چند هفته پيش، يك روز بعد از ظهر حوالي ساعت 2 رفتم توي اتاق رييس.  قيافه آدم حسابي ها را هم به خودم گرفتم و همچين با اعتماد به نفسِ تمام، اعلام كردم كه دارم مي روم فلان وزارتخانه براي فلان جلسه مهم. جلسه هم هيچ ربط كاري يا سازماني نداشت. بر مي گشت به مطالعات و تجربيات شخصي. بدون اينكه نگاهش را از روی مانیتور بردارد گفت برو. بعد هم غر زد: "يه كم هم برا اينجا وقت بذار. خيلي وقته ايده و طرح درست و حسابي  ندادي." گفتم چشم. آمدم بيرون. كارد مي زدي خونم در نمي آمد. خواستم برگردم داد بزنم كه به جهنم که هیچ طرحی ندادم. اصلا خيلي به ايده‌ی آدم اهميت مي دهيد كه بنشینم وقت بگذارم و طرح بنویسم. اين حضراتِ از خود متشكر هم كه دارند كارشان را مي كنند. ديگر به طرح و ايده امثالِ من چه نيازي هست. نگفتم. هيچ كدامش را نگفتم. دلم نیامد بگویم. بدبختی این است که قبل از اینکه رییس و کارمند باشیم دوستیم. توی همه این سالها هم بیشتر دوستانه کار کردیم تا شبیه رییس و کارمندهای معمول. توي راه فكر كردم و حرص خوردم تا رسيدم به جلسه...
دو سه روز پيش کلی خلاقیت به خرج دادم يك طرح جديد نوشتم. بعد هم آن را زدم زیر بغلم و رفتم توی اتاقش و با كلي آب و تاب برايش توضيح دادم. گفت معاونت قبول كند همه چيز حل است. مي تواني براي عملياتي شدنش اقدام كني. اصلا برو از همين حالا روي طرح كار كن و طرح را تصويب شده تلقي كن. توی دلم گفتم عمرا. تا تایید نشود دست از پا خطا نمی کنم. از این اشتباه ها زیاد کرده ام. الکی گفتم چشم و آمدم بیرون.
ديروز رفته پيش معاون محترم و برگشته. كلي هم طرح و برنامه برده و كَل كَل كرده. يكيش هم همين طرح من. بعد جلسه هم طبق معمول زنگ زد كه كلي طرحت را تحويل گرفته اند و الان كجاي کار هستی و چكار كردي و از این حرفها. من هم خيلي كوتاه یک چیزهایی بهش گفتم...
 حالا دارد توي اتاق بغلي با همكارم درباره طرح من حرف مي زنند. صدایشان می آید. اينكه بيايد مثلا به من كمك كند. اینکه چه بنويسد. چه محتوايي داشته باشد. چقدر زمان لازم دارد براي عملياتي شدنش. من هم نشسته ام اين طرف دیوار و دارم با كمال خونسردي يكي از مصاحبه هاي قديمي اميرخاني  را مي خوانم. اصلا هم به روي خودم نمي آورم كه طرحم رسما دارد بغل گوشِ خودم تكه پاره می شود و به فنا می رود. توي دلم فكر مي كنم خدا كند آن وسط مسطها یا نه اصلا یک کم مانده به آخرش دست هر دوتایشان بماند توی حنا و محتاجم شوند. من هم قطعا کمکشان نمی کنم. اسمش بدجنسی باشد یا هر چیز دیگري دلم نمی خواهد چيزي که من نوشته ام و قرار بوده شخصا عملیاتی شود حالا بدون اطلاع خودم مشارکتی بشود. دلم نمی خواهد مثل خیلی از طرحها سمت و سویش برود به طرف تفکرات منجمد شده و بخشنامه های مرسوم سازمانی که دست آخر هم هیچی ازش در نمی آید. دلم می خواهد بلند شوم بروم آن طرف دیوار بگویم این بچه ای که دارید درباره اش تصمیم می گیرید مادر دارد. مادرش هم خودش بلد است با بچه اش چکار کند. حوصله بحث ندارم. هنوز دارند حرف می زنند. تصمیم می گیرم از همین جا، از همین لحظه و از همین تریبون از مادری طرحم استعفا بدهم و به خواندن مصاحبه ادامه دهم. یک وقتهایی اینجوریست دیگر. مجبورت می کنند بی حرف، بي صدا کنار بکشی.