اينكه آدم
مجبور باشد صبح به صبح بابت چهار خط نوشته به يك آدمِ دور،
آدمي كه آنقدرها هم نزديك نيست، آدمي كه تو را ميان همين چهار خط نوشته
پيدا كرده و خود واقعيات را نديده و نمي شناسد، گزارش بدهد كه خوبم يا
خوب نيستم يا پشت نوشته هايم چه خبر است و چي شده و چرا اين چهار تا خط را
نوشته ام اصلا اتفاق قشنگي نيست. ممنون كه نگرانم هستي و حواست به اين
كلمات هست. اما
روزانه چندين نفر مثل تو مي آيند و مي روند و اينجا و آنجا و پلاس و هرجاي
ديگري كه هستم را مي خوانند. قرار نيست همه اينها شرح حال من باشد و من
ميان همه اينها، گزارش كار و شرح احوالات خودم را بدهم. باور كن من هم آدمم
و خيلي خيلي واقعي تر و عادي تر و جدي تر از آن چيزي كه ميان اين كلمات
مي گذرند زندگي مي كنم و راه مي روم و نفس مي كشم.
قرار نيست تمام بخشهاي زندگيم براساس احساساتي كه بعضا ميان كلماتم ريخته
شده بگذرند. تنها چيزي كه هست من ميان اين كلمات آزادترم. اينجا مي توانم
خودم باشم و خودم نباشم. از دوست داشتني هايم بنويسم و از دوست نداشتني
هايم. قضاوتهايت، قضاوتهاي نادرستت، قضاوتهاي نادرست ِاز سر مهربانيت محدوم مي
كند. هم خودم را هم كلماتم را. بگذار كلماتم مال خودم باشند. اينها تنها
دارايي هاي شخصي من هستند...
پ.ن:
طبيعتا اين نوشته مخاطب خاص دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 8:4 توسط سمیرا افتخارنیا
|