌ی آدم اهميت مي دهيد كه بنشینم وقت بگذارم و طرح بنویسم. اين حضراتِ از خود متشكر هم كه دارند كارشان را مي كنند. ديگر به طرح و ايده امثالِ من چه نيازي هست. نگفتم. هيچ كدامش را نگفتم. دلم نیامد بگویم. بدبختی این است که قبل از اینکه رییس و کارمند باشیم دوستیم. توی همه این سالها هم بیشتر دوستانه کار کردیم تا شبیه رییس و کارمندهای معمول. توي راه فكر كردم و حرص خوردم تا رسيدم به جلسه...
دو سه روز پيش کلی خلاقیت به خرج دادم يك طرح جديد نوشتم. بعد هم آن را زدم زیر بغلم و رفتم توی اتاقش و با كلي آب و تاب برايش توضيح دادم. گفت معاونت قبول كند همه چيز حل است. مي تواني براي عملياتي شدنش اقدام كني. اصلا برو از همين حالا روي طرح كار كن و طرح را تصويب شده تلقي كن. توی دلم گفتم عمرا. تا تایید نشود دست از پا خطا نمی کنم. از این اشتباه ها زیاد کرده ام. الکی گفتم چشم و آمدم بیرون.
ديروز رفته پيش معاون محترم و برگشته. كلي هم طرح و برنامه برده و كَل كَل كرده. يكيش هم همين طرح من. بعد جلسه هم طبق معمول زنگ زد كه كلي طرحت را تحويل گرفته اند و الان كجاي کار هستی و چكار كردي و از این حرفها. من هم خيلي كوتاه یک چیزهایی بهش گفتم...
 حالا دارد توي اتاق بغلي با همكارم درباره طرح من حرف مي زنند. صدایشان می آید. اينكه بيايد مثلا به من كمك كند. اینکه چه بنويسد. چه محتوايي داشته باشد. چقدر زمان لازم دارد براي عملياتي شدنش. من هم نشسته ام اين طرف دیوار و دارم با كمال خونسردي يكي از مصاحبه هاي قديمي اميرخاني  را مي خوانم. اصلا هم به روي خودم نمي آورم كه طرحم رسما دارد بغل گوشِ خودم تكه پاره می شود و به فنا می رود. توي دلم فكر مي كنم خدا كند آن وسط مسطها یا نه اصلا یک کم مانده به آخرش دست هر دوتایشان بماند توی حنا و محتاجم شوند. من هم قطعا کمکشان نمی کنم. اسمش بدجنسی باشد یا هر چیز دیگري دلم نمی خواهد چيزي که من نوشته ام و قرار بوده شخصا عملیاتی شود حالا بدون اطلاع خودم مشارکتی بشود. دلم نمی خواهد مثل خیلی از طرحها سمت و سویش برود به طرف تفکرات منجمد شده و بخشنامه های مرسوم سازمانی که دست آخر هم هیچی ازش در نمی آید. دلم می خواهد بلند شوم بروم آن طرف دیوار بگویم این بچه ای که دارید درباره اش تصمیم می گیرید مادر دارد. مادرش هم خودش بلد است با بچه اش چکار کند. حوصله بحث ندارم. هنوز دارند حرف می زنند. تصمیم می گیرم از همین جا، از همین لحظه و از همین تریبون از مادری طرحم استعفا بدهم و به خواندن مصاحبه ادامه دهم. یک وقتهایی اینجوریست دیگر. مجبورت می کنند بی حرف، بي صدا کنار بکشی.