آدمی که یکی دو روز  مانده به آخر سال می‌آید پست می‌نویسد لزوما نباید حرف خاصی برای گفتن داشته باشد. وسط خستگی‌های هر چند لذت‌بخش روزهای آخر سال بغض داشته شاید. دلش گرفته بوده یا شاید هی فکرش رفته پی خوبها و بدهای سالی که دارد عوض می‌شود. بهترین اتفاق، بدترین اتفاق، بهترین کار، بدترین کار، بهترین کتاب، بدترین کتاب، بهترین دوست، بدترین ... نه بدترین دوست به نظر من وجود ندارد. آدم بدها هیچ‌وقت دوستی را نمی‌فهمند که بخواهند دوست کسی باشند.
شاید هم یکی دوتا نکته مانده بود توی دلش و صرفا دلش خواسته آنها را بنویسد.  در هرحال این چندتا نکته  آخرین پست وبلاگی من در سال 91 است

1- از صبح هر چه فکر می‌کنم بهترین اتفاق چه بوده یادم نمی‌آید. لابد چون اتفاق خوب زیاد بوده است. اما قطعا یکی از بهترین اتفاقها پیام رهبر بود برای کنگره شهدای زن که به بهانه‌اش خیلی حرف ها زده شد و خیلی پیام‌ها رسانده شد و تکلیف خیلی چیزها روشن شد و  مثل همیشه امیدبخش بود و چراغ راه...
بدترین اتفاق هم رفتن آقای معلم اخلاق تهران بود توی این بلبشوی بی‌اخلاقی مملکت. روز رفتن آقای مدرسه نور تلخ‌ترین روز سال بود برای من. تلخ بود و تلخیش تا همیشه هست...
بهترین کار دل کندن از یکسری دوستی‌ها و دوست‌داشتنی‌های کاذب و کذایی بود.بدترین کار... یادم نمی‌آید.

2- سیده فاطمه مطهری یادش به نوستالژی‌های وبلاگستان افتاده و دعوتم کرده به یک بازی وبلاگی. اینکه کتاب معرفی کنیم بعنوان عیدانه وبلاگی. تصمیم گرفتم فقط یک کتاب معرفی کنم بعنوان عیدانه. بهترین کتابی که در سال 91 خواندم. «شطرنج با ماشین قیامت» نوشته «حبیب احمد‌زاده». قصه جوانکی دیده‌بان در روزگار جنگ که در واقع حکایت ایستادگی جوان‌های این سرزمین بود با دستانی پر از هیچ در مقابل همه‌چیز. در مقابل دنیا. جمله‌ام خیلی شعاری شد. نه؟! می‌دانم. من هم تا قبل از خواندن این کتاب این جمله کلیشه‌ای را خیلی شنیده بودم و برایم تکرار یک شعار دهن‌پرکن قشنگ بود فقط. حبیب احمدزاده در شطرنج با ماشین قیامت نشانم داد که ما واقعا با هیچ در مقابل دنیا جنگیدیم. جنگ ما تمام معادلات علمی و غیر علمی دنیا را به هم زد. حتما بخوانید و اگر دستتان رسید و پیدایش کردید مستند «بهترین مجسمه دنیا» ساخته همین نویسنده را هم ببینید.

3- دست آخر دلم نیامد روزهای آخر سال از آدمهایی که معمولا دیده نمی‌شوند ننویسم. آدمهایی که همه را نشان می‌دهند اما خودشان هیچ وقت دیده نمی‌شوند و اگر دیده شوند بعضا باید بار سیاستهای گاهی غلط مسئولین‌شان را هم به دوش بکشند و پاسخگو باشند. از همکاران خوب و صبور و پرتلاشم در رسانه ملی که این روزهای آخر سال آنتن رسانه را با دست خالی و همت بلندشان پر کردند. از آدمهایی که از گرانی و بی برنامه‌گی مسئولین و به سختی افتادن مردم و سایر نهادها و دستگاهها گفتند و برنامه ساختند اما هیچ وقت نگفتند که خودشان چند ماه حقوق نگرفتند و با دست خالی کار کردند. توی این روزهای کمبود بودجه، پر کردن آنتن رادیو و تلویزیون با آن همه هزینه‌های سرسام‌آور برنامه‌سازی کار آسانی نبود و نیست. برخلاف سایر دستگاهها که روزهای پایانی سال معمولا از تکاپو و تب و تاب می‌افتند رسانه این روزها شلوغ‌ترین و پر دغدغه‌ترین روزهایش را سپری می‌کند. دلم خواست از همین تریبون ناچیز تشکر کنم از آدمهایی که نان شب‌شان را وسط سفره مردم ایران گذاشتند. با کمبود بودجه برنامه‌سازی و بی‌حقوقی ماههای آخر سال ساختند تا سربلند باشند در میان ملت. به همه بچه‌های خوب و صبور تولید و پخش و تامین برنامه‌ی داخلی و خارجی و دوبلاژ و رپورتاژ و  نودال و ... خسته نباشید می‌گویم. 

4. حرفی نیست؛
تنها جان تو و
جان پرندگان پر بسته‌ای که دی‌ماه به ایوان خانه می‌آیند.
(طبیعتا این جمله از سید علی صالحی‌ست)

و همین...